X
تبلیغات
پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

فهرست پایگاه


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 22:45  توسط مدیر 

دعوت به همکاری

                        توجه                  توجه

                                            دعوت به همکاری

از علاقه مندان به نوشتن مطلب و یا ارسال فیلمنامه کوتاه کامل یا بخشی از آن، برای قرار دادن در سایت دعوت می شود.برای این منظور متن فیلمنامه یا مقاله خود را با نام و مشخصات به ایمیل mahsuli@yahoo.com ارسال کنید. کسانی که مایل به ثبت پست به صورت شخصی هستند مشخصات خود را به همراه سوابق به ما ایمیل کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 22:43  توسط مدیر  | 

توجه کنید

دوستان عزیز لطفا توجه کنید


1- دوستانی که مایل به ساخت فیلمنامه های موجود در پایگاه هستند باید از نویسنده اثر اجازه کتبی داشته باشند لطفا مجددا سول نفرمایید.

2- دوستانی که نظری برای ما ارسال می کنند و خواهان نمایش آن هستند لطفا نظر خصوصی نفرستید. چرا که نظرات خصوصی قابل انتشار نیستند.

3- به این دلیل که درخواست های ساخت، زیاد هستند و معمولا تکراری و بنده از وضعیت ساخته شدن و یا نشدن همه فیلمنامه ها مطلع نیستم در تلاش هستیم تا با اجازه از نویسنده ها ایمیل آنها را در سایت قرار داده تا کارگردانان و تهیه کنندگان مستقیما با خود نویسنده ها ارتباط برقرار کنند.

4- دوستان عزیزی که فیلمنامه های خود را برای ما ارسال میکنند اولا بابت تاخیر در قرار دادن فیلمنامه ها به علت مشغله، معذرت می خواهم. ثانیا اگر به هر دلیلی فیلمنامه شما در پایگاه قرار نگرفته یا به دست بنده نرسیده و یا اشتباها در میل باکس بنده دیده نشده. لذا لطف کنند و مجددا فیلمنامه خود را برای ما ارسال کنند.

5- فیلمنامه نویسان عزیز چنانچه عکس مورد نظر خود را برای فیلمنامه تان ضمیمه متن کنید خیلی خوب است. در غیر اینصورت بنده شخصا عکسی را که به نظرم با فیلمنامه مرتبط باشد در پایگاه قرار خواهم داد که ممکن است مورد نظر صاحب اثر نباشد.


+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/26ساعت 23:37  توسط مدیر  | 

بخشش لازم نیست اعدامش کنید


بخشش لازم نیست اعدامش کنید




نویسنده: مجید رحمانی

بر اساس ایده ای از حمید رضا طباطبایی
تیتراژ فیلم در زمینه سیاه : همراه با صداهای گاه و بیگاه  قار و قار کلاغ ...صدای کشیده شدن جارو به زمین ... صدای غرش موتور کامیون ... آژیر پلیس ....رعد و برق ....صدای عبور و مرور تک و توک خودرو ها از خیا بان...
اپیزود اول
خارجی-میدان یا چهار راه  شهر-صبح
صبح.هوا گرگ و میش.آسمان پوشیده از ابرهای تیره و سیاه و متراکم می باشد.در خیابانی منتهی به میدان که کناره های آن پوشیده از درختان بلند و بی برگ است؛ مردم کم و بیش بیرون زده اند.هم چنین در کنار خیا بان بغلی کانالی دیده میشود که در داخل آن پر از آشغال و فاضلاب روی هم تلمبار شده است.در کنار آن رفتگری دیده میشود که در حال جارو کردن است.برخی از عابرها در حال خریدن نان و برخی دیگر جهت خوردن صبحانه به مغاز ه طباخی می روند.جرثقیلی در چهار راه و یا میدان ایستاده است ؛ و کم کم در حالیکه موتور آن به شدت صدا دارد و دود سیاهی از اگزوزش بیرون میآید ؛ به طرف چهار راه حرکت کرده و در آنجا می ایستد.در همین حین دو خودروی پلیس نیز از راه رسیده و در دو طرف خیابان متوقف میگردد.چهار افسر پلیس از آن پیاده شده و در چهار طرف خیابان مستقر گردیده و مسیر خودرو هایی که در حال حرکت از میدان هستند را میبندند.کم کم توجه افراد و عابرین به جرثقیل و پلیس جلب شده و دور میدان میایستند .حالا رفتگر هم که در حال جارو کردن در کنار فاضلاب میباشد ته مانده های خاک و زباله را درون کانال ریخته و با کنجکاوی به سمت میدان میرود. راننده جرثقیل در حالیکه هم چنان دود سیاه رنگ آن در خیابان پخش می شود ؛از ماشین پیاده شده و کاپوت را بالا زده و سرگرم تعمیر و بازدید موتور میشود.
عابر اول ( مردی میان سال به عابر دوم پیرمردی سالخورده :
آره حاجی ...الان میارنش ....تا این اعداما نباشه  جامعه امن نیست .
عابر دوم (پیرمرد سالخورده) :
همونیه که چند هفته پیش گرفتنش ...خدا به حق امام حسین ما رو نجاتمون بده ..
رفتگر : جرمش چیه ؟
درهمین حین صدای زیاد موتور جرثقیل به گوش میرسد.حالا راننده در پشت رل نشسته و مرتب گاز میدهد .نمایی ازاگزوز که مرتبا دود از آن بیرون میآید .دود تمامی کادر را پرمی کند.در همین حین مردی چاق که حالا صبحانه اش را تکمیل خورده از مغازه طباخی خارج شده و سیگاری آتش میزند.بعد به میدان نگاه کرده و به طرف آنجا میرود.به دنبال آن مرد طباخ نیز از دکانش در آمده و درب را قفل کرده و به سمت جمعیت و میدان میدود.نماهایی از چند پلیس که سعی در کنترل اوضاع را دارند.صدای موتور جرثقیل از خارج کادر هم چنان به گوش میرسد.یک وانت به دستور پلیس که قصد عبور از میدان را دارد  به ناچار در گو شه ای توقف میکند.در پشت وانت دو گوسفند نیز دیده میشود.راننده وانت از ماشین پیاده شده و با عجله به سمت میدان و جمعیت میرود. نمایی نزدیک از صورت دو گوسفند پشت وانت که در حال  سر و صدا کردن هستند.راننده حالا در کنار مرد چاق ایستاده است.
راننده به مرد چاق :
داداش چه خبره؟ ...میخوان اعدام کنن ... کی میارنش؟
مرد چاق در حالیکه سیگارش را پک میزند و دود از دهان و دماغش بیرون میآید:
الا نا دیگه  پدر سوختشو میارن...
راننده وانت به مرد چاق :
خدا لعنت کنه هر چی آدم فاسده....
بقیه صحبت راننده با صدای غرش و سرو صدای جرثقیل و هم چنین صدای آژیر پلیس نا مفهو م میشود.
 مرد چاق در حالیکه  شلوارش را روی شکمش جابه جا میکند:
همینه همینه ... و انتهای سیگارش را کشیده و بقیه آنرا به زمین انداخته و با پا له میکند.در همین حین دو ماشین سیاه رنگ و یک آمبولانس از راه میرسد .در نمایی دیگر یک پدر و پسر را میبینیم که به سمت میدان میآیند.پسرک حدود 10 ساله  کیف مدرسه به پشتش است؛ و لباس مدرسه  به تن دارد.پدر با عجله و در حالیکه دستش به دست پسرش است جمعیت را شکافته  وسعی میکنند  در ردیف جلوی جمعیت جایی برای خود پیدا کنند.
پدردر حالیکه دست پسرش را میکشد:
د بیا ببینم چه خبره.
پسرک نگران:
چرا اینجا شلوغه؟ من سردمه . بابا ترو خدا بیا بریم.
پدر و پسر حالا در صف جلو ایستاده اند.لانگ شاتی از جمعیت که حالا زیاد شده اند.صدای غرش ماشین جرثقیل به همراه نمایی از دود فراوان که در فضا پخش میشود.از داخل ماشین سیاه رنگ دو مامور پیاده میشوند.و بعد از آن جوانکی نحیف و لرزان از خودرو سیاه رنگ پیاده میشود.دو مامور از دو طرف وی را گرفته و او را به سمت جرثقیل می برند...
جمعیت : تکبیر..الله اکبر الله اکبر ... هم زمان صدای شیون و فریاد به گوش میرسد.نمایی از پسرک که نگران در حال نگاه کردن است و در همان حال کیف اش را از کولش در آورده و به دست میگیرد. دیزالو به :
جرثقیل که حالا طناب دار از آن آویزان و در کنار آن جوانک در حالیکه دستانش از پشت بسته شده ایستاده است.نمایی کلوزآپ از جوانک محکوم ؛ موها آشفته و لبهایش ترک خورده و خشک شد ه اند. چشمان جوان انگار تعادل ندارد باز و بسته میشود و سرش تلو تلو میخورد.او آرام آرام گریه میکند.نگاهی از درماندگی به جمعیت میکند.از نقطه دید او پسرک 10 ساله را میبینیم که مضطرب در حالیکه کیف مدرسه اش را از این دست به آن دست میدهد به محکوم نگاه میکند. و بعد خودش را به پدرش میچسباند.صدا های تکبیر بار دیگر بلند میشود.حال صدا و ضجه و تصویر  زنی چادر به سر رامیبنیم که خود را به زمین انداخته و اطرافیانش سعی در آرام کردنش را دارند.صداهای ضجه با صداهای تکبیر و صلوات و موتور جرثقیل مخلوط میشود.نمایی از گوسفدان پشت وانت که بع بع میکنند. دیزالو به ...
در روی سکو  دو مامور و دادستان و مامور اجرای حکم نیز در حالیکه نقابی در چهره اش میباشد در کنار جوان ایستاده اند.صدای شیون زن چادر ی ادامه دارد.نمایی از مرد چاق که سیگاری دیگر آتش  زده و پک عمیقی به آن میزند.تعدادی از جمعیت با موبایل در حال گرفتن عکس و فیلم از صحنه هستند.
دادستان :
نظر به حکم صادره از سوی دادگاه قضایی و پیرو تایید ....
در حین خواندن حکم نمایی کلوزآپ از جوانک محکوم که  نامتعادل و سرش انگار گیج دارد.از اینجا به بعد نما ها و تصاویر از نقطه دید جوانک محکوم به اعدام میباشد...تصاویر نا متعادل و دفرمه شده از جمعیت با زاویه بسیار باز .دوربین نیز انگار سر گیجه دارد...صدای خواندن حکم توسط دادستان به صورت گنگ به گوش میرسد...دوربین از نگاه جوانک به طرف مامور اجرای حکم میچرخد . مامور اجرای حکم که در حال آماده کردن طناب میباشد....صداهای گنگ از جمعیت که در حال تکبیر گفتن  و تصاویر لرزان از دید جوانک .تصاویر و صدا های نامفهوم ریتم تندتری پیدا میکند و متناوب از دید محکوم ادامه دارد.نما هایی از جمعیت که در حال عکس و فیلم با موبایل هستند...صدای گنگ و تصویر زن چادر به سر....صدا ی غرش گنگ موتور جرثقیل....دوربین از نگاه جوانک آهسته آهسته پلک میزند...صدای زوزه باد و طوفان ... صدای رعد و برق....باد در آمده وتصویری اعوجاج از شاخه های در ختان در حال تکان خوردن ...ریتم نماها و صدا ها متناوب تندتر میشود....صدا ی آژیر...در همین  حین نگاه جوانک به نگاه پسرک10 ساله که نگران و مضطرب است تلاقی میکند.....
  مامور اجرای حکم که صورتش از نقاب پوشیده شده است به محکوم نزدیک شده و طناب را دور گردن محکوم میاندازد...نماهایی متناوب از چهره پسرک  10 ساله و جوانک که به هم دیگر نگاه میکنند....صدای غرش رعد و برق...
نمای حرکت آهسته از کیف پسرک که از دستانش به زمین میافتد....مامور اجرای حکم کیسه ای را به سمت دوربین ( در واقع به سمت محکوم.)نزدیک میکند...تا جاییکه آرام آرام تصویر پسرک که به جوانک نگاه میکند؛ سیاه و پوشیده میشود...کیسه روی دوربین ( روی محکوم ) کشیده می شود...صدا های گنگ تکبیر جمعیت و طوفان ؛ رعد و برق و غرش صدای موتور جرثقیل در روی زمینه سیاه تصویر شنیده و آرام آرام صدا ها محو می شود.
اپیزود دوم
داخلی –سالن نمایش تئاتر
تصویر سیاه. سیاهی تصویر از پایین به بالا با دیدن همان پسرک 10 ساله اپیزود اول که  روی صندلی نشسته است از بین میرود.( درواقع کیسه روی صورت محکوم از روی دوربین برداشته میشود). پسرک ده ساله حالا در ردیف جلوی صندلی های تماشا گران نشسته و در حال نگاه کردن به صحنه تئاتر میباشد.در کنارش پدرش نشسته است.درب سالن تئاتر باز میشود.مرد چاق و رفتگر وارد سالن شده و در ردیف پشت آنها  می نشینند.نمایی نزدیکتراز چهره پسرک که به صحنه بازی خیره شده است.از زاویه دید او فضای صحنه و سن را میبینیم.همان پسرک ده ساله ( در دو نقش بازی دارد )با لباسی یک تکه و سیاه رنگ در حالیکه طناب داری در کنار آن از روی سقف آویزان است و دستانش از پشت آویزان است ؛در روی سکو ومیزی ایستاده است  .در روی لباس سرتاسر سیاه پسرک با خطوط سفید اشکالی در آن دیده میشود.در روی سینه شکل یک ماشین اسباب بازی و پایین تر یک توپ دیده میشود.در روی دو طرف شلوارش اشکالی شیبه به خنجر و مداد پاک کن در طرف دیگر آن دیده میشود.فضای سن آکنده از نورهایی به رنگ زرد و قرمز با کنتراست بالا همراه با سایه های بلند است.دیواره صحنه در عمق سن  و سمت چپ سیاه و دیواره سمت راست سن به رنگ سفید میباشد.در دیوار عمق سن طرحی از موجودی به شکل یک انسان چهار دست و پا که در یکی از دستانش که بلند شده است گرزی دیده میشود.صورت این موجود فاقد چشم ، لب و بینی میباشد.در دیوار چپ صحنه خطوطی تیز و نا منظم نیمی از دیوار را پر کرده است.در نیمه پایین آن شکلی از دوچرخه ای شکسته که نقش زمین است دیده میشود.در دیوار سمت راست سن که سفید رنگ است ؛ اشکال یک خانه مخروبه و یک دوچرخه سالم که یک کودکی روی آن سوار شده است به چشم میخورد.در عمق صحنه ؛ زنی با چادر مشکی در حال خواندن نماز است.در کنارپسرک  ده ساله کنار طناب دار مردی با شنلی  سیاه و ماسکی از اسکلت که به چهره دارد در روی صندلی نشسته است.دوربین از عمق صحنه به طرف تماشاگران  شروع به تراولینگ میکند.حالا درب سالن با صدای خشکی باز شده و تعدادی دیگر تماشا چی وارد سالن شده و مینشینند.راننده جرثقیل و پیرمرد سالخورده و مرد طباخ نیزوارد شده و در صندلی جای میگیرند.حدود دو سوم از صندلی های نمایش خالی است...صدای گریه و ناله پسرک در روی سن شنیده میشود... نورهای سن از قرمز و زرد به آبی و سفید تغییر پیدا میکند.....
پسرک سیاه پوش روی سن:
من سردمه ...تا کی باید اینجا بایستم...؟
مرد با ماسک اسکلت بلند شده و دستان پسرک را باز میکند: تو آزادی بیا برو....
پسرک سیاه پوش :کجا باید بروم؟
مرد با ماسک اسکلت در روی صندلی می نیشنید و قهقهه میزند...
در حال قهقهه مرد نورهای آبی و سفید کم کم خاموش میشوند و صحنه تاریک میشود...صدای قهقه مرد به همراه صداهای گریه پسرک و نماز خواندن زن چادری هم زمان با هم شنیده میشود...لحظاتی سن تاریک است....و بعد نورهای قبلی کم کم روشن میشود...حالا در سن مردی را میبینیم که شنل بردوش  وماسک بر چهره وارد میشود و در صندلی سمت چپ صحنه کنار دیوار پشت به محکوم مینشیند و از بغل جییش طوماری در آورده و آنرا جلوی چشمش گرفته و میخواند ...
مرد طومار به دست :
کجا میخواهی بروی پسرک شیطان...من یکبار دیگر باید علت جرمتت را بررسی کنم....
صدای گریه پسرک در روی صحنه به گوش میرسد....مرد طومار به دست از روی صندلی بلند شده و در دیوار روبرویش که به رنگ سیاه است شکل یک تور ماهیگیری را میکشد....
پسرک سیاه پوش:
من آن آدمی را که دوچرخه ام را شکست دیدم...به خدا دیدمش ....
مرد طومار به دست در حال نشستن در صندلی :
تو هیچوقت دو چرخه نداشتی ...
صدای قهقهه مرد با ماسک اسکلت بلند میشود...نمایی از زن چادری که هم چنان در حال خواندن نماز و گفتن الله اکبر است...در اینجا نور صحنه قرمز و زرد میشود...
صدای مرد طومار به دست با طنین و انعکاس تکرار می شود: تو هیچوقت دوچرخه نداشتی ...تو هیچوقت دوچرخه ...
صدای آژیر پلیس شنیده میشود مدتی ادامه دارد و بعد قطع میشود.. تصاویری تراولینگ از پسرک ده ساله  و تماشا چیان دیگر
پسرک سیاه پوش :
اون یک رازی بود که فرار کرد ...نمیدانم چرا اون اتفاق افتاد...به شکل یک موجود عجیب و غریب شده بود..دستش یک چوب داشت ...نمی دانم او را زدم یا نه...؟ترسیدم...دنبال مادرم میگشتم...
زن چادر ی اقامه میبندد : الله اکبر ....
پسرک سیاه پوش :
گرسنه گرسنه بودم...از دیوار مدرسه پریدم...صداهای عجیبی گوشم را اذیت میکرد...فکر دوچرخه ام بودم...اما نمی  دانم چرا دوچرخه ام پشت ویترین بود؟من سردمه... و شروع به گریه کردن میکند ...
گریه برای مدتی با صدای طنین و انعکاس ادامه دارد و بعد آرام آرام قطع میگردد...
مرد طومار به دست حالا بلند شده و بدون اینکه به پسرک نگاه کند شروع به نگاه کردن اشکال در دیوار ها میکند و قدم میزند...
نور صحنه به تناوب از قرمز به آبی و سفید و حتی مدتی خاموش میشود...
مرد طومار به دست : از قانون نباید تخطی کرد...همه در برابر آن مساوی هستیم...
و در حالیکه صحبت میکند در کتار دیوار سفید رنگ و در پایین شکل خانه مخروبه شکل یک طناب دار را میکشد..
مرد طومار به دست :
میدانی چند بار اعدام یعنی چی ؟ فکر میکنی همین طور باید چشمانمان را باید ببندیم...
پسرک سیاه پوش : اینجا خیلی سرده ...مادر ...مادر ...
زن چادری هم چنان در حال خواندن نماز ...صدای آژیر پلیس بار دیگر به گوش میرسد و با صدای گریه پسرک و قهقهه مرد با ماسک اسکلت در هم میآمیزد...
تصاویری از همان پسرک10 ساله که در کنار پدرش نشسته و خودش را به او چسبانده..پدر در حال اشک ریختن است... نماهایی از بقیه حاضرین و تما شا چی ها ...چهر ه گریان پیرمرد که با دستمال چشمانش را پاک می کند...
مرد طومار به دست مینشیند.... زن هم چنان در حال خواندن نماز است...پسرک سیاه پوش دستانش را در طرفین سینه اش گرفته و میلرزد...ناگهان نور صحنه خاموش میشود...صحنه تاریک .... صدای رعد و برق میاید...صحنه مجددا از نور های قرمز و زرد روشن میشود....در صحنه پسرک نوجوانی با لباس های نو و با دو چرخه ای شیک وارد شده و در حال دور زدن است... اما چهره نوجوان با کیسه ای که فقط دو سوراخ چشم از آن پیداست پوشیده شده است... نوجوان با دوچرخه سن را دور میزند...نمایی چرخان و لرزان  از زاویه دید دوچرخه سوار.نما ها از دید او لرزان و نامتعادل میشود...به طوریکه ناگهان به زمین میخورد ....
....آرام آرام نورها ی سن تاریک میشود....هیچ چیز معلوم نیست ...در این لحظه صدا های مختلفی به گوش میرسد... صدا ها با هم مخلوط میشود... صدا های آژیر و گریه پسرک ... صدای نماز خواندن زن... صدای شیون های یک مادر ... قهقهه مرد با ماسک اسکلت... بعد صدای مرد طومار به دست: قانون برای زندگی بهتر و امنیت است... صداهای مرموز دیگر ...صدای رعد و برق و ریزش باران...نور صحنه آرام آرام روشن میشود....
... صدای باد و طوفان میآید .فضای سن و دکورها عوض شده است...در عمق صحنه دربی است که میله های زندان در آن نقاشی شده است...همان جوانک محکو م به اعدام در اپیزود اول را میبینیم که در تختی دراز کشیده و از کابوسی که در خواب دیده
ناگهان بلند شده و در تخت مینشیند...دستانش را به دور سینه اش گرفته و میلرزد...در ب اتاق وی باز شده و حجمی از نور سفید در داخل سلول وی ریخته میشود....جوانک به بیرون نگاه کرده و میلرزد....صدای رعد و برق به گوش میرسد...پرده سالن  و سن کشیده میشود....نماهایی  از پدرو پسر10 ساله اش و سایر تماشاچی ها  و چراغهای سالن که روشن میشوند..

پایان


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, مجید رحمانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/24ساعت 19:20  توسط مدیر  | 

گل های پژمرده ی همیشه بهاری


گل های پژمرده ی همیشه بهاری

نویسنده: راضیه جوینده


{روز/ داخلی /گل فروشی }
مرد جوان با قیافه ای شاد وخندان به گل های داخل گل فروشی نگاه می کند ،گل فروش مشغول درست کردن یک دسته گل رز بسیار زیباست ،بعد از تزیین روی دست گل برچسب تولدت مبارک را می زند.
گل فروش : خدمت شما آقا/گل را به طرف مرد می گیرد ،زیبایی دسته گل نشان داده می شود/
مردجوان :دست شمادرد نکنه ،همونی شد که می خواستم
{خارجی / خیابان }
مرد به طرف ماشینش که یک ماشین مدل بالاست ،می رود . سوار ماشین می شود . به سمت پایین شهر حرکت می کند ، تصاویر رانندگی مرد و محله های پایین شهر  نشان
داده می شود  در کناراشخاصی که باتعجب به ماشین نگاه می کند. مرد جلو در مدرسه ابتدایی دخترانه می ایستد،تابلو مدرسه نشان داده می شود . مرد به ساعتش نگاه می کند.
ناگهان یک ماشین از پشت به ماشین مرد جوان می زند ،مرد با نا را حتی از ماشین
پایین می آید.راننده که ظاهر پر مدعایی داردهم با عصبانیت به طرف او می رود،
مرد جوان : / با اعتراض / چه کار می کنی ؟
راننده :این جا جای وایسادنه ؟/به تابلو توقف ممنوع نگاه می کند،/مرد جوان هم متوجه تابلو می شود
مرد : عجب !تا حالا ندیده بودم ،تازه نصب شده
راننده : کوری بد بخت
مرد :نخیر مث این که بدهکارم شدم ؟
راننده : /عصبانی /  نه ،مال بابات رو طلب داری
مرد چند قدم عقب می رود و می گوید
مرد :حالت  خیلی خرابه ،پر رویی هم حدی داره./موبایلش را در می آورد/
اطرافشان کم کم شلوغ می شود،راننده نگاهی به اطراف می اندازد وبه قصد جلب توجه و با صدای بلند تر می گوید
راننده : تو غلط می کنی جلو مدرسه دخترونه پارک می کنی
به طرف مرد جوان می رود ،اودر حال شماره گرفتن با موبایلش است،زیر دستش  می زند موبایل به گوشه ای پرتاب می شود، آنها باهم در گیر می شوند دعوا می کنند ،جمعیت بیشتری به  سمت آنها می روند  و اطرافشان شلوغ می شود..
در مدرسه نشان داده می شود،سرایدار در مدرسه را باز می کند . زنگ مدرسه زده می شود . بچه ها باهیجان از در خارج می شوند.خانم معلم جوان در حالیکه چند شاخه گل نسبتا
پژمرده ولی زیبادر دست دارد و چند از بچه با خوشحالی و علاقه ای که به معلم دارند در اطرافش هستند،صورت خندان بچه ازبودن در کنارمعلمشان نشان داده می شود،معلم ماشین مرد جوان/شوهرش/ و صحنه در گیری را می بیند ،از بچه ها خداحافظی می کند و به طرف صحنه ی در گیری می رود
{داخلی /درون ماشین }
مرد و زن /معلم/ سوار ماشین شدند . مرد بعد از در گیری ظاهر آشفته ای پیدا کرده ،زن با نگرانی از او می پرسد
معلم : تو ،دعوا !اصلا باورم نمیشه !
مرد همچنان عصبانی است با خشم به زن نگاه می کند،متو جه شاخه گل های پژمرده ی دسته زن می شودو بعد به دسته گلی که روی صندلی گذاشته نگاه می کند ،زن متوجه
دسته گل می شود وقبل از این که عکس العملی نشان دهد.مرد دست گل را از صندلی عقب ماشین برمی دارد و بی تو جه به زن از پنجره به بیرون پرتاب می کند .
اشک در چشمان زن حلقه می زند .
مرد ماشین را روشن می کند و حرکت می کنند.
/داخلی ،عصر نزدیک غروب، قبرستان /
زن سر قبر مادرش نشسته ، چند شاخه گل رو قبر گذاشته .روی قبر بغل دستی هم چند شاخه  گل گذاشته شده. مرد ایستاده و به اطراف نگاه می کند و بعد از چند لحظه می گوید :
 شب شد،بریم ؟
زن :/بالبخند،به مرد نگاه می کند / بریم
زن بلند می شود و چند قدم دور می شود از قبر فاصله می گیرد
زن : از اون طرف هم میشه بریم مگه نه ؟
مرد به طرف زن می رود
مرد: مگه بیکاریم راه خودمون رو دور کنیم؟از همون طرف نزدیکتره.
در همین لحظه پسر بچه ای هفت ساله چندشاخه گل های قبر مادرزن و قبر بغل دستی را به سرعت برمی دارد و به سرعت دور می شود، زن و مرد با تعجب برمی گردند به پسر بچه نگاه میکنند،چند قدم آن طرف تر دو دختربچه به طرف پسر می روند ،پسر گل ها را به دخترها می دهد
مرد : ناقلا ،می بینی ؟ چه بلده ؟
زن نگاه معنا داری به مرد می کند،پوزخندی می زند وسرش را تکان می دهد
مرددر حالیکه سعی می کند از نگاه زن فرار کند به بچه ها نگاه می کند
زن نگاه مرد را دنبال می کند بعد با تعجب  می گوید نرگس ،لیلا!اونا شاگردهای منن ..
مرد با تعجب و هیجان بچه ها را نگاه می کندو بعدصحنه ای را به خاطر می آورد که در ماشین بودند و او با دیدن گل های پژمرده ی دست همسرش ،دسته گل را از ماشین به بیرون پرتاب کرد
زن : بهتره بریم ،بچه ها منو نبینن بهتره .. کجایی ؟
مرد اشک در چشمانش حلقه زده و به بچه ها نگاه می کند که دور می شوند و همچنان مشغول جمع کردن گل ها هستند...

پایان


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, راضیه جوینده
+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/22ساعت 15:46  توسط مدیر  | 

زندگی یک هدیه هست


 زندگی یک هدیه هست

نویسنده: اسلم تن زده



داخلی . راه پله اپارتمان . شب
نمایی از پشت سر نرگس که در حال بالا رفتن از پله ها هست دوربین هم از پشت سر در حال تعقیب نرگس هست قدم های نرگس سست از روی پله ها برداشته می شوند موبایل نرگس شروع به زنگ خوردن می کند ولی نرگس بدون توجه به زنگ موبایل، پله ها را یکی یکی طی می کند روی اخرین پله نرگس تعادل خودش را کمی از دست می دهد ولی با کمک دست راستش نرده پله ها را می گیرد تا مانع افتادن خودش شود.

داخلی . راهرو اپارتمان . شب
دوربین همچنان از پشت سر در حال تعقیب نرگس هست نرگس جلوی دری می ایستد کلید را از داخل جیب مانتوش خارج می کند صدای گریه کودکی از خانه روبرو شنیده می شود صدای گریه کم و زیاد می شود دوباره موبایل نرگس شروع به زنگ خوردن می کند صدای گریه کودک محو می شود فقط صدای زنگ خوردن تلفن شنیده می شود نرگس کلید را وارد قفل می کند.

داخلی . هال اپارتمان . شب
تمام فضای هال تاریک هست صدای چرخیدن کلید داخل قفل شنیده می شود در باز می شود نور راهرو وارد هال می شود بخشی از هال را روشن می کند هالی نسبتا آشفته.  امین 28 ساله وارد هال می شود در را می بندد دوباره همه جا تاریک می شود.

داخلی . هال اپارتمان . شب
لامپ هال روشن می شود نمایی از لوازم هال که پراکنده گوشه ایی از هال افتاده اند چند قرص باز روی میز دیده می شود قاب عکسی شکسته برعکس روی زمین افتاده گلدانی شکسته کنار قاب عکس افتاده ، شاخه گلی شکسته هم کناره گلدان دیده می شود  دوربین ارام ارام به نرگس می رسد که کنار در ایستاده اشک از چشماش در حال ریختن هست نرگس دیگر توان ایستادن را ندارد با کمک گرفتن از در روی زمین می نشیند و با دستاش سرش را محکم می گیرد.
 ما متوجه انگشتری که در دست چپ نرگس هست می شویم نرگس اشک های خودش را پاک می کند. به انگشتر نگاه می کند نمایی نزدیک از صورت نرگس ترکیبی از خشم در صورت نرگس موج می زند نرگس انگشتر را از دستش خارج می کند ان را گوشه ایی از هال  پرت می کند نمایی از گل شکسته شده انگشتر کناره آن می افتد نمایی نزدیک از صورت نرگس دوباره اشک از چشم های نرگس جاری می شود نرگس چشم های خودش را می بندد.

داخلی . اتاق. شب
باد در حال تکان دادن پرده پنچره هست دوربین به ارامی عقب می کشد به تابلو نقاشی می رسد نقاشی نیمه کاره که فقط دوتا چشم روی ان کشیده شده هست.
 در اتاق باز می شود امین وارد می شود به سمت پنچره حرکت می کند ان را می بندد امین روی صندلی روبرو نقاشی می شیند.
صدای امین :این روز تنها تصوری که توی ذهنم نقش بسته صورت یه دخترست. توی مترو دیدمش.
امین واسه تمرکز چند ثانیه چشم های خودش را می بندد نمایی نیمرخ از امین شروع به کشیدن ادامه نقاشی می کند طوری که ما نقاشی را نمیبینم.

داخلی . ماشین . صبح
امین پشت فرمان در حال رانندگی هست نقاشی کادو شده روی صندلی عقب گذاشته شده اهنگی ملایمی از پخش ماشین شنیده می شود

داخلی . حمام . صبح
تمام شیشه حمام را بخار گرفته، دست نرگس بخار شیشه را پاک می کند و چند دقیقه به خودش توی آینه خیره می شود دوباره بخار شیشه را می گیرد صورت نرگس پشت بخار محو می شود

خارجی . خیابان . صبح
لاستیک جلوی ماشین امین پنچر شده امین صندوق عقب ماشین را باز کرده لاستیک زاپاس را خارج می کند با کمک جک و اچار لاستیک را تعویض می کند لاستیک پنچر را داخل صندوق عقب می گذارد صندوق را می بندد و با کمک پارچه ایی دست های کثیف خودش را تمیز می کند

داخلی . ماشین  .صبح
امین  سوار ماشین می شود سویچ ماشین را می چرخاند قبل از حرکت به اینه بغل نگاهی می کند یه دفعه حالت چهره امین عوض می شود نرگس از کنار ماشین امین رد می شود تمام صدای محیط اطراف قطع می شود فقط صدای ضربان قلب امین شنیده می شود نرگس روبرو ماشین امین می ایستد تاکسی جلوی نرگس ترمز می زند نرگس سوار تاکسی می شود وقتی نرگس در تاکسی را می بندد دوباره صدای محیط اطراف شینده می شود امین به خودش میاد تاکسی را تعقیب می کند

خارجی . خیابان . صبح
تاکسی جلوی در بزرگی نگه می دارد نرگس از داخل تاکسی پیاده می شود تاکسی حرکت می کند ماشین امین هم کمی عقب تر ترمز می زند

داخلی . ماشین .  صبح
امین از داخل ماشین رفتن نرگس را زیر نظر دارد نرگس زنگ خونه  را فشار می دهد در باز می شود نرگس وارد خانه می شود مردی که در را باز کرده به اطراف نگاهی می کند بعد در را می بندد امین برای سپری کرده زمان پخش ماشین را روشن می کند

داخلی . ماشین . صبح
 کمی بعد:
دو لنگ در باز می شود ماشینی از داخل خانه خارج می شود شیشه های بغلش ماشین دودی هستن فقط راننده ماشین دیده می شود همین باعث می شود امین درست داخل  ماشین را نبیند وقتی ماشین روبرو امین حرکت می کند امین متوجه زنی می شود روی صندلی عقب ماشین نشسته، ولی صورتش را نمی بیند امین بلافاصله ماشین را روشن می کند ماشین را تعقب می کند

خارجی . خیابان . صبح
کمی بعد :
ماشین امین از کادر خارج می شود ولی زوایه دوربین هنوزم هم به در خانه ثابت مانده در باز می شود نرگس از داخل خانه خارج می شود

خارجی . بیابان . ظهر
امین ماشین خودش را گوشه ایی پارک می کند و از داخل ان پیاده می شود به ارامی به سمت تپه ایی حرکت می کند به صورت یواشکی به روبرو نگاه می کند راننده از ماشینی که امین تعقیبش کرده پیاده می شود ولی سرنشین زن از داخل ماشین پیاده نمی شود فقط به روبرو نگاه می کند طوری که ما اصلا صورتش را نمی بینیم راننده صندوق عقب را باز می کند بیلی را خارج می کند شروع به کندن زمین می کند گودالی کوچکی درست می کند دوباره به سمت صندوق عقب برمی گیرد پارچه سیاهی را خارج می کند و بعد ان را داخل گودال می کند با بیل گودال را پر می کند بیل را داخل صندوق می گذرد بعد سوار ماشین می شود حرکت می کند
نمایی از امین وقتی می بیند ماشین دور شده از جایش بلند می شود بسمت جایی که پارچه در ان دفن شده حرکت می کند وقتی نزدیک انجا می شود با تعجب به گودال پر شده نگاه می کند حس کنجکاوی در صورت امین نمایان می شود همین حس باعث می شود تا امین شروع به کندن دوباره گودال کند بعد از کمی کندن امین به پارچه سیاه می رسد ان را باز می کند طوری که ما متحوای ان را نمیبینم امین در جا خشکش می زند بعض گلوی امین را می گیرد اشک از چشمانش جاری می شود به سمت اسمان نگاه می کند دوباره پارچه را چال می کند

خارجی . خیابان . بعد از ظهر
ماشین امین جلوی خانه ایی که نرگس وارد ان شده ترمز می زند

داخلی . راه پله اپارتمان . بعد از ظهر
نرگس نگران از پله ها پایین میاد صدای خنده کودکی شنیده می شود هر قدمی که نرگس برمیداره صدای گریه کودک کم تر می شود وقتی نرگس به اخرین پله می رسد صدای کودک هم محو می شود

داخلی . ماشین . بعد از ظهر
نگاه امین به در میخکوب شده امین نگاهش را از در می گیرد به روبرو نگاه می کند متوجه امدن نرگس می شود وقتی نرگس نزدیک ماشین می رسد امین همراه با تابلو از داخل ماشین پیاده می شود
(دوربین از داخل ماشین برخورد امین و نرگس را نشان می دهد) امین نزدیک نرگس می رسد و  با کلی کلنچار با خودش شروع به حرف زدن می کند ما از داخل ماشین فقط لب زدن امین را میبینم نرگس متعحب به امین نگاه می کند امین تابلو را به نرگس می دهد به سمت ماشین حرکت می کند

خارجی . خیابان . بعد از ظهر
نرگس تابلو را در دستانش گرفته و رفتن امین نگاه می کند امین ماشین را روشن می کند حرکت می کند نرگس تابلو به دست به سمت در خانه حرکت می کند نرگس در زدن زنگ دچار تردید هست.
 قبل از زنگ زدن باخودش تصمیم می گیرد  تابلو را باز کند وقتی نقاشی را باز می کند از دیدن نقاشی خشکش می زند نقاشی نرگس با نوزادی در بغلش دیده می شود نرگس به خودش میاد اشک از چشمانش جاری می شود نفس عمیقی می کشد دست خودش را روی شکمش می گذارد دوباره صداهای محیط اطراف قطع می شود صدای ضربان قلبی کودکی و خنده کودکی شنیده می شود نرگس نقاشی را برمی دارد از محل دور می شود.

پایان


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, اسلم تن زده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/06ساعت 10:19  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه تیک تاک






فیلمنامه کوتاه "تیک تاک"نویسنده: محمد گودرزی پور

صحنه يك (صبح-داخلى-خانه)

نماى بسته ساعت که زمان ٤:٤٥  را نشان می دهد. (صداى تيك تاك ساعت به گوش مى رسد)

صحنه دو (صبح-خارجى-حياط خانه)
نماى باز حياط خانه كه صدای اذان به گوش می رسد. چراغ اتاق روشن مى شود و احمد از اتاق خارج مى شود و وضو مى گيرد.

صحنه سه (صبح-داخلى-حال خانه)
ناهيد (همسر احمد) در حال نماز خواندن است (تشهد).
احمد در حاليكه روپوش نارنجى اش را مى پوشد، از اتاق خارج مى شود.
احمد: ناهيد جان كارى ندارى؟
ناهيد: صبحونتو خوردى؟
احمد: لقمه گرفتم توى راه مى خورم.
ناهيد: برو به سلامت،فقط به موقع بيا.
احمد: باشه، خداحافظ

صحنه چهار (صبح-خارجى-حياط خانه)
احمد جاروى خود را از گوشه ى حياط بر مى دارد و از خانه خارج مى شود.


صحنه پنج (صبح-خارجى-خيابان)
احمد در حال جارو زدن خيابان است.
ماشين شهردارى در كنار احمد مى ايستد.
احمد: سلام آقا رضا، صبح بخیر
رضا در حالی که  حاضری احمد را می زند: سلام احمد جون،صبح بخیر، خب... خدا رو شکر به موقع هم که میرسی خونه، فقط امروز یه کم بیشتر به خیابونا برس، خودت که میدونی...
احمد: چشم آقا رضا
رضا: خداحافظ
احمد: خداحافظ

صحنه شش (صبح-خارجى-خيابان)
احمد در حال جارو زدن می باشد. خودرویی  که در آن پدر و  پسری قرار دارند، در حال عبور است.
پسر زباله هایی را که در دست دارد به سمت احمد پرتاب می کند. احمد نگاهی به پسر می اندازد.
پسر  به او نگاه می کند و شکلک در می آورد .

صحنه هفت (ظهر-خارجى-خيابان)
احمد دو کیسه ی زباله در دست دارد و در حال حرکت می باشد که چشمش به زباله ای می افتد. کیسه ها را در کنار خیابان گذاشته و  به سمت زباله می رود.
صدای موسیقی خودرویی به گوش می رسد. خودرو به کیسه های زباله برخورد کرده و می رود.
کیسه های زباله پاره شده و در خیابان پخش شده اند. اشک در چشمانش احمد جمع شده و به زباله ها خیره شده است.


صحنه هشت (ظهر-داخلی-خانه)
مادر و فرزندان در حال چیدن سفره هفت سین هستند.
سینا: مامان، مگه نگفتی بابایی میاد؟ پس کو؟
ناهید: الآن دیگه پیداش میشه، برو توی کوچه ببین نیومد!

صحنه نه
نمای بسته ساعت (صدای تیک تاک به گوش می رسد. )
کات
احمد در حال جمع کردن زباله هاست.
کات
نمای بسته ساعت (صدای تیک تاک به گوش می رسد. )
کات
سینا در کوچه منتظر است.
کات
نمای بسته ساعت (صدای تیک تاک به گوش می رسد. )
کات
نمای نگران مادر و دختر
کات
نمای بسته ساعت (صدای تیک تاک به گوش می رسد. )
کات
نمای بسته تلویزیون ( آغاز سال  یکهزار و سیصد و ...)
فید اوت


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, محمد گودرزی پور
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/26ساعت 9:19  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "پلاک"

پلاک

نویسنده: علیرضا محصولی



·        خارجی . خیابان . روز


هوا تازه روشن شده است. ماشین ها با سرعت در خیابان حرکت می کنند. بعد از مدتی یک ماشین پلیس راهنمایی رانندگی وارد تصویر می شود.

·        داخلی . ماشین پلیس . ادامه

افسر جوانی پشت فرمان مشغول رانندگی است و یک سرگرد انتظامی هم کنار دست او نشسته است. صدای بی سیم پلیس گاه و بی گاه به گوش می رسد.

             سرگرد: برو سمت دروس.

             افسر:    چشم قربان.

بعد از کمی سکوت

             سرگرد: راستی بچه ات به دنیا اومد؟

             افسر:    نه قربان. هنوز تو ماه هفتمه. ایشالا خدا بخواد گفتن نزدیکای عید به دنیا میاد.

             سرگرد: ایشالا... پسر بود دیگه؟

افسر:    بله قربان. حالا سره اسمش بساطیه. من که میگم بذاریم امیرعلی. خانمم میگه محمد مهدی. اونوقت مادرزنم ....

سرگرد : (می پرد وسط حرف افسر)  خالقی!

افسر:    بله قربان؟

سرگرد: اون سمنده پلاکش رو پوشونده. برو کنارش، وقتی وایستاد بپیچ جلوش.

افسر متوجه ماشین سمند می شود. میانه پلاک ماشین با کاغذ سفید پوشیده شده است. سرگرد بلافاصله میکروفون را از کنار دنده ماشین بر میدارد.

                   سرگرد: (در میکروفون) سمند سفید بزن کنار. بزن کنار سمند.

·        خارجی . خیابان . ادامه

سمند راهنما می زند و کنار خیابان توقف می کند. ماشین پلیس نیز جلوی آن می ایستد.

·        داخلی . ماشین پلیس . ادامه

سرگرد: خالقی...بشین تو ماشین...ماشینم روشن باشه. حواست باشه خواست فرار کنه پات رو گاز باشه بریم دنبالش.

افسر:    چشم جناب سرگرد.

سرگرد بی سیم در دست از ماشین پیاده می شود. افسر او را از آینه عقب زیر نظر دارد. در ماشین سمند یک فرد میان سال پشت فرمان و یک دختر بچه کنار دست او نشسته است. سرگرد ابتدا به طرف پلاک جلوی ماشین می رود. خم می شود تا کاغذ چسبیده شده رو پلاک را بکند. بعد در بی سیم چیزی می گوید. افسر صدای سرگرد را نمی شنود. تنها صدای بی سیم های مرکز و ماشین های در حال عبور به گوش می رسد. افسر از آینه عقب سرگرد را می بیند که بعد از استعلام پلاک به سمت راننده می رود.

·        خارجی . خیابان . ادامه

سرگرد به طرف راننده سمند می رود. راننده می خواهد از ماشین پیاده شود.

                   سرگرد: نیاز نیست پیاده شین. مدارک شناسایی لطفا.

راننده:  سرکار معذرت می خوام. مدرسه دخترم یکم دیر شده بود برا همین یکم تند رفتم. (و مدارک را به سرگرد می دهد.)

سرگرد در حالیکه به مدارک و راننده نگاه می کند نظری هم به دختر بچه می اندازد. دختری حدودا 9 ساله با روپوش مدرسه که کمی ترسیده است.

                   سرگرد: چرا پلاک ماشین رو پوشوندین؟

                   راننده:  پلاک؟! نه! حتما چیزی روش افتاده.

راننده کمربندش را باز می کند تا پیاده شود و پلاک را ببیند.

                   دختر:   (در حالیکه سرش را پایین انداخته است) بابا... من...

راننده بر می گردد و به دخترش نگاه می کند. از حالت او متوجه می شود که کار دخترش است.

                   راننده:  ریحانه؟! کاره توئه بابا؟

دختر بغض کرده و اشک در چشمانش حلقه زده است. از خجالت همچنان سرش را پایین انداخته است.

                   راننده:  این چه کاریه بابا جون... این که شوخی نیست...

سرگرد: اشکال نداره آقا. دختر جون منو نگاه کن. مخفی کردن پلاک ماشین جرمه. دفعه دیگه یا ماشینتون رو می گیرن یا حتی ممکنه بابات بره زندان.

سرگرد مدارک را به راننده بر می گرداند.

                   سرگرد: می تونید برید. اما حواستون باشه اگه تکرار شه ماشینتون توقیف میشه.

                   راننده:  خیلی خیلی ببخشید. تکرار نمیشه. نه ریحانه خانم؟

ریحانه در حالیکه اشکش سرازیر شده سرش را به نشانه تایید پایین می آورد.

                   سرگرد: به سلامت.

                   راننده: خیلی ممنون. خداحافظ.

راننده ماشین را روشن می کند و کمربندش را می بندد. پیش از آنکه ماشین راه بیافتد سرگرد به پشت ماشین می رود تا کاغذ روی پلاک عقب را هم بکند.

(نمایی بسته از پلاک سمند): سرگرد کاغذ سفید مربعی شکلی را می کند. بین اعداد روی پلاک، به جای حرف الفبا، تصویر یک مرد روی ویلچر نمایان می شود.

(نمای خیابان): ماشین سمند حرکت می کند و از تصویر خارج می شود.

برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, علیرضا محصولی
+ نوشته شده در  جمعه 1392/12/23ساعت 8:12  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "مرگ گاهی در می زند"


مرگ گاهی در می زند


نویسنده: سید علی بنی هاشمی



داخلی/ اتاق/شب


صدای تیک تاک ساعت رومیزی به گوش میرسد

مردی را میبینم که پشت میز کارش نشسته است، فندکش را روشن میکند و سیگاری آتش میزند، مرد در حال نوشتن است

- صدای مرد

شاید این آخرین جملاتی باشه که برات مینویسم

دلم میخواست الان فکر کنم اینا همش یه داستان یه خیاله، شاید هم یه خوابه، اما انگار بیدارم، همه چیز بدجور واقعیه

مرد دست از نوشتن میکشد و پک عمیقی به سیگارش میزند

- صدای مرد

همیشه فکر میکردم لحظه آخر باید یه کار خاص بکنم،

مرد دود را بیرون می دهد

- صدای مرد

کلی ایده داشتم براش، اما الان هیچ کدومشون به ذهنم نمیرسه

مرد لیوان آبی را که روی میز است بر میدارد و می خورد و به نوشتن ادامه می دهد، نفر سیاه پوشی را میبینیم که پشت سر مرد به آرامی ظاهر می شود

- صدای مرد

همیشه دلم میخواست برام ای کاشی باقی نمونه، اما تنها چیزی که الان دلم میخواد برات بنویسم اینه که پشیمونم، از زندگیم

پشیمونم،

مرد ست از نوشتن بر میدارد و درب خودکارش را میبندد، به آرامی به پشتی صندلی تکیه میدهد و به فکر می رود

- صدای مرد

کاش فرصت جبران لحظاتی رو داشتم که توش خیلی هم آدمیزاد نبودم، ای کاش ...

مرد نفس عمیقی می کشد

- صدای مرد

ای کاش فقط یک روز دیگه هم فرصت داشتم، ای کاش ...

مرد سیاه پوش به شانه مرد میزند، مرد برمیگردد و او را نگاه می کند

- مرد سیاه پوش

پاشو دیگه، وقت رفتنه

از کنار میز نمای مرد سیاه پوش و مرد را میبینیم، مرد سیاه پوش محو می شود و مرد که دستانش می افتند و می میرد

صدای زنگ زدن ساعت را میشنویم

پایان


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, سید علی بنی هاشمی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/21ساعت 7:38  توسط مدیر  | 

پنجره ای به سمت زندگی


پنجره ای به سمت زندگی....


نویسنده: راضیه جوینده




/داخل منزل پیرمرد/
پیرمردجلوآیینه ایستاده . عکس همسرش جلو آیینه است.در آیینه به خودش نگاه می کند ، عکس همسرش را برمی دارد وبا قاب عکس صحبت می کند.
پیرمرد:اگه بودی حتما بهم می گفتی تولدت مبارکقاب عکس را سر جای خودش می گذارد و بعد دوباره به آیینه نگاه می کند وقتی خیالش راحت می شودظاهرش مرتب است از در بیرون می رود

/حیاط آپارتمان/
چند نوجوان در حیاط آپارتمان فوتبال بازی می کنند. پیرمرد به طرف در می رود ،توپ جلوی پای پیرمردمی افتد ،پیرمرد توپ رابه طرف بچه ها شوت می کند.
بچه ها به افتخار پیرمرد دست می زنند و حورا می کشند

/خیابان /
شیرینی فروشی نشان داده می شود،پیرمرد  وارد مغازه ی شیرینی فروشی
می شود.
قناد: سلام پیرمرد
پیرمرد: پیرمردخودتی
قناد: توهم هستی ،یادت رفته ،همکلاس بودیم ؟
پیرمرد : تو می خواهی پیرمرد باشی ،باش . من نیستم
قناد : شمع ها ی تولدتتو بشمارپیرمرد
/قناد کیکی را جلو پیرمرد،می گذارد.روی کیک نوشته شده تولدنوه و پدر بزرگ باهم مبارک /
پیرمرد: تو از کجا می دونستی تولد منه ؟
قناد : خدا بیامرز خانمتو ،می دونی چند بار برای خودتو و نوه ات از این جا کیک تولدگرفت؟
پیرمرد: یادم نبود ،حافظه تو بهتر از حافظه ی بچه هامه. من می خواستم بچه هاموغافلگیر کنم ،خودم غافلگیرشدم

/نمای داخلی ،منزل پیرمرد/
کیک تولد را روی میز گذاشته ،چاقویی در کنارکیک برای بریدن کیک گذاشته .بشقاب ها و میوه هم گوشه ای از میز قرار دارد.
پیرمرد به طرف تلفن می رود ،دکمه پیغامگیررا روشن می کند تا پیغام ها رابشنود
پیام های پیغامگیر:
دختر پیرمرد: بابا سلام ، من نمی تونم بیام گرفتارم ،بعد میام خودتو می بینم
پیغام بعدی
پسر پیرمرد : کجایی بابا ؟ این قدر نرو بیرون ،یه دفعه ماشین می زنتت
بدبختمون می کنی،ما نمی تونیم بیاییم منتظرمون نباش بچه ها کار دارن
پیغام بعدی
نوه پیرمرد:بابا بزرگ چطوری ؟ کجایی نا قلا ؟ امشب نمیا م ولی فرداشب سر شب پیشتم.یه کاری پیش اومد
پیغام بعدی
دخترپیرمرد:سلام بابا.....
پیرمرد پیغامگیر را خاموش می کند و روبه روی کیک تولد می نشیند،توپی بهپنجره می خورد و شیشه می شکند . پیرمرد با عصبانیت توپ  و چاقویی که کنار کیک است را برمی دارد و به طرف پنجره می رودوبیرون را نگاه می کند

/حیاط/
بچه ها با چهره های نگران به پنجره نگاه می کنند

/داخل منزل/
بچه ها دور میز نشسته اند ،کیک جلو پیرمرد است . آنها دست میزنند و باهم می گویند: تولدت مبارک


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, راضیه جوینده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/15ساعت 10:49  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه پیاده رو

پیاده رو





نویسنده: حسین فولادی

 
   خارجی – پیاده رو – روز

تصویر از بالا یک پیاده‌روی شلوغ را نشان می‌دهد. افراد مختلفی با رده‌های سنی، نوع لباس و... از کنارهم عبور می‌کنند و همه به گونه‌ای گرفتار نشان داده می‌شوند ( به طور مثال  کسی با تلفن حرف صحبت می‌کند، دیگری با عجله راه می‌رود، دونفر در حال بحث کردن باهم هستند و... )
تصویر هر از گاهی از پایین (قسمت زانو تا پای) افراد را نشان می‌دهد که با شلوارها و کفش‌های گوناگون (اعم از نو،کهنه یا غیرعادی) داخل کادر شده و بیرون می‌روند.
میان این جمعیت که همه سرشان به کارو گرفتاری‌های خاص خودشان است، یک پسر جوان با ظاهر و لباس تقریبا معمولی به وسط کادر می‌آید. او با تعجب به افرادی که از کنار او می‌گذرند نگاه می‌کند، و در آن جمعیت به چشم می‌آید.  باز هم گریزی به پاهای افراد رهگذر زده می‌شود.
چهره اش نشان می‌دهد که به فکر است ( سرش را کمی به سمت زمین پایین می‌آورد ) و بعد از چند ثانیه به آسمان نگاه می‌کند. خیلی خاص و با لذتی که در چهره اش نمایان است به آسمان می‌نگرد (انگار که چیزی را کشف کرده و می‌بیند که کسی به آن توجه نکرده است)
در همان حال پس از چند ثانیه رعد و برقی زده می‌شود، و باران به صورت نم نم و به تدریج به صورت تند شروع به باریدن می‌کند... رهگذران پیاده رو باران را به چشم مزاحم می‌بینند ( یکی کلاهش را روی سر می‌کشد، دیگری چترش را باز می‌کند، یکی کتاب یا پوشه‌ی در دستش را روی سر نگه می‌دارد ) و به راهشان ادامه می‌دهند. پسر نگاهی به مردم اطرافش می‌کند و باز با لبخند به آسمان می‌نگرد . بعد از چند ثانیه دستانش را به سوی بالا باز می‌کند، چشمانش را می‌بندد...
تصویر به تدریج از پیاده‌رو دورتر و مساحت بیشتری از پیاده‌رو قابل مشاهده می‌شود. و به تدریج تصویر رو به سوی سفیدی کامل می‌رود.

پایان


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, پیاده رو, حسین فولادی
+ نوشته شده در  جمعه 1392/12/02ساعت 11:50  توسط مدیر  | 

بخش دوم فیلمنامه انگلیسی وال-ای

 

 



Written by

Andrew Stanton & Pete Docter




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/04ساعت 17:23  توسط معاون ارشد  | 

فیلمنامه کوتاه دسته گل رز


دسته گل رز

نویسنده: راضیه جوینده


دوربین از پشت مغازه ی گل فروشی خیابان را نشان می دهد.{مرد میانسال از داخل مغازه
مشغول تماشای خیابان است.}
مرد جوان وارد مغازه ی گل فروشی می شود. دوربین مرد میانسال را نشان می دهد که از پشت
شیشه ی مغازه بیرون را نگاه می کندو بعد دوربین با نشان دادن گل های مغازه به جلو حرکت می کند.
فروشنده ی اولی مشغول تزیین یک دسته گل بسیار زیبا با تعدادزیادی از گل های رز قرمز است .
دوربین  تزیین و درست کردن دسته گل را نشان می دهد. صدای فروشنده دوم: بفرمایید آقا در خدمتم
دوربیین فروشنده ی دوم را نشان می دهد که به مرد جوان نگاه می کند
مرد جوان هنوز مات و مبهوت تزیین دسته گل رز را نگاه می کند
فرو شنده ی اول به مرد جوان نگاه می کند و لبخندی می زند وبعد به فروشنده دوم نگاه می کند
فروشنده  دوم هم لبخند می زند:آقا!جناب!بفرمایید
فروشنده اول :باشما هستند
مرد جوان :ببخشید،{به دسته گل اشاره می کند}دستتون درد نکنه خیلی قشنگه
فروشنده دوم : در خدمتم،بفرمایید
مرد جوان:{با هیجان و خوشحالی }یه دسته گل قشنگ می خواستم
فروشنده دوم :{به دسته گل رز در حال تزیین اشاره می کند}خوبه ؟
مرد جوان :بی نظیره!
فرو شنده دوم : الان براتون آماده می کنم
مرد جوان :نه آقا !از قیمت همچین دسته گلی بی خبر نیستم.یه چیز ساده و آبرومندانه باشه فعلا خواستگاریه
فروشنده دومی : مبارکه ،چنان دسته گلی بهت  بدم که کیف کنی
فروشنده اولی : آقا !دسته گل شما آماده است
دوربین نمای دسته گل را نشان می دهد وبعدمرد میانسال که همچنان بیرون را نگاه می کند برمی گردد
موبایل مرد جوان زنگ می خورد و او موبایل را پاسخ می دهد
مرد جوان :{در حال پاسخگویی موبایل }بله ،باشه اومدم{روبه فروشنده ها می گوید } بر می گردم ،داداش هر گلی زدی به سر خودت زدی!
{در حال صحبت با موبایل از مغازه بیرون می رود}با تو که نبودم ،می گفتی...

صحنه دوم

{مرد جوان به داخل مغازه بر می گردد}
مرد جوان :دسته گلم آماده شد؟
{فروشنده دسته گل رز رابه او می دهد ،نمای کامل دسته گل نشان داده می شود }


صحنه سوم

دوربین نمای صورت مرد میانسال چین و چروک های صورت او غمی که در چهره دارد را نشان می
 دهد و بعد دوربین نمای کامل از او که چند شاخه گل در دست دارد نشان می دهد ،بدون نشان دادن مکان او
مرد میانسال:سلام  بابا !مثل همیشه خوبی ؟{مکث کوتاه وبعد با بغض} منم خوبم،برات گل آوردم
{شاخه گل ها را به طرف دوربین می گیرد}

نمای  سنگ قبر نشان داده می شود که روی آن نوشته شده جوان ناکام،دسته گل ها را رود سنگ قبر می

گذارد.


                                                                     پایان


-------------------------------------

توضیح مدیر: این داستان دقیقا به همین شکل به دست ما رسیده و ما شکل فیلمنامه ای یا نمایشنامه ای آن را برای حفظ اثر تغییر ندادیم.



برچسب‌ها: دسته, گل, رز, راضیه جوینده
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/10/03ساعت 21:21  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه تا انتهای روز

داستان کوتاه

تا انتهای روز

نویسنده: شکراله ذبیحی



هووم.....

چشمش را باز کرد و نور روشن یک روز تعطیل ـــ که ـــ از لای پرده اتاق داخل زده را دید . آسمان ِ چند روز مانده به سال نو: خوب، آبی، پاکیزه و دل انگـیز شده بود؛ گلها و شاخه ها قد کشیده اند؛ سبزند، و چند پرنده پوست مرده درخت را ــ نوک می زنند. صدای دل انگیزی است که روز سرشاری را نوید می دهد....
وزش خنک باد زیر اشعه گرم آفتاب؛ همه می دانندــ چه لذتی دارد!؟     
                                     
خواست درپوش قلمش را بگذارد، دست دراز کرد واز روی میز تحریربرگه های تصحیح شده قلم فرسایی شب پیش را نگاهی انداخت، انگار مطمئن نبود درآن حالت چرت زدن همه چیز را درست ویکجا وارد پاکنویس کرده باشد. اما عجیب که هیچ چیز از قلم نیافتاده، ومرتب. و روزی که همه چیزش عالی می نمود ،عجیب به نظرمی رسید.  با اینحال هنوز محو درخشندگی تابش آفتاب از پنجره بالای سرش بود و صدای ــ  آرام بخش موسیقی از آشپز خانه پایین حال و هوای اتاق را تغییرداده...... است . 
 همه چیز بس شفاف و درخشنده؛ انگار آن سمت دیوارها را هم می شد دید، بالکل همه چیز!  
 بالاخره تاثیر یک روز شگفت انگیز شاید یکبار در زندگی رخ میداد؛ و او داشت تمام این خوشی را یکجا سر می کشید و این ....تجربه دیدن بود و..... نفس عمیقی که بر تخت دراز کشیده ــ بود ــ کشید!   میتوانست ببیند که همسر آشپز پله ها را به آرامی طی می کند تا آوردن صبحانه؛ آرام به خودش تکانی داد و ورود زن را با یکی سینی در دستش، ثانیه شماری میکرد.دستی به موهایش کشید مثل همیشه مرتب جلوه کند
                                                                                                                                               قفل، چرخی خورد، باد ملایمی پرده ها را پس زد و دیگری صدای موسیقی ست که طنین رساتری یافته است ..... زن به روبرو ایستاده، ومات و مبهوت چشمانش ازترس و تعجب از حدقه بیرون زده است، جیغ ....... سینی به زمین می افتد.

 چند نفر پرده ها را می کشند و پنجره بسته می شود، خوشی مطبوع جایش را به یک وارسی کوچک می دهد. و اومیان گریه ها و زاری نعشی را می بیند که میان روتختی سفید، در خون ــ چنان غرق شده است، و کاغذ هاش روی میز پخش شده، که جوهر قلمش احتمالا دیگر خشک شده؛ و دیگر اینکه هیچ راهی باقی نمانده است،ــ که ــ این داستان تمام است .

                                                                                           
                  شکراله ذبیحی


برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه 1392/09/30ساعت 10:5  توسط مدیر  | 

محرم حسینی تسلیت باد .

پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه ، ایام شهادت سرور و سالار شهیدان ، امام حسین (ع) و یارانشان را تسلیت میگوید .


+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/08/21ساعت 9:37  توسط معاون ارشد  | 

فیلمنامه کوتاه "اهمال"


 اهــــــــمـــــــال
نویسنده:  احمدرضا قهرمان پور




تاریکی. بعد از چند ثانیه صدای مبهم داد و فریاد زن و مرد شنیده می شود.

داخلی
تصویر دست یک پسر 18 ساله که خودکار در دست دارد و روی یک تکه کاغذ می نویسد ( این متن روی کاغذ درحال نوشته شدن است:   خانواده ام را عاشقانه دوست میدارم، لیکن زیر نگاه هایشان لبریز میشوم از اهمال ... ) به نقش اول پس از نوشتن واژه ی اهمال احساس ناخوشایندی دست می دهد ( این احساس را با زدن مکرر خودکار به کاغذ نشان می دهد ) و از نوشتن ادامه ی مطلب خودداری می کند.
 با گذاشتن قلم بر روی کاغذ، صداهای مبهم داد و فریاد قطع می شود.

روز -  داخلی - حیاط خانه
تصویر نمای در خانه را از داخل حیاط نشان می دهد. صدای ترمز گرفتن موتور سیکلت می آید  . ( این صدا حاکی از به خانه رسیدن نقش اول است ). کلید می اندازد و درب را باز می کند. در که باز شد برمیگردد و با دوستش خداحافظی می کند. ( دوستش او را به خانه رسانده و دست تکان دادن برای او به نشانه ی رفتن او است )
داخل خانه می شود و در را می بندد و همان جا می ایستد. هنذفری خود را از گوش در می آورد، درحالی که نیم نگاهی به داخل خانه می اندازد  اسپری یا عطر خود را از کیف بیرون می کشد و بعد از مصرف دوباره داخل کیف می گذارد و به قصد وارد شدن به اتاق از کادر خارج می شود (  چند ثانیه بعد از خارج شدن پسر از کادر صدای بسته شدن در اهنی شیشه دار که در خانه های قدیمی استفاده میشد ، می آید  )

روز- داخلی - داخل خانه
تصویر یک مبل ( کاناپه ) که با پارچه سفید پوشیده شده است را نشان می دهد. (یک میز شیشه ای جلوی مبل قرار دارد که روی آن تعدادی مجله، یک کاسه ی خالی، و یک گلدان با گلهای پژمرده داخل آن  به صورت نامرتب دیده می شود ).  لباس های خانه روی دسته ی مبل قرار دارد. کیف خود را کنار مبل می اندازد، موبایل خود را روی میز می گذارد و با برداشتن لباس ها از روی مبل به پشت کادر می آید.
از پشت دوربین پیراهن خود را ( لباسی که بیرون پوشیده بود ) روی مبل می اندازد. چند ثانیه بعد صدای رسیدن پیامک به گوش می رسد.  شلوار خود را هم روی مبل می اندازد. سپس به داخل کادر می آید و روی مبل می نشیند و سرگرم پاسخ گویی به پیامک خود می شود. وقت زیادی را صرف این کار می کند ( گذران وقت با حرکات عقربه های ساعت و از روی حرکات مختلف پسر "در حالات نشسته ، خوابیده و ..." در برداشت های مختلف نمایان می شود )
بدنش را می کشد و با حالتی خسته و کلافه به قصد آوردن لب تاب به بیرون کادر می رود.


تاریکی، صدای آماده به کار شدن ویندوز می آید

شب - داخلی - داخل خانه 
تصویر صفحه ی اینترنت را نشان می دهد  (وارد شدن www  )
تصویر باز هم کاناپه را نشان می دهد
در همان ثانیه های نخست از جا بلند می شود و برای خود یک فنجان چای می اورد و کنار دستش می گذارد . زمانی زیادی را صرف کار کردن با لب تاب می کند و با حالات و عکس العمل های مختلف پس از دیدن هر چیزی که او می بیند گذر زمان نشان داده می شود. سرش را با دو دست می فشارد و از جا بلند می شود و از کادر خارج می شود.



شب - داخلی – داخل خانه
اتاق تاریک است. پسرک بر روی کاناپه با کاسه ای از تنقلات دیده میشود که دارد فیلم تماشا می کند.  نوری روی صورت او وجود دارد و مدام شدت آن تغییر می کند ( این حالت حاکی از تماشای فیلم است)
در همان دقایق نخست ساعت را کوک می کند و کنار دستش می گذارد. غذا را در همان حالت در مقابل تلویزیون می خورد. گذران وقت با حالات مختلف بازیگر (نشسته ، خوابیده و...) مشخص می شود و در نهایت به خواب می رود. و بعد از به خواب رفتن آن تصویر سیاه می شود .

نمایی از حیاط خانه نشان داده می شود که هوا به سوی روشن شدن می رود

روز -  داخلی – داخل خانه
پسرک روی کاناپه خواب است... ساعت زنگ می زند . با چشم های بسته به قصد قطع کردن صدای ساعت دستش را دراز می کند ، ساعت می افتد و صدایش قطع می شود و  با تغییر حالت بدنش به خواب ادامه می دهد .
مدتی بعد دوباره بیدار می شود ، با کمی مکث موبایل خود را که روی میز قرار دارد ، برمیدارد و با چشم های نیمه باز به ساعت نگاه می کند. با دیدن ساعت شوکه میشود. با عجله لباس هایش را از روی مبل بر می دارد و از کادر خارج می شود. بعد از چند ثانیه یک حوله روی صندلی انداخته می شود و بعد هم لباس های خانه... یک فنجان چای را نصفه و نیمه با عجله می نوشد و روی میز می گذارد و ادامه ی کارهایش را انجام می دهد (چند کتاب می آورد و درون کیف خود می گذارد ،  جرعه ای دیگر از چای خود را با عجله می نوشد و از کادر خارج می شود... بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در اتاق می آید .


روز - خارجی – خارج از خانه
تصویر درب خانه را از اینبار در کوچه نشان می دهد  ( صدای دویدن به سمت در می آید ) پسر در را باز می کند و با عجله از خانه بیرون می آید و با دوان دوان از کادر خارج می شود ( صدای دویدن او نشان دهنده ی دور شدنش است.)



روز - خارجی - در پیاده  رو
تصویر کنار یک دیوار عمیق است و پسرک در حال دویدن نزدیک میشود و سپس از کادر خارج می شود.

چند ساعت بعد
روز -  خارجی - در پارک
یک راهرو در پارک که کنار آن آبخوری قرار دارد دیده می شود. پسرک با ظاهری خسته می آید و در مقابل آبخوری می ایستد.  جرعه ای آب می نوشد و دست و صورتش را می شوید (بار اول و دوم آب به صورت می زند و به محض اینکه بار سوم این کار را انجام می دهد و تصویر سیاه می شود )

پسرک با حالتی خسته و شکست خورده به راه خود ادامه می دهد...

روز - خارجی - در پارک
تصویر نیمکتی را در پارک که یک مرد با موهای جو گندمی و ظاهری آرام و پخته نشسته است ، نشان می دهد (مرد پایش را روی پای دیگر انداخته است و در حال خواندن کتاب است )
پسرک می آید و روی نیمکت با فاصله ای کنار مرد می نشیند. بعد از چند ثانیه از جیبش یک سیگار بیرون می آورد و بعد از روشن کردن شروع به کشیدن آن می کند.
در همین حال کتابی که در دست مرد است توجهش را جلب می کند. اما خود را بی توجه نشان می دهد. به طرف دیگر نگاه می کند. چند ثانیه بعد رو به رویش را نگاه می کند و باز کتاب نظرش را جلب می کند. بعد از کمی خواندن ، سرش را جلوتر می آورد. مرد که متوجه این عمل می شود کتاب را جلوتر می آورد تا با هم (به صورت مشترک) بخوانند. موبایل مرد زنگ می خورد و او به قصد جواب دادن به تلفن همراه خود کتاب را به پسرک می سپارد ، از جا بلند  و از کادر خارج می شود. پسرک که در بین انگشت ها سیگارش را در دست دارد کاملا توجهش به مطلبی که در کتاب است جلب می شود و با دقت و کنجکاوی آن را میخواند. هنگام ورق زدن چشمش به سیگار می افتد. به قصد کشیدن نزدیک دهانش می آورد ولی منصرف می شود. نگاهی به سیگارش می کند و آن را روی زمین می اندازد ، با پای چپش سیگار را له می کند ، روی پای راستش می اندازد و بعد از ورق زدن کتاب به خواندن ادامه می دهد ... تصویر سیگار له شده وسپس دوباره پسرک را روی نیمکت نشان می دهد
                                

                                                                                        پایان 


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, اهمال
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/18ساعت 23:44  توسط مدیر  | 

بخش اول فیلمنامه انگلیسی وال-ای



WALL-E



Written by

Andrew Stanton & Pete Docter

IMDB Rating: 8.5/10


Genre:

Animation

Adventure

Family




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1392/04/07ساعت 8:15  توسط معاون ارشد  | 

داستان کوتاه قول

داستان کوتاه : قول




نویسنده : فائزه سعیدیان



مامان ... مامان ... مامان ...
چه کار کنم ؟ آخه تو که میدونی چقدر حرفت واسم حجته . تو که میدونی اگه بگی نه ،... تو رو به روح بابا قسم . تو رو به خودت قسم ، بذار برم ... قول میدم زود برگردم . بخدا فقط تویی که اینقدر حساسی . مجید و محمد هم که ماماناشونو میشناسی رضایت گرفتن . فقط تو راضی نیستی ... مامان !

مادر نگاهش به چرخ خیاطی بود و شلوار پاره حسین را میدوخت . . اخم کرده بود و میخواست نشان بدهد که اصلا حواسش به او نیست . اما تمام حواسش پیش او بود . کاش میتوانست یک جوری منصرفش کند . اما میدانست حسین وقتی تصمیم بگیرد ، دیگر چیزی جلودارش نیست .
حسین یک بند اصرار میکرد . مادر عصبانی شد :
-"خیلی خوب . هر کاری میخوای بکن . دیگه به من ربطی نداره!"
-"مامااان... یه جوری نکن که تا آخر عمرم پشیمون باشم . تو که میدونی نمیتونم نرم ... اینم میدونی که تا رضایت ندی نمیرم . تو رو به فاطمه زهرا بذار برم !"
اسم فاطمه را که شنید ، لرزید . اشکش ریخت روی شلوار پاره ...
-"آخه پسر چرا اینقده یه دنده ای ...!!!؟"
حسین فهمید مادر کمی نرم شده ...
_"مادر . میام . قول میدم !"
مادر نگاهش کرد . به ثمره 16 سال زحمتش ... حسین بغض کرده بود و با التماس به مادر نگاه میکرد . 
-"... برو . اما به خانم فاطمه زهرا مدیونی اگه برنگردی !"
حسین این را که شنید مثل پرنده از جایش پرید و مادر را در آغوش گرفت . هر دو در آغوش هم میگریستند . یکی از خوشحالی و دیگری از نگرانی ... 


***


مادر عکس حسین را گذاشت پیش رویش :
-"مادر قربونت بره عزیزم . الهی فدای ان چشمای قشنگت بشم . جان دلم عزیزم . خدا پشت و پناهت حسینم ...
صدای زنگ در را که شنید از جایش بلند شد . از بعد از رفتن حسین ، زمینگیر شده بود و با عصا راه میرفت . –"الان میام!" ... کمی طول کشید تا به در رسید . در را که باز کرد ، 2 مرد ریشدار را دید که لباس سپاه به تن داشتند .
-"سلام"
-"سلام علیکم حاج خانوم ... منزل آقای معرفت؟"
- "از حسینم خبر آوردین ؟؟؟"
یکی از آن 2 نفر به دیگری نگاه کرد و سرش را پایین انداخت .
-" بله ..."
-" حالش چطوره ؟؟؟ "
-"والا حاج خانوم ...."
- "تورو به خدا بگو چی شده پسرم ؟!"
-"حاج خانوم هول نکنین ...حسین آقا یه مقدار زخمی شدن ...."
-"یا فاطمه زهرا .." 
مادر پایش سست شد و روی زمین نشست ."الان کجاس ؟"
-" بیمارستانن ولی الان وقت ملاقات تموم شده . صبر کنین فردا ..."
-"من تا فردا طاقت نمیارم . پسرم خدا خیرت بده یه لحظه صبر کنی من سریع حاضر میشم ..."
- "آخه مادر ..."
مرد نمیدانست چه بگوید ... دوستش دستش را روی شانه او گذاشت و گفت "اشکال نداره . بذار بیان "
مادر خوشحال شد "خدا خیرت بده .الان میام ."
2 مرد به همدیگر نگاه کردند و آه کشیدند .


***


مادر محکم با چادرش رو گرفته بود و سعی میکرد صدای گریه اش بلند نشود . 
-"حاج خانوم ...حاج خانوم ...!"
مادر نقش زمین شد .
بهوش که آمد دید روی تخت بیمارستان است . پرستار بالای سرش آمد و گفت : "مادر بهترین ؟"
-"حسینم ... حسینم ... حسینم ..." 
پرستار نتوانست جلوی اشکش را بگیرد . 
یکی از پاسداران در زد و وارد شد . 
-" سلام علیکم حاج خانوم . تسلیت میگم ."
مادر نفسش تنگ شده بود..."شما با حسینم بودین ؟آره؟"
-"نه حاج خانوم . همه ی بچه های تخریب شهید شدن . از هیچکس چیزی نمونده فقط موندیم حسین تو اون انفجار چطوری بدنش سالم مونده..."
مادر دیگر چیزی نمیشنید . چشمانش رو بست و نفس کشید . "به قولت وفا کردی پسرم . خدا با فاطمه زهرا محشورت کنه ..."



+ نوشته شده در  شنبه 1392/03/25ساعت 20:52  توسط معاون ارشد  | 

فراخوان مسابقه نگارش فیلمنامه کوتاه شهروند مسلمان ایرانی

فراخوان مسابقه نگارش فیلمنامه کوتاه شهروند مسلمان ایرانی

با بیش از 10 میلیون تومان جایزه نقدی

به گزارش شبکه ایران موضوعات پیشنهادی برای مسابقه به شرح ذیل است :
فرهنگ کار جمعی
رعایت حق همسایگی
فرهنگ رانندگی
فرهنگ آپارتمان نشینی
الگوی تفریح سالم
صداقت، دروغ
پرخاشگری بی مورد
تولید کیفی و محکم کاری در تولید
وجدان کاری
تجمل گرایی
مصرف گرایی
رعایت حقوق افراد در جامعه ، رسانه و فضای مجازی
تمامی مسائل مربوط به زندگی یک شهروند مسلمان ایرانی

برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر کلیک کنید.

دوستان عزیز فقط تا پایان اردیبهشت ماه فرصت دارید، پس هر چه زودتر دست به کار شوید.


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, مسابقه, فیلمنامه نویسی, شهروند مسلمان
+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/20ساعت 7:5  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه ترس و لرز

داستان کوتاه: ترس و لرز



نویسنده: شکراله ذبیحی



آسايشگاه ساكت است. همه خوابند و چند نگهبان وضع كامل كرده می روند بيرون و پشتشان سوز باد پائيزی داخل مي شود . از صبح دلم گرفته نمي دانم چرا همين جوری لرز گرفتم . دستم به هيچ كاری نمي رود.  نمي دانم چه موقع است كه خوابم می برد. هنوز چشمم گرم نيفتاده كه طرفهای دو نصف شب  پريش  از خواب بيدارم می كند:

 - تلفن داری ، زود باش شهرستانه
ترس تنم را مي لرزاند.هول كرده ام. نمی توانم از تخت پائين بيايم. يعني خواب ديشبی راست بود؟


***

اتاقها نامرتب و به هم پاشيده اند. مادر با عجله اينجا و آنجا سرك مي كشد. هر كسی چيزی را برداشته جا به جا مي كند. صداي مادر است كه با عصبانيت رو مي كند به من و مي گويد :
مگه نمي دوني الان مي آن.اتاقو تميز كن . بابات داره عروسي مي كنه.
گيج و منگم. به پدر نگاه مي كنم كه داماد شده است و كنج اتاق، همانجائيكه گرما بخاری هيمه ای مان سفيد كاری ديوار را تركانده نشسته و مثل هميشه كت قد يمی دست دومش را پوشيده و آن پيراهن كه خاله از مكه برايش آورده را توي همان شلوار سبز شهربانی پوشيده كه مدتی است باز نشست شده .
من ناراحتم يا او. نمي دانم اما خون تو رگهای پدر نيست. رو مي كنم به مريم و می گويم:

ـــ آبجي ، بابا چرا اينجور شده؟                                                                            

مريم هم حرفي نمي زند و راهش را مي گيرد و مي رود . داد مي زنم كه:

ـــ مرده ؟

مريم بر مي گردد و با جيغ زنانه اش خفه ام مي كند:

ـــ زبونتو گاز بگير.
به پدر نگاه می كنم ، ظاهرا صدايم را شنيده اما جواب نمی دهد. انگار نگاهش به نقطه ی دوری خيز برداشته باشد . به من نگاه مي كند.  نه امكان ندارد مردي كه در چشمانش چيزي نيست بتواند زنده باشـد . مطمئـنا .......... من درست فكر مي كردم .

زنگ در صدايش در مي آيد. عـروس و خانواده ی بزك كرده اش مي آيند داخل اطاق منتظر بابا مي شوند .
پدر هم مد تي بعـد كنارشان نشسته.


* * *
مطمئـنا من درست فكر مي كردم؛ كه  پريش  بالای سرم روی تخت آمده و تكانم مي دهد
ـــ چيه بابا
ـــ پا شو ، شهرستانه
يادم مي آيد كه بايد مي آمدم پائـين. دوباره به ذهنم مي آيد همين ها را، امشب خواب ديدم .
سمت گوشی تلفن مي روم كه رنگ قرمزش زير نور چراغ خواب سير تر شده.  گوشی را می گيرم، صداي هق هق آشنايی در گوشم صدا مي كند. آبجی مريم است كه گريه مي كند
ـــ داداش خودتی؟ زودتر بيا.......... بابا مرد.
گوشی را مي گذارم.  بوی خانه ای كه تا حالا می آمد قطع شده . اينجا بوی غربت،  بين سرباز هايی كه خوابند و خُروپُف می كنند پخش شده.
به خود كه می آيم مي بـينم  پريش  دستـش را گذاشته روی شانه و برگه ی تقاضای مرخصی را توی جيـبم مي گذارد .
تازه می فهمم مدتی است كه گريه می كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/01/25ساعت 21:33  توسط مدیر  | 

سرپناه امن


فیلمنامه کوتاه : سرپناه امن

                                   

نویسندهشکراله ذبیحی

(طـرح آزاد از قصه سرپناه امن نوشته هانریش بل)

 



صدای رعد آسمان در بارش شدید باران و عصر پاییزی در خیابانی که مردم به هر سویی ، سریع پراکنده می شوند .

خیابان ــ ادامه

مردی با لبا س  نه چندان نو که به انبوه چترهای فروشگاه چتر فروشی چشم دوخته است داخل می شود. از بیرون میتوان به نگاه نا امیدانه مرد از عدم توان خرید چتر پی برد ، در حالیکه هر چتری که انتخاب می کند را با ناراحتی سر جایش می گذارد .مرد پولی به فروشنده میدهد واز صاحب فروشگاه تنها چتر رنگی بچه گانه ای دریافت می کند  مرد  از ناراحتی آنرا سرجایش گذاشته و پولش را پس گرفته بیرون می آید . کنار چتر فروشی، فروشگاه موسیقی است که ازش صدای سخت و خشن گیتاری بیرون می آید که با بارش شدید باران در هم آمیخته است . مرد برای آخرین بار به ویترین چتر فروشی نگاه می کند و به ارامی درحالیکه لبه کتش را بالا کشیده زیر ریزش بارن و صدای خشن موسیقی می رود

 

عصر ــ خیابان

دوره گردی بساط دستفروشیش را روی زمین زیر آبچکانهای مغازه بسته ای پهن کرده و با فریادهایش عده ای را جمع کرده . داخل بساطش جز چند ماشین حساب ، چراغ قوه، چتر ، عینک آفتابی و مقداری خرت و پرت چیز دیگری پیدا نیست .

دردست فروشنده کیسه ایست که درونش کاغذهای شانس قرار دارد .

باران به شدت می بارد و مرد ابتدای داستان دست می کند داخل کیسه و کاغذی بیرون می کشد . پوچ بیرون می آید . دوباره مقداری پول به دستفروش داده ودست داخل کیسه می کند . نگاهی حسرت بار به چتر می اندازد و میان نگاه منتظرتماشاچیان این یکی هم پوچ در می آید . مرد که از بدست آوردن چتر ظاهرا نا امید شده خود را کنار می کشد . اما به اصرارفروشنده و یکی از اطرافیان دوباره دست داخل کیسه برده و شانسش را امتحان می کند .

کاغذی که رویش کلمه چتر به چشم می خورد بیرون می آید . تماشاچیان و حتا فروشنده خوشحالی می کنند .

 

عصر بارانی ــ خیابان

مرد چند قدم آنطرفتر از بساط فروشنده در حالیکه یقه کتش را به حالت اول برگردانده و خوشحالی از چهره اش پیداست چترش را باز کرده ؛در حالیکه عده ای هنوز زیر آبچکانها منتظر کم شدن شدت باران هستند می رود .

آنطرفتر، فروشنده فروشگاه چتر فروشی از پشت ویترین مغازه اش در حالی به مرد نگاه می کند که هیچ کس در فروشگاه نیست . مرد بی توجه به فروشگاه در حالی عبور می کند که دیگر از فروشگاه موسیقی صدای خشن و سخت موسیقی شنیده نمیشود و موزیک شاد و لایت طنین انداز است .

باران به شدت  ــ همچنان ــ می بارد و مرد در پناه چترش زیر باران دور می شود .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/06ساعت 12:38  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: ژیلت



فیلمنامه کوتاه: ژیلت!





نویسنده:
احسان ثقفی



خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
در ایستگاه مبدأ اتوبوس هستیم. پسر بچه ای حدوداً هشت، نه ساله با ظاهری شهرستانی و نه چندان مرتب با کارتنی که به زحمت در دست دارد از اتوبوس پیاده می شود و به کنار باجه ی بلیط فروشی می رود و کنار دیوار می نشیند. پیرمرد بلیط فروش او را زیر نظر دارد. پسرک به فکر فرو رفته است.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
پسرک در کنار جوانی حدوداً بیست و پنج ساله است و مرد جوان که خود ظاهری مرتب ندارد برای پسرک توضیح میدهد.
مرد جوان: ... بعد این فندکا و ژیلتارم می بری سمت مردا...
پسرک: چیارو ؟
مرد جوان: ژیلت!... بگو.
پسرک: ژیلت؟
مرد جوان: همون تیغه. ظهر میام دنبالت، بردار برو. (رو به بلیط فروش) کله اش خوب کار می کنه ولی هواش و داشته باش.
پیرمرد بلیط فروش دستی برایش تکان می دهد.

داخلی-اتوبوس-روز
پسرک به زحمت کارتن اجناس را داخل اتوبوس می آورد و جلوی قسمت خانومها می گذارد. می ایستد و کنجکاوانه لحظه ای به مسافرها خیره می شود و بعد یک سفره از کارتن بیرون می آورد و جلوی خانومها می گیرد.
پسرک(با صدای آهسته و لرزان): خانومها سفره دارم...سفره های ارزون!( واضح است که مبتدی است.)... سفره دو متری ... چهار متری ... سفره بدم.

پسرک نگاهی به مسافر ها می اندازد. کسی اعتنایی نمی کند. هر کسی به کار خودش مشغول است. سفره ها را جمع می کند و کارتن اش را به سمت آقایون می برد. چند عدد ژیلت و فندک از کارتن در می آورد و با همان لحن شروع می کند.
پسرک: فندک ... دو تا هزار تومن! فندک ... ژل!( آب دهانش را قورت می دهد!) تیغ ارزون دارم (مکث) فندک دارم ...
در این لحظه یکی از آقایون به او اشاره می کند. پسرک جلو میرود.
مرد: سفره ها چند نفره است؟!
نگاه متعجب پسرک.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-همان موقع
مرد جوان همراه پسرک، از بیرون اتوبوس او را دید می زند. وقتی می بیند پسرک از مرد پول می گیرد لبخندی روی لبانش می نشیند. 
 
خارجی-ایستگاه اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن به دست و متفکر از اتوبوس پیاده می شود و به سمت اتوبوس عقبی می رود. درنگی می کند و بعد سوار می شود.

داخلی-اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن اش را جلوی قسمت خانومها می گذارد، چند عدد فندک و ژیلت برمی دارد و ایندفعه کمی با اعتماد به نفس بیشتر شروع می کند،
پسرک: خانوما فندک دارم، دو تا هزار تومن... تیغ دارم ... فندک بدم، تیغ...
چند دختر جوان زیر زیرکی به خنده می افتند و پچ پچ کنان و زير چشمی پسرک را زير نظر می گيرند و می خندند. پسرک متوجه رفتار آنها می شود و سریع خودش را جمع می کند. زير چشمی نگاهی به آن ها می اندازد و کارتنش را بر می دارد و به سمت آقایون می رود. سفره ای را باز می کند و شروع می کند،
 پسرک(با صدای آهسته و لرزان): سفره دارم...سفره های دو متری و چهار متری! ... آقايون سفره دارم...
 ایندفعه صدای خنده ها آشکار تر می شود و چند مسافر ديگر نيز به جمع دختران اضافه می شوند و آشکارا به حرکت پسر بچه می خندند. صدای خنده ها انعکاس پیدا می کند و لبخند سردی که پسرک از سر ناآگاهی برلب می آورد.
صدای مرد جوان(خارج از قاب): هی! حواست کجاست؟!

خارجی-ایستگاه اتوبوس-زمان حال-روز
به صحنه ی اولیه ی فیلم بر می گردیم، یعنی چهره ی متفکر پسرک که لبخندی خفیف بر لب دارد. مرد جوان کنار پسرک نشسته. پسرک به خودش می آید.
مرد جوان(با خنده): کجایی؟
پسرک: سلام!... چرا نرفتی؟
مرد جوان(هنوز می خندد): می رم حالا... (دست در جیب پیراهن پسر می کند و پولی در می آورد) ایول! داری راه می افتی... مشکلی که نیست؟
پسرک نگاهی خیره به مرد جوان می اندازد و بعد ژیلتی از کارتن در می آورد.
پسرک: اسم اینا چی بود؟
مرد جوان(با خنده): ژیلت بابا! اسم جدید تیغه ... ژیلت...بگو!
پسرک به ژیلت نگاه می کند و زیر لب تکرار می کند " ژیلت!". سپس رو به مرد جوان می کند که هنوز در حال خنده است. از خنده ی مرد جوان لبخندی روی لبان پسرک می نشیند، و پس از لحظه ای،
پسرک: به چی می خندی؟!
مرد جوان(با تمسخر): هیچی! به خودم می خندم!... پاشو برو به کارت برس.
پسرک نیز پس از لحظه ای مکث کارتن اش را برمی دارد و به سمت اتوبوسی که تازه وارد ایستگاه شده است می رود. نگاه پيرمرد او را دنبال می کند.


 
پایان

+ نوشته شده در  جمعه 1391/11/27ساعت 0:9  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " دغدغه"


دغدغه

نویسنده: مرضیه میرزازاده





( خارجی - خیابان- روز)

صحنه از پشت- ماشین ها سریع از کنارش میگذرند. روی صندلی چرخدار نشسته در حالی که پای پنجه راستش را، که درون کتانی مشکی است به زمین میکشد و چند سانتی متر به جلو میرود. مردی که شبیه افغانی ها است در حال شست و شوی پیاده رو یک ساختمان سه طبقه است . ویلچر به پراید نقره ای که میرسد لحظه ای توقف میکند از کنارش پسر و دختر جوانی عبور میکنند. پسر در حالی که دست دختر را گرفته : دیگه این مانتو رو نپوش مگه نمیبینی...

پنجۀ پا به زمین کشیده میشود، صندلی چرخداربه جلو پراید نقره ای که میرسد . پسر و دختر جوان به سر خیابان رسیده اند. دو زن به همراه یک بچه از کنارش عبور ، زنی که دست بچه را محکم گرفته و او را به دنبال خودش در حالی که یک پای بچه در هوا و پای دیگر در زمین است: با این ماه، 5 ماه میشه که حقوقشو ندادن هر دوتامون....

آنها میگذرند و نمیبینند صندلی چرخداری که چند لحظه پیش از کنارش عبور کردند چرخ جلویش در چاله کوچکی افتاده او سعی میکند ولی بی فایده است. مردی با عجله در حالی که با موبایلش با عصبانیت و صدای بلند صحبت میکند: یعنی چی که فعلا نمیشه ترخیص کرد این همه ضرر رو کی باید ...
ماشین ها با سرعت از کنار او میگذرند و آن مردی که با عصبانیت از کنار او رد میشود ،به سر خیابان میرسد، ولی متوجه ماشینی که از سمت دیگر میاید نمیشود ، ماشین به او برخورد میکند .فقط صدای جیغ  وداد بلند میشود. مردم به سرعت از کنار ویلچر میدوند تا حادثه را از نزدیک ببینند. مردی که جلو ساختمان در حال شست و شو بود وسایلش را به داخل برده. صندلی چرخدار همچنان چرخش در چاله است در حالی که صدای مردم شنیده میشود که یکی میگوید: مرده. دیگری میگوید: بیچاره جوون بود ها. چند قطره باران آسفالت را خیس میکند مردم قدم هایشان را سریع کرده ولی ماشین ها با همان سرعت در حال گذرند، در حالی که صندلی چرخدار همچنان کنار ماشین توقف کرده و جمعیت زیادی سر خیابان جمع شده اند
.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/02ساعت 18:24  توسط مدیر  | 

نیم ساعت برای زندگی

نیم ساعت برای زندگی

نویسنده: علی آقاپور


 

داخلی - درون منزل - روز

درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و

کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر می

دارد و در همان حال می گوید :

جمشید" : مامان؟ "

کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد

اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را

می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند .

مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :

مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "

جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا

که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .

جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای

مادر اندکی بلندتر می شود :

مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "

تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .

چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز

شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با

لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .

جمشید با لبخندی بر لب :

جمشید :" سلام "

مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .

مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "

جمشید:" همین الان "

مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :

مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "

جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :

جمشید :" هیچی "

و چند قدم جلوتر بر میدارد .

مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "

جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "

و خودش را روی کاناپه می اندازد .

مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و

می گوید :

مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "

جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت

آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز

می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .

قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی

کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .

جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر

که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به

پشتش می اندازد و او را می بیند .

مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می

کند .. در همان حال می گوید :

مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "

و منتظر او می ماند .

جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است

جمشید: " الان؟ "

مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را

به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن

می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .

جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد

جمشید: " مامان؟ "

مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید

مادر:" بله؟ "

جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد

جمشید: " این بازی چطوریه؟ "

و منتظر مادرش می ماند .

مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می

کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :

مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "

جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "

مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند

مادر:" 7000 دلار "

جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد

جمشید: " میارن جلو درمون؟ "

مادرش با لبخند پاسخ می دهد

مادر:" آره "

جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می

گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می

اندازد و دنبال چیزی می گردد .

اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی

زمین می افتد .

مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .

با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم

می زند و زیرش را خاموش می کند .

پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی

کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .

در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به

سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .

مادر (به جمشید):" صبر کن "

جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر

خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از

پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .

به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر

می دارد و می گوید :

مادر:" بله؟ "

کمی مکث می کند و می گوید :

مادر:" بفرمایید "

و در را باز می کند

مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :

مادر:" جمشید؟ "

صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به

مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :

جمشید:" بله؟ "

مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون

حرکت می کند .

صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می

گیرد .

شخص وارد منزل می شود :

مرد سمسار:" یا ا..."

مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :

مادر:" بفرمایید "

شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :

سمسار:" سلام حاج خانم "

مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "

و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .

مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :

سمسار:" بله . با اجازه "

و به سمت وسایل حرکت می کند .

مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد .

وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و

اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .

سپس کمی جلو می رود و می گوید :

مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "

مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :

سمسار:" باشه . مشکلی نیست "

مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی

او روی صندلی می نشیند .

مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .

جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی

نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .

سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی

حرکت می کند .

مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .

پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم

نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :

سمسار:" اونا هم هست؟ "

مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را بر

میگرداند و به آرامی می گوید :

مادر:" بله "

سمسار::" خیل خب "

و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :

سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "

و پشت سرش در را می بندد و می رود .

مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی

دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .

جمشید به طرفش می آید و می گوید :

جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "

مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :

مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "

جمشید با تعجب می پرسد :

جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "

و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .

مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "

و به جایی خیره می شود .

جمشید:"بابا هم میاد؟ "

مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "

جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ

می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می

کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .

صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .

مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .

مادر با صدای گرفته :

" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه

...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "

جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج

دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.

صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد .

کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .

دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..

نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .

به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود

تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/10/17ساعت 14:25  توسط مدیر  | 

فیلمناه کوتاه "دست های خالی"


فیلمنامه کوتاه
 دست های خالی



نویسنده:
امیر حسین حاجتی


داخلی – کافی شاپ – شب

دختری حدودا 26-25 ساله پشت میز کافی شاپ نشسته. غیر از او چند جوان که  تیپ هنرمندی دارند روی میز دیگر نشسته اند و حرف می زنند. دختر ناراحت و نگران است. نوعی ناباوری در صورتش دیده می شود. سرش را بین دستانش پنهان کرده. کیفش روی میز است و فندکی جلویش. گارسنی در آشپزخانه ی کوچک پشت دخل کار می کندو هر از چند گاهی نگاهی به دختر می اندازد. آسمان بغضش شکسته و زار زار می گرید و قطرات آن به شیشه ی مغازه اصابت می کند و به زمین می لغزد.دختر در حال خودش است که ناگهان تلفنش زنگ می خورد. در کیفش دنبال گوشی می گردد. دو جواب آزمایش و وسایل دیگر را از کیف بیرون می ریزد و گوشی را پیدا می کند. به اسم ذخیره شده در گوشی نگاه می کند. نوشته: بهزاد. حالت خود را عوض می کند و سعی دارد ناراحتی صدایش را پنهان کند.

                   صبا: سلام... مرسی، کجایی؟ ... آها ... خب همون خیابونو بگیر مستقیم بیا بالا یه صد متر، دویست متر که بیای بانکو می بینی. دقیقا روبروش یه کافی شاپه... باشه، خداحافظ.

گوشی را قطع می کند و وسایل را داخل کیف می ریزد و با بی حوصلگی به حالت ابتدایی بر می گردد.


خارجی- خیابان- شب

پسری 29- 28 ساله زیر باران راه می رود. در یک دست چتر و در دستی دیگر کیف دارد. با وجود پیاده رو روی خط کشی کنار خیابان راه می رود. خیابان شلوغ نیست و تک و توک ماشین از آنجا رد می شود. شدت باران زیاد است اما پسر سعی می کند در برابر باران ایستادگی کند.


داخلی- کافی شاپ- شب

دختر کلافه است. به ساعت موبایل نگاهی می اندازد. چند لحظه که می گذرد گویا ساعت را فراموش کرده دوباره به ساعت نگاه می کند. پشت سر او همان پسر از پشت شیشه به داخل نگاه می کند. وقتی دختر را می بیند، چترش را می بندد، تکانش می دهد تا آبش بریزد و وارد می شود.با صدا خوردن در دختر بر می گردد به طرف در و به محض دیدن او هر دو لبخند می زنند ولی دختر معلوم است که به زور لبخند می زند. صبا بر می گردد و سعی دارد حالت چهره اش را پنهان کند و عادی جلوه دهد. گارسن که سینی در دست دارد و به راحتی می توان حدس زد که سفارش چند پسر جوان است با دیدن چتر در دست پسر به او می گوید:

                   گارسن: ببخشید جناب...

پسر حواسش به او نیست.

                    گارسن (این بار کمی بلند تر) : می بخشید جناب...

                     بهزاد (تازه متوجه او شده) : جانم

                    گارسن: لطف کنید چترتونو تو اون سطل بذارید ( به سطل جلوی در اشاره می کند)

                    بهزاد ( با لبخند) : آها اون تو؟؟ باشه چشم
 
حالا دیگر صبا نیز به آن دو نگاه می کند. بهزاد به طرف سطل می رود و چتر را داخل آن می گذارد و به  طرف میز بر می گردد. نزدیک صندلی که می شود می گوید.

                    بهزاد ( با مهربانی) : سلام، خوبی؟

                     صبا: مرسی. اووو چقد خیس شدی

                    بهزاد: بارون خیلی شدیده ( در حالیکه گوشیش را از جیبش بیرون می آورد به صبا نگاه می کند)  من عاشق بارونم

                    صبا: اااا پس من چی؟؟

بهزاد با شنیدن این جمله لحظه ای دست از کار می کشد و عاشقانه به صبا نگاه می کند.

                   بهزاد: تو ( کشیده می گوید) نچ...
             
صبا وانمود می کند که از این حرف او ناراحت شده و رویش را بر می گرداند.

                   بهزاد: تو قشنگترین بارونی هستی که خدا بهم داده

                    صبا: بارونا همشون قشنگ و تمیز نیستن. خیلیاشون همه جا رو کثیف می کنن، خیلیاشونم

بهزاد میان حرف های او می آید.

                    بهزاد: چشای آدما دروغ نمیگن، چشات خوبیو فریاد می کنن

به یکدیگر لبخند می زنند. صبا کمی دلگرم شده است. بهزاد به در و دیوار کافی شاپ نگاه می کند.

                  بهزاد: اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

                   صبا: پاتوق دوران دانشگاست

                    بهزاد: هووووم. ( کمی مکث می کند) حالا چرا اینجا آخه. یه جایی می رفتیم که هم به خونه ی ما نزدیک باشه هم خونه ی شما

                    صبا: اومدم تجدید خاطره شه ( با شیطنت) اشکالی داره؟؟؟

                    بهزاد: نه، نداره.

گارسن در حالیکه در دستش سیگار و فندک است از کناز میز آن دو رد می شود و بیرون می رود.


خارجی- کافی شاپ- شب

دو مرد بیرون کافی شاپ زبر سقف در سیگارشان را روشن می کنند. یکی از آن ها صاحب کافی شاپ است و دیگری گارسن.

 
داخلی- کافی شاپ- شب

                 صبا: خب حالا چی می خوری؟

                    بهزاد ( در حالیکه منو را بر می دارد) چیا داره ( نگاهی به لیست می کند) اووو، صبا جان جای ارزون تر نبود ما رو بیاری. من چای می خورم.

                    صبا: خسیس جون من حساب می کنم

                    بهزاد: هوم... میلک شیک موز

                    صبا (رو به کسی که پشت دخل نشسته) : ببخشین جناب، دو تا میلک شیک موز

بهزاد منو را کنار میز می گذارد. لحظه ای سکوت به صبا نگاه می کند. سرانجام با لحنی خاص می پرسد.

                    بهزاد: خب دیگه چه خبر؟؟؟

صبا لحظه ای می خندد اما خنده اش مثل همیشه نیست. می داند که فرصتش فرا رسیده.

                    صبا: خبر...

سعی دارد ناراحتی درون چهره اش را پنهان کند. چند لحظه به بهزاد نگاه می کند و سپس نگاه از او می گیرد و به این سو و آن سو نگاه می کند.

                    بهزاد: چیه صبا، چرا اونج ( حرفش را می خورد) اتفاقی افتاده؟

                    صبا: بچه که بودم همش از اینو اون می شنیدم زندگی بالا داره پایین داره. غم داره غصه داره. حالم داشت از این حرف بهم می خورد. هر چی که می شد، هر اتفاقی می افتاد اینو می گفتن. خسته بودم از این حرف. واقعا نمی فهمیدم چی میگن. ولی حالا ه بزرگ شدم و فهمیدم چی به چیه، تازه می فهمم اونا چی می گفتن. بهزاد! آدما وقتی از شکم مادراشون میان بیرون به دنیا نمیان، وقتی با اولین سختی اساسی  زندگیشون مواجه می شن به دنیا میان. 
 
بهزاد می خواهد میان حرف او بیاید ولی صبا نمی گذارد.
 
                    صبا: تو ساکت باش. خودم همه چیزو می گم ( حالا دیگر اشک در چشمانش است) شاید این آخرین سکوتی باشه که از تو می شنوم، بذار کامل گوشش کنم   

در همین بین گارسن می آید و دو لیوان جلو آن ها می گذارد و می رود.

                    صبا: به چشام نگاه کن. انقد عاشقت هستم که هیچی جز تو توش نیست

                    بهزاد ( کلافه) : صبا اینا چیه میگی. این حرفا واسه چیه؟

                    صبا: یادته همیشه می گفتی من عاشق بچه ام؟

بهزاد سر خود را به علامت تصدیق تکان می دهد.

                    صبا ( سرش را پایین می اندازد) : ( مکث) دیگه ازدواجمون واست فایده ای نداره. من، نازام

بهزاد هاج و واج می ماند. گیج شده و هضم این قضیه برایش سخت است. صبا دست در کیفش می کند و یکی از جواب های آزمایش را در می آورد.

                    صبا ( سعی دارد گریه اش را کنترل کند) : رفته بودم دکتر. بهم گفت آزمایش بده. الان جوابو بردم پیشش ...

بقیه حرفش را نمی زند و سرش را تکان می دهد. کم کم گریه اش می گیرد ولی سعی می کند جلویش را بگیرد. بینشان سکوتی عجیب برقرار می شود. تنها صدای خوردن باران به شیشه و صدای گنگ چند جوان هنرمند می اید. چندین ثانیه سکوت بینشان حکمفرماست. بالاخره بهزاد کیفش را بر می دارد و می خواهد برود.

                    بهزاد ( بسار گنگ) : می رم شرکت، چند تا ترجمه دارم.

در همین بین پسر جوانی که چند فال در دست دارد وارد می شود و به طرف میز جوان ها می رود. جوان ها به صحبت کردن با او می پردازند. بهزاد از صندلی بلند می شود.

                    صبا: می ری؟

                    بهزاد ( بسیار ناراحت) : نمی دونم

صبا از کیفش جواب آزمایش دیگری بیرون می آورد و به بهزاد می دهد. بهزاد وقتی دو جواب آزمایش می بیند گیج می شود اما حالش بدتر از این است که پیگیری کند. به سمت در می رود و خارج می شود. چترش را نیز فراموش می کند بردارد. چند لحظه بعد پسرک بالاخره از میز جوان ها که داشتند با او خنده و شوخی می کردندبه طرف میز صبا می رود.

                 پسرک: خانم فال می خرین؟ فالش همش درسته ها. یه نیت کن بکش بیرون ( فال ها را به طرف صبا می گیرد)        

صبا که به طرفی دیگر نگاه می کرد پس از اندکی مکث به طرف پسرک بر می گردد. چشمانش پر از اشک است.

                   صبا ( با زهرخند) : دوسش دارم

و سرش را پایین می اندازد. پسرک به او نگاه می کند.


خارجی- خیابان- شب

بهزاد زیر باران راه می رود. بی هوای بی هوا. جواب آزمایش نیز در دستش است. صدای آمبولانسی از دور می آید که دور می شود و صدای بوق ماشین ها. آدم ها در حال رفت و آمدند. صندلی کنار خیابان است و بهزاد روی آن می نشیند و به جلو خیره می شود. مردی که سخت به چترش چسبیده از جلوی او رد می شود. بهزاد پاکت آزمایش را روبروی خود می گیرد و به اسم آن نگاه می کند. پاکت را باز می کند. آن را می خواند و ناگهان شوکه میشود. دوباره به اسم آن نگاه می کند و خود را می بازد.

                    بهزاد ( شوکه و خودباخته) : صبا محمدی سرطان خون

به همان راهی که آمده نگاه می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/29ساعت 20:4  توسط مدیر  | 

فرارسیدن عاشورای حسینی (ع) تسلیت باد


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/09/05ساعت 11:56  توسط مدیر 

فیلمنامه کوتاه: و باز هم کسی هست ...

و باز هم کسی هست ...

نویسنده: محمد فخرایی



(روز/اتاق خانه/داخلی)

گوشی همراه روی میز کوچکی جلوی مبل قرار گرفته است.

(روز/اتاق/داخلی)
مرد وارد اتاق می شود روی مبل می نشیند موبایل را بر می دارد به آن نگاه می کند فهرست نامهای تماس آن را می آورد(نمای نزدیک ازفهرست نامها) آنها را مرور میکند. سرش را بالا می آورد و نگاهش به قاب عکس روی دیوار که نام خدا روی آن نوشته شده خیره میماند.

پایان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/20ساعت 22:38  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه "روزی"

                                              "روزی"

نویسنده : محمد حسن *

پشت ترافیک مانده بود . ذهنش دوباره رفت پیش اجاره خانه . جواب زنش را چه میداد ؟!
با صدای دختربچه فال فرشی که به شیشه ماشین میزد به خودش آمد . دخترک با نگاه مظلومانه ای پرسید :
-"آقا فال بدم ؟!" ...
چند لحظه به صورت دخترک نگاه کرد .
-"چنده ؟"
-"200 تومان"
یک 500 تومانی از جیبش بیرون آورد و به دختر داد . دختر با کمی تعارف گفت : "دو تا بردارین ..."
اما او لبخند زد .
-"بقیه اش برا خودت."
دختر شادمان شد و یک فال به دستش داد . صدای بوق ماشین های پشتی به او فهماند که چراغ سبز شده . سریع پایش را گذاشت روی گاز و رفت .

شب با چهره ای خسته وارد خانه شد . صورت زنش را که دید تعجب کرد .
زنش با خوشحالی جلو آمد و گفت : "صاحبخنه زنگ زده و گقته نوه اش دنیا اومده باید برن شمال ! گفت اجاره این ماهو با ماه دیگه میگیره ."
باورش نمیشد . ناخواسته یاد فالی که فراموش کرده بود بخواند ، افتاد .
کاغذ را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد :

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...


--------------------------------------------------------------

* (فامیلت رو نگفتی آقا محمد حسن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/06/19ساعت 10:23  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " آینه"


فیلمنامه کوتاه " آینه"

نویسنده: امیرحسین حاجتی

خارجی – خیابان – شب


چراغ قرمز، ترافیک، شلوغی خیابان و مامور خسته راهنمایی و رانندگی.چشم دوربین ما، جز این ها چیز های دیگری نمی بیند. تنها ده یازده ثانیه به سبز شدن چراغ مانده و پدر و مادری دست فرزند خود را که پفکی در دست دارد گرفته و به سرعت در تکاپوی عبور از خیابان هستند. تمامی این صحنه ها را از چشم پسرک دست فروشی می بینیم که روی جدول خیابان نشسته و پایش را می مالد. چراغ سبز می شود و ماشین ها یک به یک عبور می کنند. گاهی تعلل بعض از رانندگان موجب بوق زدن سایر ماشین ها و رانندگان می شود. مامور راهنمایی و رانندگی گوشه ای ایستاده و فکر می کند. همه ی این ها را از چشم پسرک دست فروش که شش هفت شاخه گل برایش مانده و حالا روی جدول ولو هستند، می بینیم. چراغ قرمز می شود. پسرک سریع گل ها را جمع می کند و در دستش می گیرد و به سمت ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند می رود. یک به یک به سمت ماشین ها می رود. در ماشینی زن و شوهر نه چندان جوان و البته نه چندان سن دار، شاید سی و خورده ای یا چهل ساله، در حال مشاجره هستند. پسرک جلوی پنجره ی ماشین می رود.


                    پسرک: آقا گل می خری؟

                    مرد ( با عصبانیت):
می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه که نمی فهمی. نمی خوای درک کنی.

                    زن ( او هم عصبانی است): من نمی فهمم؟ بابا مگه من چی می گم ؟ میگم آقا تو دو دقیقه برو دفترش... ( رو به پسرک می کند که همچنان در حال سوال پرسیدن است) چیه دو ساعت اینجا وایستادی؟ چی می خوای؟

حالا مرد هم به پسرک نگاه می کند.

                    پسرک ( با دلهره و نگرانی): گل بد...

                    زن: گل به چه دردم می خوره تو این بدبختی؟ گل بدم... گل بدم. خاک داری بدی بریزم  تو سرم؟

پسرک با تعجب از ماشین دور می شود. هنوز صدای داد و فریادشان را می شنویم اما مفهوم نیست که چه می گویند. پسرک به سمت ماشین های دیگر می رود.

                    پسرک: آقا گل بدم؟
ماشین بعدی...

                    پسرک:
خانم!! گل؟

و چند ماشین دیگر. و با الطبع در هر ماشین کسی و با هر کس داستانی. یکی گوشی به دست. دیگری تنها خیره به جلو و کس دیگر در حال درست کردن روسری اش و نگران از پاپی شدن پلیس ها. حالا دیگر از چراغ چندین متر فاصله گرفته و ماشین ها هنوز منتظر ایستاده اند. پسرک به ماشین دیگری نزدیک می شود   که دختر و پسری در آن نشسته اند و شیشه کاملا بالا است.

                    پسرک:
آقا گل می خری؟

پسر که در حال گفت و گو با دختران جوان است و پشتش رو به پنجره، متوجه پسرک نمی شود اما دختر جوان پسرک را می بیند و به پسر جوان اشاره می کند. پسر جوان به سمت پنجره بر می گردد.

                    پسرک: گل بدم؟

پسر جوان با لبخند شیشه را پایین می آورد.

                    پسر جوان ( با مهربانی): سلام پسر جوون

                    پسرک: سلام ( با خواهش) آقا گل بدم؟

پسر جوان همان طور که با پسرک حرف می زند، به سمت دختر جوان بر می گردد.

                    پسر جوان: گل؟؟؟؟

دختر جوان لبخندی به پسر می زند. پسر هم به. دختر جوان با لبخند و نگاه خود جواب مثبت می دهد.

                    پسر جوان: آره، بده.

                    پسرک ( با خوشحالی): چندتا؟

                     پسر جوان ( بعد از چند ثانیه مکث): همشو.

پسرک با تعجب چند لحظه به گل ها نگاه می کند.

                     پسرک ( با تعجب): همشو؟

                     پسرک: آره دیگه ... همشو می خوام. چه قدر می شه؟

حالا دیگر چراغ سبز شده و ماشین ها در حال رفتن هستند. پسرک متوجه این قضیه هست. با نگاهش شاخه گل ها را می شمارد.

                    پسرک: هفت تومن!

پسر جوان کیف پولش را در می آورد. فقط اسکناس های پنج هزار تومانی است. این سو و آن سو و جیبهایش را می گردد.

                    پسر جوان ( آرام): خرد ندارم .... سپیده جان خرد داری یه هفت تومن بدی؟

دختر جوان، که حالا دیگر می دانیم نامش سپیده است، سریع نگاهی به کیفش می اندازد.

                    سپیده: نه، ندارم.

ماشین ها رفته اند و دیگر کم کم نوبت پسر جوان است که حرکت کند. ماشین های پشتی منتظرند و چند نفری هم بوق می زنند. پسر جوان از آینه به آن ها نگاه می کند.

                    پسر جوان: خیلی خوب بابا ... رفتم

پسرک به ماشین های پشتی نگاه می کند و دستش را به نشانه ی صبر کردن بالا می آورد. می ترسد با این بوق ها پسر جوان منصرف شود. پسر جوان دو اسکناس پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به سمت پسرک می گیرد.

                    پسر جوان: بگیر همینو... خرد ندارم... گلا رو بده سریع... ( به آینه نگاه می کند) بابا رفتم دیگه چرا بوق می زنی.

پسرک گل ها را به پسر جوان می دهد و پسر جوان بوقی برای پسرک می زند و می رود. پسرک از اعتراض رانندگان دیگر در امان نمی ماند.

                    راننده: آخه وسط خیابون جای کاسبی کردنه...

و به راهش ادامه می دهد. پسرک نیز پول را در جیب پشت شلوارش می گذارد و به سمت پیاده رو می رود.


خارجی – پیاده رو – شب
پسرک در حال راه رفتن از پیاده رو است. این جا هم دوربین ما تنها شلوغی را می بیند. مغازه های گوناگون و مشتری ها. از چشم پسرک چیز های گوناگونی می بینیم. مغازه کفش فروشی را می بینیم که مادر و فرزندی به آنجا می روند تا کفش بگیرند. پسر دمپایی به پا دارد. جوان هایی را می بینیم که با یکدیگر راه می روند، داستان ها و خاطره هایشان را تعریف می کنند و می خندند. دو سرباز جوان را جلوی یک رستوران ساندویچ فروشی می بینیم که گوشه ای ایستاده اند و مانع از تجمع جوانان در جایی می شوند.

                    سرباز: آقا حرکت کن.. حرکت کن نمون آقا.

پسرک همچنان که به سرباز ها و جوانان نگاه می کند، وارد ساندویچ فروشی می شود. این جا هم سر و صدا و شلوغی است. به سمت دخل می رود. مردی پشت دخل نشسته و با تلفن صحبت می کند. پسرک منتظر می ماند. به این سو و آن سو نگاه می کند. گاهی به مردم، گاهی به تلوزیون و گاهی به در و دیوار و سقف. به مرد پشت دخل نگاه نمی کند اما صدایش را می شنود.

                    مرد: نوشابه چی؟ .... چشم می فرستیم براتون.... اااا!! فک کنم یه بیست دقیقه ای طول بکشه... خواهش می کنم، خدانگهدار.

مرد را نمی بینیم اما صدای گذاشتن گوشی را می شنویم.

                    مرد: جانم؟

                    پسرک: سلام

                    مرد: سلام

                    پسرک: ببخشین، همبرگر دارین؟

                    مرد: آره، چند تا؟

پسرک می خواهد جوابش را بدهد، اما مرد رو به گارسونی می کند که سینی در دستانش است.

                    مرد: عباس این غذا ها رو ببر بالا میز سه ( رو به پسرک می کند) چند تا گفتی؟

                    پسرک: یه دونه

                    مرد: چیز دیگه ای نمی خوای؟

                    پسرک: نه

                    مرد: قابل نداره، چهار و پونصد.

پسرک پول را حساب می کند و بر می گردد و به فضای رستوران نگاهی می اندازد و سپس رو به مرد می کند.

                    پسرک: ببخشین من کجا بشینم؟

                    مرد: یه چند لحظه همین جا وایستا میز خالی میشه.

پسرک می رود جلوی شیشه رستوران و همان جا می ایستد و به بیرون نگاه می کند. چند لحظه بعد میز کنار شیشه خالی می شود و پسرک روی آن می نشیند. گارسونی می آید و میز را تمیز می کند و می رود. غذا آماده می شود. پسرک در حال خوردن غذا است که ناگهان بیرون رستوران چشمش به مادری می افتد که که بچه ی شیر خواره ای در آغوش دارد و روبروی رستوران می نشیند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. باز هم  سرش را بالا می آورد. سربازان مانع از نشستن زن در آنجا می شود. زن بلند می شود و جلو رستوران می ایستد و گدایی می کند و از کسانی که از رستوران بیرون می آیند و غذایشان اضافه آمده، طلب غذا می کند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. چند گاز که از ساندویچش می خورد، سرعت جویدنش را کم و کم تر می کند و بالاخره ساندویچش را که نیمی از آن باقی است روی میز می گذارد و به سمت در رستوران حرکت می کند و از رستوران خارج می شود و به سوی مادر می رود و دست در جیب پشتش می کند. این بار اما دیگر ما از نگاه پسرک نمی بینیم. دوربین در داخل رستوران و سرجای پسرک پشت شیشه هاست و ما از نگاه تماشاگر و دید کلی می بینیم.

پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/05/08ساعت 1:44  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه : عشق فانتزی

                                               عشق فانتزی

نویسنده : محمد آوینی



داخلی-شب-اتاق

صدای گوشی بلند میشود و دختر از خواب بیدار میشود و نگاهی به ساعت می اندازد(ساعت 3 شب) غرولند کنان به سمت گوشی میرود

پیامک»  امین: ساعت سه نصفه شبه ولی گناه من چیه دوستتت دارم!

دختر لبخند میزند و در جواب مینویسد : منم دوستت دارم.

و دوباره صدای گوشی بلند میشود و دختر گوشی را سایلنت میکند و به صفحه گوشی نگاه میکند و میخندد و باز هم صدای لرزش گوشی و...

داخلی-شب-اتاق

گوشی روی میز است و نور صفحه اش هر چند لحظه یک بار روشن و خاموش میشود و در صفحه گوشی پیغام داده میشود: پیام ها ارسال شد ارسال خودکار. و پسری که خیلی آرام روی تخت خوابیده است.


پایان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح مدیر: با تشکر فراوان از آقای آوینی که با فیلمنامه های ارسالی شون ما رو در مطالب پایگاه یاری می کنند. از دیگر عزیزان هم که فیلمنامه کوتاهی نوشته اند دعوت می کنم آنرا برای ما ارسال کنند تا در پایگاه قرار دهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/28ساعت 23:20  توسط مدیر  | 

مطالب قدیمی‌تر