پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

فهرست پایگاه


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۷ساعت 22:45  توسط مدیر 

آموزش آنلاین فیلمنامه نویسی

           توجه                                    توجه

 

 آموزش آنلاین فیلمنامه نویسی

به اطلاع علاقه مندان به آموزش فیلمنامه نویسی میرسانیم پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه دوره های آموزشی فیلمنامه نویسی به صورت مکاتبه ای و آنلاین را راه اندازی کرده است.

برای این دوره آموزشی دو ترم مقدماتی و پیشرفته طراحی شده است. برخی از سرفصل های هر دو ترم به شرح زیر است:

ترم اول

  • مفاهیم فیلمنامه نویسی
  • اصول درام
  • ویژگی های داستان و طرح (حکایت و پیرنگ)
  • ساختارهای فیلمنامه نویسی (شاه پیرنگ - خرده پیرنگ - ضد پیرنگ)
  • گزارش نویسی
  • خیال پردازی
  • ایده پردازی و اصول آن

 

ترم دوم

  • عناصر 13 گانه داستان
  • ایده ناظر
  • الگوهای فیلمنامه نویسی (3 پرده ای سید فیلد + 12 مرحله ای کریستوفر ووگلر)
  • شخصیت پردازی
  • فیلمنامه کوتاه
  • طرح نویسی فیلم بلند

 

شیوه آموزش به سبک مکاتبه ای و آنلاین است. متون درسی از طریق ایمیل برای هنرجو ارسال شده و وی باید در زمان مشخص تمارین خود را برای ما ارسال کند. هنرجو در این مدت از مشاوره و پرسش و پاسخ و حل تمرین با ما بهره مند خواهد شد.

امید است هر هنرجو در پایان دو ترم حداقل یک فیلمنامه کوتاه یا یک طرح فیلم بلند، قابل ارائه برای تولید نوشته باشد.

لازم به ذکر است پیش از شروع دوره طی یک مشاوره اینترنتی صلاحیت هنرجو برای شرکت در دوره بررسی خواهد شد.

هزینه ثبت نام برای هر ترم در سال 1394، مبلغ 100 هزار تومان و مدت هر ترم بسته به هر هنرجو حداقل یک ماه می باشد.

هنرجو می تواند هفته اول را به صورت آزمایشی و رایگان در دوره شرکت کرده و در صورت تمایل ، با پرداخت وجه دوره، ثبت نام خود را قطعی کند.

برای ثبت نام و یا پرسش و پاسخ در خصوص دوره با ایمیل mahsuli@yahoo.com  ارتباط برقرار کنید.


برچسب‌ها: آموزش, آنلاین, فیلمنامه نویسی, مکاتبه ای, غیرحضوری
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۴ساعت 22:43  توسط مدیر  | 

توجه کنید

دوستان عزیز لطفا توجه کنید

 

1- دوستانی که مایل به ساخت فیلمنامه های موجود در پایگاه هستند باید از نویسنده اثر اجازه کتبی داشته باشند لطفا مجددا سول نفرمایید.

2- دوستانی که نظری برای ما ارسال می کنند و خواهان نمایش آن هستند لطفا نظر خصوصی نفرستید. چرا که نظرات خصوصی قابل انتشار نیستند.

3- به این دلیل که درخواست های ساخت، زیاد هستند و معمولا تکراری و بنده از وضعیت ساخته شدن و یا نشدن همه فیلمنامه ها مطلع نیستم در تلاش هستیم تا با اجازه از نویسنده ها ایمیل آنها را در سایت قرار داده تا کارگردانان و تهیه کنندگان مستقیما با خود نویسنده ها ارتباط برقرار کنند.

4- دوستان عزیزی که فیلمنامه های خود را برای ما ارسال میکنند اولا بابت تاخیر در قرار دادن فیلمنامه ها به علت مشغله، معذرت می خواهم. ثانیا اگر به هر دلیلی فیلمنامه شما در پایگاه قرار نگرفته یا به دست بنده نرسیده و یا اشتباها در میل باکس بنده دیده نشده. لذا لطف کنند و مجددا فیلمنامه خود را برای ما ارسال کنند.

5- فیلمنامه نویسان عزیز چنانچه عکس مورد نظر خود را برای فیلمنامه تان ضمیمه متن کنید خیلی خوب است. در غیر اینصورت بنده شخصا عکسی را که به نظرم با فیلمنامه مرتبط باشد در پایگاه قرار خواهم داد که ممکن است مورد نظر صاحب اثر نباشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۶ساعت 23:37  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه مسافر

 

فیلمنامه کوتاه

مسافر

 

نویسنده:  علیرضا محصولی

 

روی زمینه سیاه عنوان بندی فیلم آغاز می شود.

صدای روی تصویر:

-        حاج بابا:                 سلام

-        رضا(از پشت تلفن):   سلام. خوبی بابا؟

-        حاج بابا:                 من خوبم. تو خوبی؟ بچه ها خوبن؟ مونا خوبه؟

-        رضا(از پشت تلفن):    همه خوبند.

 

  • ·        خارجی _ جاده _ روز

در هوایی بارانی یک اتوبوس از دور دست به ما نزدیک می شود. (صدای روی تصویر:)

-        حاج بابا:                 دیگه به من سر نمی زنین؟ می دونی چند ساله قمصر نیومدین؟

-        رضا(از پشت تلفن):     می دونی که، گرفتارم بابا. تازه چندتا پروژه با هم قبول کردم.

-        حاج بابا:                 دلم خیلی گرفته بود گفتم یه چند وقتی بیام پیش شما.

-        رضا(از پشت تلفن):    بابا من سرم خیلی شلوغه. مونا هم درگیره دانشگاست.

-        حاج بابا:                 من از پس کارای خودم برمیام.

-        رضا(از پشت تلفن):    این چه حرفیه بابا. میگم خودمون تو خونه نیستیم معمولا.

-        حاج بابا:                 چند ساله همدیگرو ندیدیم رضا؟ ناسلامتی عید نوروزه. دلم برا

نوه هام تنگ شده.

-        رضا(از پشت تلفن):    آخه ما برا عید برنامه سفر ریخته بودیم. بلیطم خریدم.

-        حاج بابا:                 آخه نداره. دلم داره می پوسه اینجا. آدرسو بده فردا بیام.

-        رضا(از پشت تلفن):    آخه....

اتوبوس از جلوی دوربین رد می شود.

 

  • ·        داخلی _ اتوبوس _ ادامه

حاج بابا پیرمردی حدودا 70 ساله با ظاهری شکسته و پوستی آفتاب سوخته از پنجره به بیرون خیره شده است. کمی بعد نگاهش را از جاده می گیرد. دستی در جیب کتش کرده و یک مشت کشمش در می آورد و به بقل دستی اش تعارف می کند.

 

  • ·        خارجی _ ترمینال _ ساعتی بعد

اتوبوس ایستاده و مسافرین در حال پیاده شدن هستند. حاج بابا به آرامی و با تعلل حرکت می کند. پشت سری های او شروع می کنند به غر زدن. بالاخره حاج بابا با ساک دستی رنگ و رو رفته ای پیاده می شود. در جیب خود می گردد و کاغذی را پیدا می کن. یک راننده تاکسی به او نزدیک می شود و ساک حاج بابا را از روی زمین بر می دارد.

-        راننده:             کجا میری حاج آقا؟

-        حاج بابا:           گیشا. (و کاغذ را به راننده می دهد)

-        راننده:             بفرمایید.

 

  • ·        داخلی _ تاکسی _ روز

-         حاج بابا:          پسرم مهندسه. سرش خیلی شلوغه.

-        راننده:             چند وقته تهران نیومدی حاجی؟

-        حاج بابا:           چند سالی میشه. از وقتی آخرین نوه ام به دنیا اومد. خدا بیامرز

با حاج خانم اومده بودیم.

مدتی سکوت برقرار می شود. حاج بابا دستش را در جیب کتش کرده و مشتی کشمش در می آورد.

-        حاج بابا:           بیا جوون. کشمش بخور.

-        راننده:             نه حاجی. نمی خورم. دستت در نکنه. بیا دیگه اینم کوچه امام پور. (و نگاهی به کاغذ می کند.)

راننده همین طور که پلاک ها را زیر نظر دارد سرعتش را کم می کند.

-        راننده(زیر لب): پلاک 33.

تا اینکه خیلی آرام توقف می کند. راننده دوباره به کاغذ نگاه می کند.

-        حاج بابا:           پیر شی جوون.

حاج بابا بر می گردد و از پنجره بیرون را نگاه می کند. تاکسی جلوی یک ساختمان توقف کرده است. حاج بابا چشمش به تابلوی سر در ساختمان می افتد.

"خانه سالمندان نیکان"

-        حاج بابا:           اینجا کجاست؟

راننده با ناراحتی کاغذ را به حاج بابا می دهد. حاج بابا خودش به کاغذ نگاه می کند.

-        راننده:             میخوای بمرت هتل....یا ترمینال؟

حاج بابا چیزی نمی گوید.

-        راننده:                         چی کار کنیم حاجی؟

حاج بابا پول راننده را می دهد.

-        حاج بابا:           هیچی. همین جا پیاده می شم . اون ساک منو بده.

قطع به:

  • ·        خارجی _ خیابان _ ادامه

تاکسی حرکت می کند.حاج بابا آدرس را به یک دست و ساکش را به دست دیگر گرفته و راه می رود. باران دوباره شروع به باریدن می کند. حاج بابا برای اینکه کاغذ خیس نشود آن را زیر کتش می گیرد و مستقیم در خیایان حرکت می کند. دیگر صورت چروکیده پیرمرد از قطرات باران خیس شده است. چند دقیقه بعد صدایی از پشت سرش می شنود.

-        رضا: بابا.....

حاج بابا بر می گردد و رضا را می بیند که او هم خیس آب شده است. رضا جلو می آید.

-        رضا :    خونه این وره بابا.

حاج بابا و رضا همدیگر را در آغوش می گیرند. اشک های حاج بابا جاری شده و با قطرات باران مخلوط می شود. رضا ساک حاج بابا را گرفته و او را به سمت خانه می برد. بالای درب خانه پلاک 23 به چشم می خورد.

 


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, مسافر, علیرضا محصولی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۸ساعت 19:32  توسط مدیر  | 

دوره فیلمنامه نویسی آنلاین

پیرامون دوره آنلاین آموزش فیلمنامه نویسی

با تشکر از توجه شما به این دوره آموزشی و با توجه به استقبال خوب شما عزیزان،  و به دلیل اینکه دوره به شکل خصوصی بوده و برای هر نفر مشاوره و پرسش و پاسخ مستقل انجام می گیرد، موقتا تا نیمه آبان سال جاری از پذیرش هنرجو معذوریم.

امید است با اتمام اولین ترم از ورودی اول این دوره آموزشی، بتوانیم علاقه مندان جدید را نیز پذیرا باشیم. دوستانی که مایل به ثبت نام هستند میتوانند از طریق ایمیل مشخصات خود را ارسال کرده تا در لیست انتظار قرار گیرند.  انشالله با تغییر برخی سازوکارها بتوانیم پاسخگوی همه علاقه مندان به شرکت در دوره آموزش آنلاین فیلمنامه نویسی باشیم.

با تشکر ، موفق باشید


برچسب‌ها: دوره آموزش فیلمنامه نویسی آنلاین
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ساعت 13:9  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "ساکشن"

 

فیلمنامه کوتاه: ساکشن

نویسنده: معصومه عباسی اصل

 

 

 

داخلی/سالن خارجی کلینیک دانشگاه/بخش اطفال/روز

تصویر سیاه است .دوربین دست یک زن را  در حالیکه دست کودکی را  گرفته و آرام میکشد، نشان می دهد.تصویری از انتهای چادر و کفش های کودک که گام بر میدارد میبینیم. صدای قدم زدن با عجله مادر و کودک بصورت واضح در پس زمینه ای از هیاهوی مبهم جمعیت به گوش می رسد.

دوربین در شیشه ای را نشان میدهد که توسط دست مادر باز می شود، سالن دوم به مراتب تاریکتر است.صداهای همهمه ی جمعیت ناگهان قطع می شود و برای چند ثانیه صدای نفس نفس زدن کودک را می شنویم.صدای ناهنجار کار کردن چند وسیله ی الکترونیکی را همزمان می  شنویم.

دوربین برای لحظه ای سایه ی مادر و کودک را از پشت در شیشه ای نشان میدهد.

داخلی/کلاس دمونستریشن/روز

در پس زمینه صدای بم استاد مردی را  در حال تدریس میشنویم:

اطفالی که سرطان دارند و تحت درمان کمو تراپی هستند مطلقا نباید تحت درمان پالپی قرار گیرند.( واژه های مطلقا و نباید با تاکید به گوش میرسد). در این اطفال هر گونه مداخله ی داخل پالپال ممنوع است. هرگز نباید از آنتی بیوتیک های پروفیلاکتیک ...

دوربین یک کلاس سرد و تاریک را  از انتها نشان میدهد.چند دانشجو را با روپوش سفید و شلوار سیاه فقط از پشت میبینیم که بر روی صندلی ها نشسته اند. دوربین نمای نزدیک از دستان یکی از دانشجویان در حالیکه دستکش صورتی  به دست داردو  در حال خم کردن یک سر ساکشن آبی رنگ  است نشان میدهد.  عنوان کتاب دندانپزشکی کودکان مک دونالد زیر دست دانشجو به وضوح به چشم می آید.

داخلی /اتاق کار دندانپزشکی/روز

نمایی از پشت از یک صندلی (یونیت) دندانپزشکی میبینیم که کودکی رویش نشسته و دسته های صندلی را سفت گرفته است.باز هم صدای وسایل در پس زمینه شنیده می شود.فضا همچنان نیمه تاریک و اندکی سرد است.

کلاه کودک بر روی میزی با فاصله ای از یونیت دندانپزشکی قرار دارد.

از نگاه کودک چراغ خاموش یونیت دندانپزشکی را میبینیم.

صدای پاشنه های کفشی که نزدیک میشود می شنویم. باز صدا ها  قطع می شود و صدای نفس های کودک را می شنویم. دستی که دستکش صورتی دارد کتابی را بر روی میز کنار کلاه  می اندازد. .کلمات دندانپزشکی کودکان مک دونالد را بر روی کتاب خوانده میشود.

دوربین دکمه ی مثلث شکل play  دستگاه پخش موسیقی  کوچکی را نشان می دهد .انگشتی در حالیکه دستکش صورتی دارد دکمه را فشار میدهد.صدای آهنگ ملایم کودکانه ای را می شنویم.یک دستکش لاتکس صورتی رنگ را میبینیم که به طرز بامزه ای مثل بادکنک باد شده است و در دست کودک قرار میگیرد.رنگ ها کم کم گرم و فضا روشن تر میشود.

نمایی از  همان سر ساکشن آبی رنگی را میبینیم که به شکل یک قلب خم شده و داخل ساکشن قرار گرفته است .

توربین های دندانپزشکی را داخل روکش های رنگی کودکانه میبینیم.

دوربین دست چپ کودک را نشان می دهد که دستگیره ی صندلی را ول کرده و بادکنک را دودستی می گیرد.

از نمای بالا برای اولین بار کودک کچلی را میبینیم که بر روی یونیت خوابیده و لبخند می زند . دوربین کم کم بالا می رود و تصویر روشن تر می گردد

میز کنار یونیت  ،کتاب و کلاه کم کم محو می شود و کودک در مرکز تصویر قرارمیگیرد.دستکش بادکنک مانند  صورتی را طوری گرفته که انگار بر روی قلبش قرار دارد.  هم چنان که دوربین بالا میرود ، تصویر کم کم سفید می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۷ساعت 22:8  توسط مدیر  | 

ایام سوگواری سید الشهدا (ع) تسلیت باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۳ساعت 17:13  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "چی در عوض چی؟"

چی در عوض چی؟

نویسنده: حورا عرب

 


داخلی – روز- راهروی آموزشگاه  
زنگ مدرسه به صدا در می آید.
بچه ها با هیاهو و جیغ از کلاس ها بیرون می زنند و با فریاد های شاد کودکانه به سمت والدینشان که خارج از مدرسه ایستاده و گهگاهی هم به داخل می آیند ، می روند.
دو خواهر به نام های شادی و طناز دست یکدیگر را گرفته و به سمت یکی از کلاس ها می روند.
دبیر جوانی همراه دو بچه ی چهار ساله از یکی از کلاس ها خارج می شود.
بچه ها به مادر ها سلام کرده و دست همدیگر را گرفته و در سالن قدم می زنند.
همین که دبیر چشمش به یکی از خواهرها می افتد ، بدون سلام و با نشاطی وصف ناشدنی می گوید –
شادی خانم ، همین الان برو براش صدقه بزار ، خدا بهت ببخشتش ، عجب دختریه ؟ عجب استعدادی داره ؟ درس از دهنت در نرفته یاد گرفته. هر چی ازش پرسیدم بلد بود ، تو امتحان هم اول شد. دیگه بهتر از این نمیشه از یه دختر بچه ی چهار ساله انتظار داشت...
( مابین تعریف ها دبیر چشمش به خواهر دیگر می افتد که با لبخندی زورکی به او خیره شده. کمی مکث می کند سپس با خجالتی ساختگی می گوید) –
ببخشید متوجه شما نشدم . مگه این کوچولوی خوشگل می ذاره من کلمه ای غیر از تعریف به زبون بیارم ؟
طناز – خواهش می کنم.
( پس از مکثی کوتاه با تردید می پرسد ) – حالا ... کوچولوی من تو چه  وضعیه ؟
( دبیر که گویا انگیزه ای برای جواب دادن به این سوال ندارد کمی سکوت می کند سپس با صدایی آرام تر می گوید ) –
کوچولو ی شما هم بدک نیست ... ولی باید باهاش بیشتر کار کنید... از بقیه ی بچه ها عقبه.
 طناز از شنیدن پاسخ دبیر در مقابل شادی خجالتزده می شود و با تکان سر حرف دبیر را تائید می کند.
شادی که از حماقت دبیر در توصیفات متضاد ناراحت و معذب شده برای ختم سریع تر حرف های دبیر به جای طناز نیز از او تشکر و خداحافظی می کند و دوتایی همراه بچه ها از آموزشگاه خارج می شوند.
دو کودک نیز دست در دست هم با حالت دویدن پشت سر مادر هایشان می روند.
یکی از آنها درشت هیکل و دیگری لاغر و نحیف است. 


خارجی – روز- حیاط مقابل مدرسه
شادی و طناز مقابل هم کنار ماشین ایستاده و صحبت می کنند. خیابان شلوغ است و رفت و آمد های پی در پی رهگذران گهگاهی آن دو را از نظر محو می کند.
طناز با چهره ای غمگین در حالی که سعی در مخفی نگاه داشتنش  دارد می گوید –
خب شادی جون ، کاری نداری ؟ من باید برم. به یاسی قول دادم بعد از کلاس ببرمش پارک که حاضر شده سر کلاسش بشینه.
شادی – برو به سلامت ، اگر هم وقت داشتی بیا خونمون خوشحال میشم.
طناز – باشه حتما ... خداحافظ
شادی – خداحافظ
( هر دو سوار ماشین می شوند. ) 


خارجی – روز- محوطه ی پارک
صدای خنده و هیاهوی بازی بچه ها در پارک با صدای بوق و ترمز ماشین های در حال عبور از خیابان در هم آمیخته.
طناز که چهره ی ناراحت و غمگینی دارد روی صندلی پارک نشسته ؛ با شنیدن صدای بوق ممتد ماشینی بی اختیار دو دست را به سرش فشار می دهد و زیر لب غرغر می کند و به طرز خشنی با اشاره ی دست به یاسی اشاره می کند که به سمت پارک برود.
گویا به خاطر اینکه یاسی استعداد ذهنی کمی دارد از خود او دلخور شده .
یاسی با یک بستنی بسیار بزرگ در دستش به سمت پارک رفته و از پله های سرسره بی احتیاط بالا می رود.
طناز به یاسی زل زده و به فکر فرو رفته.
طناز خود را در اتاقی پر از کتاب های آموزشی در حال درس کار کردن با یاسی می بیند.  
طناز خود را در حالی می بیند که در مقابل شادی حرفی برای گفتن ندارد و شادی با شوق و ذوق می گوید –
وزارتخانه مجوز سه سال جهش رو به سوگند داده ...
دیزالو به
یاسی که با بستنی توی دستش تاب می خورد و خندان است.
کات 


خارجی – روز- داخل ماشین
شادی کنار خیابان می ایستد و به کودکش می گوید –
سوگند جونم ، زیر چشمات سیاه شده مگه امروز تو مدرسه چی خوردی ؟
سوگند – هیچی ... خاله بهم شکلات داد من ازش نگرفتم.
شادی با غمی مانوس که در نگاهش موج می زند به سوگند نگاه می کند.
شادی – کار خوبی کردی ولی مثل اینکه اون ساندویچی که قبل از کلاس خوردی قند خونتو بالا برده.
دیزالو به
چهره ی غمگین طناز که روی صندلی پارک نشسته و به یاسی زل زده
دیزالو به
یاسی در حال خندیدن و خوردن بستنی
دیزالو به
چهره ی عصبانی طناز
دیزالو به
سوزنی که به بازوی سوگند فرو می رود تا در ازای ساندویچی که خورده به بدن او انسولین برساند .
صدای جیغ و گریه ی کودک و محو تدریجی صحنه.


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۲ساعت 14:40  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "آدمِ مو بلند"

 

فیلمنامه کوتاه "آدمِ مو بلند"

نوشته: بهزاد اسدنژاد

 

 

روز- داخلی- دستشوئی خانه
پسری 20 ساله با موهای بسیار بلند روبروی آینه ی دستشوئی ایستاده و موهای خیس و تازه شسته اش را با سشوار خشک می کند.
ژل مو را  بر می دارد و به موهایش می زند.

روز- داخلی – داخل خانه ی پسر
پدر و مادر بر روی مبل نشسته اند ، مشغول تماشای تلویزیون.
پسر از دستشوئی خارج میشود.
پدر ( با طعنه. به پسر ): خانوم عافیت باشه.
پسر طعنه ی پدر را با لبخندی پاسخ می دهد. بر روی یکی از مبلها می نشیند.
پدر:میگم چی شد؟ چرا نمیزنی این زلفای پریشونو؟
پسر: بابا باز شروع نکن که اصلا حسش رو ندارم.
پدر( عصبانی): میگه شروع نکن. مگه نگفتی تو این هفته کوتاهشون میکنی... خودت به درک آبروی من خاک بر سر تو این محل رفت... سوژه ی اهل محلی پشت سرت همه چی میگن.
پسر(عصبانی): اهل محل غلط میکنند، من عکاسم.  من هنرمندم موی بلند مال آدم هنرمنده... (از جا بلند میشود) این موها کوتاه نمیشه مگه تو غسالخانه.
در را باز می کند و از خانه خارج میشود. پدر از عصبانیت می خندد و مادر سری از ناراحتی تکان می دهد.
روز- خارجی- خیابان
پسر دوربین عکاسی اش را در دست گرفته و با عجله به سمتی میرود.
موهای بلندش تاب میخورد و مردمی که در حال رد شدن نیم نگاهی به پسر می اندازند.
روز- خارجی- جلوی مهد کودک
پسر زنگ آیفون را می زند.
صدای پشت آیفون:بله؟
پسر:سلام اومدم برای عکاسی قبلا هماهنگ کردم
در باز میشود.
روز- داخلی – مهد کودک
پسر وارد میشود. زنی جوان که گویی همه کاره ی مهد کودک است به استقبال پسر میرود و او را به سمت اتاق بازی راهنمائی می کند.
روز- داخلی – اتاق بازی مهد کودک
سر و صدای بچه ها. پسر همراه زن جوان وارد  میشود.
پسر دوربین خود را روشن می کند و مشغول عکاسی میشود.
بچه های حاضر در اتاق بازی ، کودکان سرطانی هستند. موی سر همه ی آنها ریخته است. بچه ها متوجه پسر میشوند. دست از سر و صدا می کشند و به پسر نگاه می کنند. موهای بلند پسر توجه آنها را جلب کرده است.
یکی از پسر بچه ها خیره به موهای پسر دست به سر بدون موی خودش می کشد. از جا بلند میشود و به سمت پسر میرود. پسر با دیدن پسر بچه روی دو زانو مینشیند و دست از عکاسی می کشد.
پسر بچه خیره در چشمان پسر دستی به موهای بلند او می کشد و بعد از آن دستهایش را به سر بی موی خود می مالد.
پسر مات و مبهوت.
بعد از پسر بچه، دیگر بچه های اتاق بازی یکی یکی به سمت پسر می ایند دست بر موهای بلند پسر می کشند و بعد از آن  دستهایشان را به سر بی موی خود می مالند.
روز- داخلی- دستشوئی خانه
عکس کودکان سرطانی مهد کودک ( همه گی در کنار هم ) به آینه ی دستشوئی زده شده است.
صدای کار کردن ماشین اصلاح مو و صدای گریه ی آرام.
ریخته شدن موهای سر بر روی زمین... به تدریج موهای ریخته شده بر روی زمین بیشتر و بیشتر میشوند
ماشین اصلاح مو خاموش میشود. پسر جوان با موهای از ته تراشیده به عکس روی آینه نگاه می کند و با گریه دستی بر سرش می کشد.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۸ساعت 0:43  توسط مدیر  | 

من برگشتم!!

با سلام خدمت همه دوستان

اولا بابت این تاخیر چند ماهه از همه دوستان عذرخواهی میکنم. به قدری مشغله داشتم که فرصت قرار دادن فیلمنامه های ارسالی رو در پایگاه نداشتم.

دوما از همه دوستانی که فیلمنامه ارسال کرده اند خواهش می کنم مجددا فیلمنامه شان را برای ما بفرستند تا پیدا کردن فیلمنامه ها در انبوه ایمیل های بنده آسون تر بشه.

انشالله به زودی  پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه به روند سابق خودش بر میگرده. در خصوص فیلمنامه ها هم چون خدا رو شکر تعداد مناسبی فیلمنامه برای ما ارسال شده و می شود قصد دارم تا با سخت گیری بیشتری به لحاظ کیفی فیلمنامه های ارسالی رو برای انتشار در سایت انتخاب کنم.

 

با تشکر از محبت همه دوستان

منتظر فیلمنامه های جدید  و آموزش های فیلمنامه نویسی ما باشد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۷ساعت 17:40  توسط مدیر  | 

سلام به خوانندگان محترم 

فیلمنامه هایی که برای ما فرستادید به دستمون رسیده  ، ان شاء الله به زودی توسط مدیر محترم وبلاگ روی سایت قرار خواهد گرفت . با تشکر 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۱۴ساعت 12:25  توسط معاون ارشد  | 

نظرسنجی فیلمنامه های انگلیسی

 

با سلام خدمت همه دوستان محترم

ضمن عرض تبریک جهت حلول ماه مبارک رمضان ، به خاطر وقفه کوتاهی که به علت امتحانات در بروز رسانی سایت به وجود آمده بود ، معذرت میخواهیم . 

 

 

از آنجایی که فیلمنامه انگلیسی Wall-E خیلی مورد استقبال دوستان قرار نگرفت ، تصمیم به قرار دادن یک نظر سنجی آنلاین گرفتیم. نظر شما برای ما حائز اهمیت است ، پس لطفا با شرکت در این نظرسنجی ما را در جلب رضایت خودتان یاری بفرمایید . 

 


 

 

مایلید کدام یک از فیلمنامه های انیمیشن انگلیسی زیر در سایت قرار بگیرد؟

 

1- The Lion King

2- Kung Fu Panda

3- Despicable Me 2 

4- Up

5- ادامه Wall-E

 

لطفا رای خود را در قسمت نظرات اعلام بفرمایید . با تشکر 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۱ساعت 9:52  توسط معاون ارشد  | 

فیلمنامه کوتاه "شناسنامه"

 

 

شناسنامه

 
نویسنده: مجید رحمانی



 

خارجي -روز-محوطه بازار-مغازه عطر فروشي

حاج محمد 45 ساله ( كمي فربه با موها و ريشهاي جو گندمي و با كت و شلوار مشكي) رو به دوربين:
سلام من حاج محمد هستم.45 سالمه.دارم يه نقشي را بازي ميكنم كه بهتره ببينيد.البته اميدوارم خدام قبول كنه.خدا كنه نقشمو خوب بازي كنم.بسم الله الرحمن الرحيم.
بعد مشغول كارش ميشود.مردم و عابرين تك و توك از جلوي مغازه رد ميشوند.حاج محمد سعي ميكند به برخي از عابرين كه از جلوي مغازه اش رد ميشوند كاغذهاي معطر و خوشبو بدهد.يكي از عابرين كه از جلو مغازه رد ميشود كاغذ معطر را ميگيرد و بو ميكند.به ويترين نگاه ميكند.
مشتري:
حاج آقا عطر خوب چي داري ؟
حاج محمد :
چي ميخواي قربانت برم.هر چي بخواي فداي تو داره...
و يكي از عطر ها را به لباس مشتري ميمالد.مشتري بو ميكند...حاج محمد فورا يكي ديگر را به لباسش ميمالد...
حاج محمد:
عطر ياسه...مطمئنه حاجي ...خالصه...من بيست و پنج ساله تو اين كارم...خدا سر شاهده چون من مشتريمو ميشناسم اختصاصي برات آوردم...
مشتري :
خوبه ..ولي قيمت؟
حاج محمد:
شما ببر چه قابلي داره.
مشتري خواهش ميكنم.
حاج محمد:
ببين اين شيشه كوچيك رو برات پر ميكنم با يه اشناتيون محض گل روي آقاي خودم؛ البه قابلي نداره برات ميشه 10 تو من ..ولي من همين شيشه رو چهار برابر شو در يك شيشه ديگه بريزم و ميتونم با تخفيف بهت بدم  25 تومن.
مشتري بهت زده نگاه ميكند...
حاج محمد:
يعني شما به جاي چهل تومن فقط 25 تومن ميديد.البته قابل شما رو نداره..
مشتر ي با تعجب :
باشه ...مكث ميكند...
حاج محمد بلافاصله شيشه را از عظر پر كرده و تحويل مشتري ميدهد..
حاج محمد:
خدا خيرت بده ..بركت...
مشتري 25 تومن را به حاج محمد ميدهد و كمي به حاج محمد با تعجب نگاه ميكند و بعد ميرود
حاج محمد:
خير پيش .
حاجي به انتهاي مغازه اش ميرود و مينشيند..و تلفنش را برميدارد..
داخلي -روز-مغازه حاج محمد ( ادامه)
او  قبل از اينكه شماره گيري كند رو به دوربين چشمكي ميزند:
حاج محمد:
فكر كنم تا اينجاشو خوب بازي كردم...
بعد شماره گيري ميكند...بعد از مدتي انتظار ...
حاج محمد:
سلام حاج احمد آقا...چاكريم قربان...خيلي مخلصيم...گفتم يه زنگي بزنم ؛ حالتو به پرسم..شما كه حال ما رو نمي پرسي...(بعد از مدتي ) ...راستي حاج آقا ؛ اين خونه قبليمو ميخوام بفروشم...( كمي مكث ميكند) ..نه اين يكيو نمي خوام خودم بسازم....از دلم نمي ياد...يه عمر توش زندگي كردم...( كمي مكث)...نه الان توش زندگي نميكنم...يه خونه ديگه گرفتم...قربون مرامت ...ديگه دسته خوته حاجي ...هر گلي زدي رو سر خودت زدي... خرابش كن و بساز...خونه خوبيه...( كمي مكث)...خيلي چاكريم حاج احمد آقا ...راستي حاج احمد آقا من چند روز ديگه عازم سفر حجم...حلال مون كن...( كمي مكث)...بله...بله حاج آقا ؛ هر چي آدم اين سفر رو بره بازم دلش ميخواد كه بره ...به هر حال مخلصيم ...خدا نگهدار...
حاج ممحمد گوشي را ميگذارد...تسبيح اش را در ميآورد و مشغول ميشود...مدتي فكر ميكند...بعد مجدد ا گوش تلفن را برداشته و شماره گيري ميكند...
حاج محمد:
الو آژانس مسافرتي ...سلام آقا ...ببخشيد  مدارك و فيش حجو قبلا خدمتتون داده بودم...تاريخش مشخص شد؟  ( كمي مكث )...بله شناسنامه ...آره راست ميگيد شناسنامه رو ميارم خدمتتون...ممنون خدا حافظ.
گوشي را ميگزارد.فورا بلند شده و درب مغازه را بسته وكره كره را پايين ميكشد.كره كره به سمت دوربين در داخل مغازه پايين مي آيد و تصوير تاريك ميشود.
داخل خودرو -روز -
حاجي در حاليكه با موبايل صحبت ميكند در حال رانندگي در بزرگراه است.گه گاهي صداي حاج محمد را ميشنويم:
بله ...نه خير اون واحدو فروختم...ايراد داشته ؟ چه ايرادي؟
صداي بوق خودروي عروسي به گوش ميرسد...صدا هاي بوق مانع از شنيدن ادامه مكالمه ميشود...حاج محمد به آينه عقب نگاه ميكند...مكالمه اش را قطع ميكند...خودرو عروس قصد جلو زدن از خودروي حاج محمد را دارد..و به موازات خودروي وي قرار ميگيرد...در پشت سر آنها تعدادي خودرو ديگر كه تعدادي جوان نشسته و در حال دست زدن هستند ديده ميشود...اما حاج محمد مهلت نمي دهد و بي آنكه به خودرو عروس كه در موازات ماشينش هست نگاه كند گاز داده و فاصله اش را با آنها زياد ميكند...
روز -خيابان-جنب آپارتمان 4 طبقه
خودرو ي حاج محمد در كنار خيابان و جلوي آپارتمان توقف و پارك ميكند.وي پياده شده دزد گير ماشين را قفل كرده و با عجله وارد آپارتمان ميشود.
داخلي -روز- داخل آپارتمان
حاج محمد وارد آپارتمان ميشود.دوربين به آرامي فضاي داخلي را نشان ميدهد..نسبتا شيك و وسيع. با راحتي و مبل هاي جداگانه..وي روي كاناپه اش مينشيند...از داخل جيبش تسبيح اش را برداشته و مشغول ميشود...بعد بلند ميشود و وارد آشپز خانه ميشود..دوربين وي را تا آشپز خانه تعقيب ميكند...وي از داخل يخچال بزرگش شيره را برداشته و با آب يخ قاطي كرده و با  ليوان شربت شيره اش به سمت هال آمده ( دوربين وي را تا هال تعقيب ميكند) و روي راحتي اش مينشيند..شربتش را كم كم مينوشد...ليوان را نيمه خورده روي ميز جلويش ميگذارد.بعد گوش تلفن را بر ميدارد و شماره گيري ميكند...بعد از مدتي مكث...
حاج محمد:
خانم كجايي ؟من هر وقت كار دارم شما نيستي...شناسنامه ام كجاست؟بايد زودتر براي آژانس ببرم..( بعد از مكث) ..نميداني كجاست؟ يعني چي..غذا چيه؟ ..بعد از مدتي مكث گوشي را ميگذارد...بعد به سمت يكي از اتاقها رفته و شروع به جستجوي شناسنامه اش ميكند..( دوربين وي را تعقيب ميكند).
ديزالو به...
داخلي- روز- اتاق
حاج محمد كشو ها را بهم ريخته.مدارك روي زمين پخش شده اند.ولي شناسنامه اش رو پيدا نمي كنه..
حاج محمد رو به دوربين:
مثل اينكه راستي راستي گم شده ..نمي دانم كجا گذاشتمش..
بعد به جستجو ادامه ميدهد.به اتاق ديگر ميرود( دوربين وي را تعقيب ميكند)
ديزالو به :
داخلي - روز - اتاقهاي ديگر و آشپز خانه
حاج محمد كلافه و نگران شده است.هر چي را فكر ميكند به هم ميريزد ..كمدها ...كشو ها ...داخل كابينت...و بعد نااميد به ميز راحتي اش بر ميگردد .حواسش به ميزش نيست و به آن برخورد ميكند.مقداري از شربت داخل ليوان روي ميز باقي مانده است كه با ليوانش به زمين ريخته ميشود...حاج محمد بدون اعتنا به ريخته شدن شربتش به جستجو ادامه ميدهد ...نمايي از شربت ريخته شده در كف پاركت هال...او كاملا مضطرب روي كاناپه مينشيند ...شماره تلفن همسرش را ميگيرد...بعد از مدتي با صداي بلند...
حاج محمد:
خانم كجايي ؟اصلا شما كي تشريف مياريد؟ من ميرم اون خونه شايد اونجا باشه...
تلفن را قطع ميكند.
حاج محمد با خودش:
يعني ممكنه اونجا باشه .ولي آخه ...من قشنگ يادمه كه اونو آوردم اينجا...( چهره اش نگران ميشود) يعني بايد برم اونجا؟ ( و سرش را ميان دستهايش ميگيرد)...
مدتي صداي تيك تيك ساعت ميآيد...بعد صداي آژير آمبولانس و يا پليس شنيده ميشود...نما هايي از چهره مردد و نگران وي.به پاي پنجره به سمت آشپزخانه ميرود( دوربين مجدد او را تعقيب ميكند)..به بيرون نگاه ميكند.بعد درب يخچال را باز ميكند...و آبي در ليوان ميريزد...و كمي از آنرا مينوشد...و بقيه را روي كابينت ميگذارد...بعد به سمت پنجره ميرود و دوباره بيرون را نگاه ميكند...صداي آژير خفيفي به گوش ميرسد...وي مضطرب به پشت سرش نگاه ميكند...درب يخچال باز مانده است ...او درب يخچال را ميبندد و صداي آژير قطع ميشود...به سمت كاناپه اش در هال ميرود...پايش به ليوان شربتش در كف پاركت برخورد ميكند و ليوان به گوشه اي ديگر پرت ميشود...وي نگران مينشيند....
حاج محمد رو به دوربين:
فكر كنم راهي نيست ..بايد برم اون خونم...شايد اونجا باشه..
بعد بلند ميشود ولي مجددا پشيمان ميشود...و مينشيند..صداي تيك تيك ساعت به گوش ميرسد...در نهايت وي بلند شده و از داخل اتاق خارج ميشود..دوربين او را تعقيب كرده تا آنجا كه درب اتاق به سمت دوربين بسته ميشود.
خارجي - روز -خيا بان
حاج محمد وارد كنار خيا بان محل پارك خود رويش شده سوار شده و حركت ميكند و از كادر خارج ميشود.
داخل خودرو-روز( ادامه )
زنگ موبايل وي در داخل ماشين به صدا در ميآيد .اما او مدتي به موبايلش نگاه ميكند.بعد آنرا قطع ميكند.از جلوي داشبوردش دستمال كاغذي را برداشته و عرق صورتش را خشك ميكند.
خارجي -روز-كوچه-جلوي خانه
خودرو حاج محمد وارد كوچه ميشود و جلوي خانه نسبتا قديمي توقف ميكند.مدتي ميگذرد.تصوير وي كه از بيرون در داخل خودرو نشسته و در حال فكر كردن و نگران و مردد به خانه نگاه ميكند....
ديزالو به ...
خارجي -روز-كوچه - جلوي خانه
وي از خودرو پياده ميشود.با دستمال عرق صورتش را خشك ميكند.كليد خانه را از جيب كتش در ميآورد و كليد را ميچرخاند.درب حياط باز ميشود.او درب را آهسته آهسته باز ميكند و ضمن اينكه به داخل آن نگاه ميكند آرام آرام وارد حياط ميشود.
خارجي - روز - حياط خانه
حياطي متوسط.با درختي خشكيده و تعدادي گلدان پژمرده در كنار باغچه اي كوچك.موزاييك هاي كف حياط ترك خورده و شكسته شد ه اند.مقداري خرت و پرت در داخل جعبه كه ظاهرا براي سمساري كنار حياط گذاشته شده است به چشم ميخورد.درب حياط مقدار زيادي از رنگ آن خورده شده و زنگ زده است.در جلوي حياط پله كاني است كه ورودي ساختمان است.حاج محمد آهسته آهسته به سمت داخل ساختمان ميرود....
خارجي -روز-حياط خانه ( فلاش فوروارد)
وي به سمت داخل ساختمان ميرود .وي كسي را ميبيند كه از پلكان ورودي ساختمان از پله ها بالا ميرود.و داخل اتاق ميشود.
حاج محمد:
كي اونجاست؟گفتم كي اونجاست؟ ( جوابي به گوش نمي رسد)
وي به سمت درب حياط فرار ميكند.و درب كوچه را باز ميكند.در كوچه هيچكس نيست.
خارجي - روز - حياط خانه (ادامه)
...حاج محمد آهسته آهسته به سمت داخل ساختمان و پله كان ميرود.
داخلي - روز - اتاق
حاج محمد وارد اتاق ميشود.هالي متوسط با مقداري اثاث جمع شده.روبروي هال اتاقي است كه توسط درب چوبي و شيشه اي حائل شده است.سمت چپ آن راهرويي است كه به سمت آشپزخانه ميرود.بافت آن نسبتا قديمي است.نقاشي هاي اتاق و هال ترك خورده اند.يكي از شيشه هاي روبروي اتاق شكسته است.حاج محمد بلافاصله بعد از ورود به اتاق برق را روشن ميكند.بعد بر ميگردد به پشت سرش ( پله كان ) نگاه ميكند....
داخلي - روز- پله كان -( فلاش فوروارد)
ناگهان يك نفر را ميبيند كه از پله هاي پله كان به سمت پشت بام ميرود.بعد صداي جرجر در ميآيد كه آهسته در حال باز شدن است.حاجي فرياد زنان ترسيده و از پله كان پايين ميرود...(دوربين فرار وي را از پله كان تعقيب ميكند)....
داخلي - روز - اتاق ( ادامه)
...حاج محمد هم چنان در حال نگاه كردن به پشت سرش ( پله كان) است.بعد سريع وارد اتاق روبرو ميشود.كمدي فرسوده در داخل اتاق است .سريع درب آنرا باز ميكند .كشو را ميكشد .شناسنامه آنجاست.كمي خوشحال ميشود.برميگردد و وارد هال ميشود....
داخلي - روز اتاق و ساير قسمتهاي خانه  ( فلاش فوروارد)
...ناگهان صدايي را ميشنود...
صدا : كجا داري ميري ؟ ( او دقت ميكند ...انگار صداي خودش است ...) چرا فرار ميكني ؟
حاج محمد وحشت زده به اينور انور نگاه ميكند.( دوربين با يك چرخش دايره وار وي را نشان ميدهد و بعد شروع به تعقيب كردن وي ميكند)هراسان براي اينكه بداند اين صدا از كجا ميآيد به سمت آشپز خانه ميرود.برقها را روشن ميكند.كسي آنجا نيست.صداي بسته شدن درب ميآيد.او وحشت زده به سمت حمام ميرود.برق را روشن ميكند.با روشن شدن داخل حمام تعدادي سوسك از درز ديوارها فرار ميكنند.او ديوانه وار فرار ميكند...( دوربين هم چنان او را تعقيب ميكند)
حاج محمد : تو كي هستي ؟ از من چي ميخواي؟
ناگهان برق اتاق خاموش ميشود. و بلافاصله دوباره روشن ميشود.
صدا :منم با خودت ببر
حاج محمد : كجا ميخواي بيا ؟
صدا : همان سفري كه ميخواي بري .
حاج محمد : (عرق صورتش را پاك ميكند)
من با تو هيچ جا نميرم...
صدا : شناسنامه رو پيدا كردي ؟
حاج محمد :
اينم شناسنامه.
 و بعد فرياد ميزند و ديوانه وار اينو و انور ميرود.باقي اثاثها را به هم ميزند.جعبه و كارتنها را معلق ميكند.جا لباسي در گوشه هال است.جا لباسي را در دستش گرفته و به درو ديوار ميكوبد.شيشه ها را ميشكند.دربها را زخمي ميكند.
حاج محمد:
پيدات ميكنم.ازت شكايت ميكنم.من هر وقت ميام اينجا اذيتم ميكني.اين خونه مال منه.فهميدي.تو ميخواي منو بترسوني ..جرات داري خودتو نشان بده...
صدا :من اينجام
حاج محمد وارد حمام شده است.به آينه حمام نگاه ميكند. خودش را در آينه ميبيند.ناگهان يك نفر ديگر را در پشت سرش در آينه ميبيند.او خودش را در آينه دو نفر ميبيند.خودش كت و شلوار مشكي پوشيده ولي در آينه خودش را با كت و شلوار سفيد و ظاهري آراسته تر ميبيند.
صدا :من پشت سرتم...
حاج محمد ديوانه وار جا لباسي را به سمت آينه ميكوبد.آينه خرد ميشود.و بعد فرياد كنان فرار ميكند...
داخلي - روز - اتاق -(ادامه)
...حاج محمد شناسنامه به دست هنوز در هال ايستاده است...شناسنامه را در جيب شلوارش ميگذارد و برقها را خاموش و از اتاق خارج ميشود.درب اتاق جلوي دوربين بسته ميشود.
خارجي - روز- حياط
او وارد حياط ميشود.موزيك ملايمي در صحنه به گوش ميرسد.حياط را ورانداز ميكند.سراغ جعبه گوشه حياط ميرود.درب آنرا باز ميكند.مقداري خرت و پرت در داخل آن است.آلبومي در داخل جعبه است.آلبوم  را برداشته و كنار حياط مينشيند و ورق ميزند.عكسهايي كه درخانه گرفته بودند را ميبيند.عكسي از باغچه كه حاجي در حال آب دادن آنها بودن است.نمايي نزديك از چهره حاج محمد.او در حال گريه كردن است.صداي گريه اش بلند و بلند تر ميشود.بعد آلبوم را در داخل جعبه ميگذارد و در ب آنر ا ميبندد و جعبه را بلند ميكند و به قصد خارج شدن از حياط به سمت درب ميرود.وي در حاليكه جعبه به دست است به زحمت و با يك دستش درب را باز ميكند.ولي شناسنامه داخل جيبش به كف حياط ميافتد.ولي او متوجه نمي شود.درب در حاليكه شناسنامه در كف حياط افتاده است به سمت دوربين بسته ميشود.
كوچه - روز- خارجي -
حاج محمد جعبه را داخل خودرو ميگذارد.بعد رو به دوربين ميكند:
حاج محمد:
نقش سختي بود.راستي راستي ترسيدم.ولي ارزششو داشت.بالاخره پيداش كردم.
سوار خودرو ميشود و حركت ميكند.
ديزالو به :
تصوير شناسنامه در كف حياط خانه.

پايان 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۶ساعت 23:5  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه باور


  فیلمنامه کوتاه: باور



نویسنده:  نسرین سرومیلی



روز- خانه
  مادربزرگ(مادرجون) برای خواندن نماز ظهرمی خواهد به امامزاده محل برود. هانیه
(دخترک 6ساله و شیطون) دنبال مادرجون راه می افتد.
 مادرجون(رو به هانیه):  نمی تونم ببرمت مادر.
هانیه(ملتمس):  تو رو خدا مادر جون- قول می دم اذیت نکنم.
مادرهانیه:  خودت برو مادر جون- هانیه شیطونه، گم می شه.
 هانیه:  مامان به خدا دست مادر جون رو ول نمی کنم.
 مادرجون:   هانیه جون منظور مامانت من هستم، اگه دست من رو ول کنی گم می شوم.
هانیه کمی تعجب می کند و تأکیید می کند که دستش را ول نمی کند.
مادر(خیلی جدی): اگه مادرجون گم بشه تقصیرتوئه، باید قول بدی مادر جون رو صحیح
و سالم برمی گردونی.
 هانیه باخوشحالی می پذیرد.
روز- خیابان
دقیقه ای بعد هانیه و مادرجون چادرگلدار به سر در راه رفتن به امامزاده اند. هانیه دست
  مادربزرگ را محکم گرفته و هرازگاهی اخطار می دهد که دستم رو ول نکنی!
بعد از طی مسافتی که صحبت هایی بین آنها رد و بدل می شود،مادرجون به مغازه عطاری
می رود. دست هانیه و مادرجون همچنان دردست هم است. دراین زمان پسرک بادبادک
فروش- با بادبادکهای رنگارنگ از مقابل مغازه رد می شود. چشم هانیه به بادبادکهاست.
مادرجون:  هانیه دستمو ول کن پول آقا رو بدم.
هانیه دست مادرجون را ول کرده و بی حواس دنبال پسرک راه می افتد.  بعد از طی 
مسافتی کوتاه به خود آمده- ایستاده و با نگرانی به اطراف نگاه می کند.
  مغازه ها درحال بستن اند و از مادرجون هم خبری نیست.
 روز- مقابل مغازه
مادرجون با نگرانی اطراف مغازه را نگاه می کند- سپس راه افتاده و برای یافتن هانیه،
با گفتن مشخصاتش پرس و جو می کند.
روز- خیابانی دیگر
در سویی دیگر هانیه هم همین کار را کرده و با گفتن مشخصات مادرجون به دنبالش
می گردد.
هانیه(رو به رهگذر):   مادربزرگم گم شده،شما ندیدیش؟
 رهگذر( با خنده): تو گم شدی یا اون؟
  به هانیه بر می خورد.
هانیه به مغازه داری که درحال تعطیل کردن است هم همین را گفته و سراغ مادرجون
را می گیرد. مغازه دار با لبخند اظهار بی اطلاعی می کند. هانیه نگران تر از قبل است.
او به مغازه دیگری سرک می کشد و با گفتن همان جملات از مادرجون می پرسد و باز
جواب منفی می گیرد.
 مغازه دار: می خوای کمکت کنم خونه تون رو پیدا کنی؟
هانیه:   خودم خونه را بلدم- اما اول باید مادرجون را پیدا کنم.
حالا بعد از گذشت چند دقیقه نگرانی جایش را به ترس داده است. هانیه این بار وحشتزده
از رهگذر سراغ مادرجون را می گیرد و جواب منفی می شنود. دراین زمان چشم هانیه
به مغازه عطاری افتاده و به سرعت آنجا می رود اما مادرجون نیست- حالا هانیه با گریه
از موضعش دست کشیده و از مغازه دار می پرسد.
هانیه: مادرجونم را ندیدید؟ من گم.....
حرف هانیه با صدای مادرجون که از پشت سر شنیده می شود ناتمام می ماند.
هانیه به سمت مادرجون برگشته و و درحال گریه درآغوش او می پرد- اما بعد از چند
ثانیه از مادرجون جدا شده و او را مورد بازخواست قرارمی دهد.
هانیه(عصبی):    چرا دستم را ول کردی و....
روز- خیابان امامزاده
دقیقه ای بعد آنها دست در دست هم در راه امامزاده اند.
داخلی- محوطه داخلی امامزاده
مادرجون و هانیه نماز می خوانند- اما نگاه هانیه ، درحال نماز- مدام به مادرجون است.
داخلی- راهروی خانه
هانیه و مادرجون وارد خانه می شوند، هانیه هنوز دست مادرجون را رها نکرده است.
مادر به آنهانزدیک می شود.هانیه دست مادرجون را رها کرده و به مادر نگاه می کند.
 هانیه: مامان بیا- اینم مامانت، صحیح و سالم آوردمش!
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۳ساعت 20:7  توسط مدیر  | 

فیلمنامه "دوچرخه"


دوچرخه


نویسنده : پیمان عوض پور




خارجی – روز – خیابان شلوغ

پسرکی 9ساله درحالیکه دوچرخه سواری می کند با غرور اطراف را نگاه می کند ، بعد از طی کردن مسافتی ، اتوموبیلی از خیابان فرعی واردخیابان اصلی شده وباسرعت به او برخورد می کند/

داخلی –روز- کلاس درس سوم دبستان
محسن که کله اش را برروی دستانش برروی میزی که پشت آن نشسته گذاشته ، با تلنگری که معلم برسرش می زند از خیال درمی آید
محسن: آخ
همکلاسی ها می خندند/
معلم درکنار تخته وایت بورد ایستاده و تدریس میکند
معلم : بله بچه ها ؛ شماها دعاتون بهتراز مابزرگترا مستجاب میشه ، دلاتون پاکه ، گناهاتون به اندازه ی دلاتون کم و کوچیکن /
محسن : ای خدا دوچرخه  ، دوچرخه ، ای خدا
معلم متوجه و می شود ، به سمتش می رود .
معلم : چی شده ماهوتی ؟!
زنگ مدرسه به صدا درمی آید ، معلم فرصت نمی کند به محسن برسد، شاگردان کوله هاو کیفهایشان را برمی دارند و به سرعت به طرف درب خروجی کلاس می روند /

خارجی –روز- همان ساعت – پارکینگ مدرسه
در پارکینگ مدرسه ،چند تن ازهمکلاسیهاو دیگرشاگردان مدرسه دوچرخه هایشان را برداشته  سوارشان شده و از انجا دورمی شوند ،پسرک با حسرت آه می کشد/

داخلی – شب – خانه ی محسن
مادرمحسن در آشپزخانه ی اوپنِ خانه در حالیکه آشپزی می کند ، تلفن ِ خانه را که بی سیمی است برگوشش گرفته و در حال صحبت باتلفن است ،
مادر: خب شمسی جون ماکارونی رو ریختم ،چقدر باید بمونه توآبجوش؟ ...... آهان ... خعل خب اینم از این ،راستی ؛ وَرق امتحانی شاگرداتوچی کردی ؟ من که دیگه جونم دراومد تو این زندگی ، جدی؟ خوشبحالت  دوروز پیش تحویل دادی ؟! چه خوب !من که امشب باس بشینم تا صبح علی الطلوع تصحیشون کنم . فردا آخرین مهلته تحویله
مادرِ محسن در حالیکه دستگیره ی دستکشی در یک دست پوشیده ؛ همانطورکه گوشی تلفن ثابت را دردست دیگرش گرفته است ، قابلمه ی کوچک دسته دار را به سمت ظرفشویی برده و محتویاتِ آن را در آبکشِ روی ظرف شویی خالی می کند، دوربین اورا تا نزدیک آبکش دنبال می کند و بدو ایست حرکتش را ادامه می دهد تا به در اتاقِ محسن می رسد که درحال باز شدن است . درب اتاقِ محسن باز می شود
محسن : ماما
مادر حواسش پرت است
محسن : ماما ...
مادر باز توجهی نمی کند و مشغول آشپزی و تلفن است
محسن : ماماماماماماماماماما
مادر درحالیکه هنوز با تلفن صحبت می کند ؛ قابلمه ی خالی شده را که در دست دارد باعصبانیت برروی پیشخوان اپن آشپزخانه می کوبد : دردومامان په چته بچه ؟!مگه نمیبینیی گرفتارم ؟! ... نه باتو نیستم شمسی جون ، یه لحظه گوشی ...((روبه محسن)) ؛ چه مرگته ؟
محسن: ماما دوچرخه
مادر : سیبیلا بابات می چرخه
مادر شروع می کند به خندیدن ، و مجددا با مخاطب پشت تلفن صحبت می کند . محسن ناامیدانه از آنجا دورمی شود وبه سمت دیگری می رود /

داخلی – همان – اتاق ِ پدر
پدر محسن که مردی سی و هشت ساله است پشت میزی پشت به درب ورودی اتاقش نشسته ودرحال کار بانقشه هایی است که در کامپیوتر طراحیشان می کند . یک گوشی تلفن ثابت و دو گوشی موبایل و همچنین تعداد زیادی طرح و نقشه ؛ به صورت پراکنده برروی میز و روی زمین قراردارند . اوموهایش نامرتب و به هم ریخته هستند. صدای کوبش دربلند می شود
پدر: کیه ؟
صدای محسن از پشتِ در : محسنم بابا
پدر بر می گردد به سمت در تا آن را باز کند که ؛ صدای زنگ یکی ازگوشیهای موبایلش بلند می شود پدر جواب می دهد : بله ؟ بفرمایید . سلام مهندس ، آره آره آمادست . بله بله
صدای زنگ گوشی ثابت نیز بلند می شود  ،او به سرعت به سمت گوشی ثابت رفته و آن را برمی دارد : بله ؟! آره خودم هستم . سلام ، سفارش نقشه ؟ بله بله درخدمتم
پدر به گوشی موبایل : مهندس جان ببخش درخدمتم ، فردا نقشرو میارم خدمتتون ، پدربه گوشی ثابت : نخیر باشما نبودم
به گوشی همراه: چشم مهندس جان . چشم . خدانگهدار
پدربه گوشی ثابت: حتما حتما (( او شروع می کند به یادداشت کردن ))؛ آره قطعا باید یه ملاقات حضوری باشما داشته باشم ،آدرس خودتونه دیگه؟... چشم قطعا حتما .خدانگهدارآقا
باز صدای کوبش دربلندمی شود
پدر : بله ؟!
صدای محسن: منم بابا
پدر: بیا تو پسرم
صدای بازشدن در ، دستگیره به آهستگی می چرخد، درباز می شود ، محسن وارد می شود.
محسن:سلام بابا خسته نباشی
پدر: سلام ، چطوری بابا ؟ کاری داشتی ؟
محسن: آره بابا ، اِه ... دو .....
دراین هنگام صدای زنگ دیگر موبایل ِ دیگرپدر به صدا در می آید ، پدر محسن را رها کرده ، حواسش به گوشی اش جمع شده گوشی را جواب می دهد
پدر: بله ؟ بفرمایید ................
پدر: کاری داشتی پسر ؟   
محسن درحالیکه ناامیدانه به آهستگی از دربیرون می رود : هیچی بابا
پدر مشغول پاسخ دادن به تلفن می شود او متوجه رفتن محسن نمی شود
محسن درحالیکه که بیرون می رود و درب اتاق پدر را می بندد : ای خدا
چندثانیه بعدپدرگوشی را خاموش کرده برروی میز گذاشته و بر روی کاغذی چیزهایی را می نویسد و با خود حرف می زند : اینم از این.دیگه چیزی به خرید خونه و نجات از اجاره نشینی نمونده
اوبه سمت در برمی گردد ، به خیال آنکه هنوز پسرش آنجاست .
پدر: اِه؟!کجارفت؟! آخرش نفهمیدم پسره چی میخواستا!
باز صدای زنگ تلفن ثابت بلند می شود ، او به طرفش برمیگردد تا آن را بردارد . تصویر فید می شود .

روز- صبح-خارجی – دم درب خانه ی محسن
پس از درب خانه خارج می شود ، نگاهی به خیابان می کند/درب خانه بسته می شود/پاهای محسن نشان داده می شوند که راه می رود /بعد پای محسن به زیر قوطی خالی ای که در خیابان برروی زمین افتاده می زند ، قوطی دورمیشود/
روز – خارجی – بازار
پاهایی نشان داده می شوند که درحال ترددهستند ، قوطی خالی ای نشان داده می شود که پاها به آن برخورد می کنند و باهرضربه پایی به طرفی پرتاب می شود ، تاآنکه به پای پدرمحسن برخورد می کند ، وجلوی پاهایش برزمین می خورد، پاهای پدر محسن برروی قوطی رفته و آن را له می کنند ، دوربین از پاهای پدربالارفته تا به نیمتنه یبالای او می رسد که چند نقشه ووسایل وابزار دیگر را حمل می کند و باعجله پیش می رود . یک مرتبه صدای زنگ موبایلش بلند می شود ،او همانطورکه تندتند راه می رود ؛ دستش را به سمت جیبش می برد تا آن را دربیاورد ، حواسش کاملا پرت می شود ، پایش به دوچرخه هایی که دم درب مغازه ی دوچرخه فروشی قرار دارند برخورد می کند ، دوچرخه ها برروی زمین چپه می شوند  انبوه وسایل وابزار درون دستش ولو شده و برزمین می افتند ، همه چیز به هم می ریزد ، جمعیت اطرافش متوجه می شوند ، مغازه دارباعجله از مغازه بیرون می پرد. پدر موبایلش برروی زمین افتاده و اجزایش ازهم جداشده اند رااز زمین جمع می کند . دوچرخه های واژگون شده را نیز می خواهد درجایشان بگذارد . دوچرخه فروش قوی هیکل مچ او را میگیرد
دوچرخه فروش: آهای چه کردی تو ؟
پدر: معذرت معذرت
دوچرخه فروش : چیچیرومعذرت ؟! مردناحسابی ؛ دوچرخه هارو دربو داغون کردی
پدر: چیزی نشده برادر
دوچرخه فروش یکی از دوچرخه ها را که صدمه دیده رانشانش می دهد و درحالیکه یقه ی پدر و دسته ی آن دوچرخه را گرفته ، هردورا به داخل مغازه می برد
دوچرخه فروش : بیا ببینم ، زدی دوچرخرو داغون کردی ، برادربرادر راه انداختی واسم ، بییییا ....... /

داخلی – روز – مغازه ی دوچرخه فروشی
دوچرخه فروش بادقت درحال شمردن دسته ای پول است ، از پدرمحسن خبری نیست / تصویر فید می شود

روز(ساعت حدودهای 2 بعدازظهر)-داخلی- حیاط خانه ی محسن
محسن درحال زدن ضربه ی شوت با پا به توپ پلاستیکی است و مدام آن را به دیوار حیاط زده و بابازگشت توپ . مجددا ضربه ای به آن زده و به دیوار می کوبد ./صدای چرخش کلید در قفل درورودی حیاط / محسن باشنیدن صداای باز شدن در ، از شوت کردن مجددبه توپ  دست می کشد .توپ به پایش برخورد کرده و به گوشه ای از حیاط پرتاب می شود . با ورود پدر ، محسن کاملا به طرف درب حیاط برمی گردد و یکمرتبه میخکوب می شود. دوربین به طرف درب رفته ودوچرخه را که دردست پدراست نشان می دهد .پدر داخل شده ، محسن به او سلام می کند ، پدر با بی حالی به اوجواب می دهد ودوچرخه را جلو پسر برزمین گذاشته و باخستگی از درب حال داخل می شود .
محسن باحیرت : سلام بابا ..
پدر: سلام . اینم دوچرخه
محسن به طرف دوچرخه رفته ، بوسه ا ی برآن می زند ، سوارش شده و شروع می کند در حیاط با آن چرخ می خورد . تصویر فیکس می شود
 /پایان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۸ساعت 20:51  توسط مدیر  | 

بخش دوم فیلمنامه انگلیسی وال-ای

 

 



Written by

Andrew Stanton & Pete Docter




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۴ساعت 17:23  توسط معاون ارشد  | 

فیلمنامه کوتاه دسته گل رز

دسته گل رز

نویسنده: راضیه جوینده


دوربین از پشت مغازه ی گل فروشی خیابان را نشان می دهد.{مرد میانسال از داخل مغازه
مشغول تماشای خیابان است.}
مرد جوان وارد مغازه ی گل فروشی می شود. دوربین مرد میانسال را نشان می دهد که از پشت
شیشه ی مغازه بیرون را نگاه می کندو بعد دوربین با نشان دادن گل های مغازه به جلو حرکت می کند.
فروشنده ی اولی مشغول تزیین یک دسته گل بسیار زیبا با تعدادزیادی از گل های رز قرمز است .
دوربین  تزیین و درست کردن دسته گل را نشان می دهد. صدای فروشنده دوم: بفرمایید آقا در خدمتم
دوربیین فروشنده ی دوم را نشان می دهد که به مرد جوان نگاه می کند
مرد جوان هنوز مات و مبهوت تزیین دسته گل رز را نگاه می کند
فرو شنده ی اول به مرد جوان نگاه می کند و لبخندی می زند وبعد به فروشنده دوم نگاه می کند
فروشنده  دوم هم لبخند می زند:آقا!جناب!بفرمایید
فروشنده اول :باشما هستند
مرد جوان :ببخشید،{به دسته گل اشاره می کند}دستتون درد نکنه خیلی قشنگه
فروشنده دوم : در خدمتم،بفرمایید
مرد جوان:{با هیجان و خوشحالی }یه دسته گل قشنگ می خواستم
فروشنده دوم :{به دسته گل رز در حال تزیین اشاره می کند}خوبه ؟
مرد جوان :بی نظیره!
فرو شنده دوم : الان براتون آماده می کنم
مرد جوان :نه آقا !از قیمت همچین دسته گلی بی خبر نیستم.یه چیز ساده و آبرومندانه باشه فعلا خواستگاریه
فروشنده دومی : مبارکه ،چنان دسته گلی بهت  بدم که کیف کنی
فروشنده اولی : آقا !دسته گل شما آماده است
دوربین نمای دسته گل را نشان می دهد وبعدمرد میانسال که همچنان بیرون را نگاه می کند برمی گردد
موبایل مرد جوان زنگ می خورد و او موبایل را پاسخ می دهد
مرد جوان :{در حال پاسخگویی موبایل }بله ،باشه اومدم{روبه فروشنده ها می گوید } بر می گردم ،داداش هر گلی زدی به سر خودت زدی!
{در حال صحبت با موبایل از مغازه بیرون می رود}با تو که نبودم ،می گفتی...

صحنه دوم

{مرد جوان به داخل مغازه بر می گردد}
مرد جوان :دسته گلم آماده شد؟
{فروشنده دسته گل رز رابه او می دهد ،نمای کامل دسته گل نشان داده می شود }


صحنه سوم

دوربین نمای صورت مرد میانسال چین و چروک های صورت او غمی که در چهره دارد را نشان می
 دهد و بعد دوربین نمای کامل از او که چند شاخه گل در دست دارد نشان می دهد ،بدون نشان دادن مکان او
مرد میانسال:سلام  بابا !مثل همیشه خوبی ؟{مکث کوتاه وبعد با بغض} منم خوبم،برات گل آوردم
{شاخه گل ها را به طرف دوربین می گیرد}

نمای  سنگ قبر نشان داده می شود که روی آن نوشته شده جوان ناکام،دسته گل ها را رود سنگ قبر می

گذارد.


                                                                     پایان


-------------------------------------

توضیح مدیر: این داستان دقیقا به همین شکل به دست ما رسیده و ما شکل فیلمنامه ای یا نمایشنامه ای آن را برای حفظ اثر تغییر ندادیم.



برچسب‌ها: دسته, گل, رز, راضیه, جوینده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۳ساعت 21:21  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه تا انتهای روز

داستان کوتاه

تا انتهای روز

نویسنده: شکراله ذبیحی



هووم.....

چشمش را باز کرد و نور روشن یک روز تعطیل ـــ که ـــ از لای پرده اتاق داخل زده را دید . آسمان ِ چند روز مانده به سال نو: خوب، آبی، پاکیزه و دل انگـیز شده بود؛ گلها و شاخه ها قد کشیده اند؛ سبزند، و چند پرنده پوست مرده درخت را ــ نوک می زنند. صدای دل انگیزی است که روز سرشاری را نوید می دهد....
وزش خنک باد زیر اشعه گرم آفتاب؛ همه می دانندــ چه لذتی دارد!؟     
                                     
خواست درپوش قلمش را بگذارد، دست دراز کرد واز روی میز تحریربرگه های تصحیح شده قلم فرسایی شب پیش را نگاهی انداخت، انگار مطمئن نبود درآن حالت چرت زدن همه چیز را درست ویکجا وارد پاکنویس کرده باشد. اما عجیب که هیچ چیز از قلم نیافتاده، ومرتب. و روزی که همه چیزش عالی می نمود ،عجیب به نظرمی رسید.  با اینحال هنوز محو درخشندگی تابش آفتاب از پنجره بالای سرش بود و صدای ــ  آرام بخش موسیقی از آشپز خانه پایین حال و هوای اتاق را تغییرداده...... است . 
 همه چیز بس شفاف و درخشنده؛ انگار آن سمت دیوارها را هم می شد دید، بالکل همه چیز!  
 بالاخره تاثیر یک روز شگفت انگیز شاید یکبار در زندگی رخ میداد؛ و او داشت تمام این خوشی را یکجا سر می کشید و این ....تجربه دیدن بود و..... نفس عمیقی که بر تخت دراز کشیده ــ بود ــ کشید!   میتوانست ببیند که همسر آشپز پله ها را به آرامی طی می کند تا آوردن صبحانه؛ آرام به خودش تکانی داد و ورود زن را با یکی سینی در دستش، ثانیه شماری میکرد.دستی به موهایش کشید مثل همیشه مرتب جلوه کند
                                                                                                                                               قفل، چرخی خورد، باد ملایمی پرده ها را پس زد و دیگری صدای موسیقی ست که طنین رساتری یافته است ..... زن به روبرو ایستاده، ومات و مبهوت چشمانش ازترس و تعجب از حدقه بیرون زده است، جیغ ....... سینی به زمین می افتد.

 چند نفر پرده ها را می کشند و پنجره بسته می شود، خوشی مطبوع جایش را به یک وارسی کوچک می دهد. و اومیان گریه ها و زاری نعشی را می بیند که میان روتختی سفید، در خون ــ چنان غرق شده است، و کاغذ هاش روی میز پخش شده، که جوهر قلمش احتمالا دیگر خشک شده؛ و دیگر اینکه هیچ راهی باقی نمانده است،ــ که ــ این داستان تمام است .

                                                                                           
                  شکراله ذبیحی


برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ساعت 10:5  توسط مدیر  | 

محرم حسینی تسلیت باد .

پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه ، ایام شهادت سرور و سالار شهیدان ، امام حسین (ع) و یارانشان را تسلیت میگوید .


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۱ساعت 9:37  توسط معاون ارشد  | 

فیلمنامه کوتاه "اهمال"


 اهــــــــمـــــــال
نویسنده:  احمدرضا قهرمان پور




تاریکی. بعد از چند ثانیه صدای مبهم داد و فریاد زن و مرد شنیده می شود.

داخلی
تصویر دست یک پسر 18 ساله که خودکار در دست دارد و روی یک تکه کاغذ می نویسد ( این متن روی کاغذ درحال نوشته شدن است:   خانواده ام را عاشقانه دوست میدارم، لیکن زیر نگاه هایشان لبریز میشوم از اهمال ... ) به نقش اول پس از نوشتن واژه ی اهمال احساس ناخوشایندی دست می دهد ( این احساس را با زدن مکرر خودکار به کاغذ نشان می دهد ) و از نوشتن ادامه ی مطلب خودداری می کند.
 با گذاشتن قلم بر روی کاغذ، صداهای مبهم داد و فریاد قطع می شود.

روز -  داخلی - حیاط خانه
تصویر نمای در خانه را از داخل حیاط نشان می دهد. صدای ترمز گرفتن موتور سیکلت می آید  . ( این صدا حاکی از به خانه رسیدن نقش اول است ). کلید می اندازد و درب را باز می کند. در که باز شد برمیگردد و با دوستش خداحافظی می کند. ( دوستش او را به خانه رسانده و دست تکان دادن برای او به نشانه ی رفتن او است )
داخل خانه می شود و در را می بندد و همان جا می ایستد. هنذفری خود را از گوش در می آورد، درحالی که نیم نگاهی به داخل خانه می اندازد  اسپری یا عطر خود را از کیف بیرون می کشد و بعد از مصرف دوباره داخل کیف می گذارد و به قصد وارد شدن به اتاق از کادر خارج می شود (  چند ثانیه بعد از خارج شدن پسر از کادر صدای بسته شدن در اهنی شیشه دار که در خانه های قدیمی استفاده میشد ، می آید  )

روز- داخلی - داخل خانه
تصویر یک مبل ( کاناپه ) که با پارچه سفید پوشیده شده است را نشان می دهد. (یک میز شیشه ای جلوی مبل قرار دارد که روی آن تعدادی مجله، یک کاسه ی خالی، و یک گلدان با گلهای پژمرده داخل آن  به صورت نامرتب دیده می شود ).  لباس های خانه روی دسته ی مبل قرار دارد. کیف خود را کنار مبل می اندازد، موبایل خود را روی میز می گذارد و با برداشتن لباس ها از روی مبل به پشت کادر می آید.
از پشت دوربین پیراهن خود را ( لباسی که بیرون پوشیده بود ) روی مبل می اندازد. چند ثانیه بعد صدای رسیدن پیامک به گوش می رسد.  شلوار خود را هم روی مبل می اندازد. سپس به داخل کادر می آید و روی مبل می نشیند و سرگرم پاسخ گویی به پیامک خود می شود. وقت زیادی را صرف این کار می کند ( گذران وقت با حرکات عقربه های ساعت و از روی حرکات مختلف پسر "در حالات نشسته ، خوابیده و ..." در برداشت های مختلف نمایان می شود )
بدنش را می کشد و با حالتی خسته و کلافه به قصد آوردن لب تاب به بیرون کادر می رود.


تاریکی، صدای آماده به کار شدن ویندوز می آید

شب - داخلی - داخل خانه 
تصویر صفحه ی اینترنت را نشان می دهد  (وارد شدن www  )
تصویر باز هم کاناپه را نشان می دهد
در همان ثانیه های نخست از جا بلند می شود و برای خود یک فنجان چای می اورد و کنار دستش می گذارد . زمانی زیادی را صرف کار کردن با لب تاب می کند و با حالات و عکس العمل های مختلف پس از دیدن هر چیزی که او می بیند گذر زمان نشان داده می شود. سرش را با دو دست می فشارد و از جا بلند می شود و از کادر خارج می شود.



شب - داخلی – داخل خانه
اتاق تاریک است. پسرک بر روی کاناپه با کاسه ای از تنقلات دیده میشود که دارد فیلم تماشا می کند.  نوری روی صورت او وجود دارد و مدام شدت آن تغییر می کند ( این حالت حاکی از تماشای فیلم است)
در همان دقایق نخست ساعت را کوک می کند و کنار دستش می گذارد. غذا را در همان حالت در مقابل تلویزیون می خورد. گذران وقت با حالات مختلف بازیگر (نشسته ، خوابیده و...) مشخص می شود و در نهایت به خواب می رود. و بعد از به خواب رفتن آن تصویر سیاه می شود .

نمایی از حیاط خانه نشان داده می شود که هوا به سوی روشن شدن می رود

روز -  داخلی – داخل خانه
پسرک روی کاناپه خواب است... ساعت زنگ می زند . با چشم های بسته به قصد قطع کردن صدای ساعت دستش را دراز می کند ، ساعت می افتد و صدایش قطع می شود و  با تغییر حالت بدنش به خواب ادامه می دهد .
مدتی بعد دوباره بیدار می شود ، با کمی مکث موبایل خود را که روی میز قرار دارد ، برمیدارد و با چشم های نیمه باز به ساعت نگاه می کند. با دیدن ساعت شوکه میشود. با عجله لباس هایش را از روی مبل بر می دارد و از کادر خارج می شود. بعد از چند ثانیه یک حوله روی صندلی انداخته می شود و بعد هم لباس های خانه... یک فنجان چای را نصفه و نیمه با عجله می نوشد و روی میز می گذارد و ادامه ی کارهایش را انجام می دهد (چند کتاب می آورد و درون کیف خود می گذارد ،  جرعه ای دیگر از چای خود را با عجله می نوشد و از کادر خارج می شود... بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در اتاق می آید .


روز - خارجی – خارج از خانه
تصویر درب خانه را از اینبار در کوچه نشان می دهد  ( صدای دویدن به سمت در می آید ) پسر در را باز می کند و با عجله از خانه بیرون می آید و با دوان دوان از کادر خارج می شود ( صدای دویدن او نشان دهنده ی دور شدنش است.)



روز - خارجی - در پیاده  رو
تصویر کنار یک دیوار عمیق است و پسرک در حال دویدن نزدیک میشود و سپس از کادر خارج می شود.

چند ساعت بعد
روز -  خارجی - در پارک
یک راهرو در پارک که کنار آن آبخوری قرار دارد دیده می شود. پسرک با ظاهری خسته می آید و در مقابل آبخوری می ایستد.  جرعه ای آب می نوشد و دست و صورتش را می شوید (بار اول و دوم آب به صورت می زند و به محض اینکه بار سوم این کار را انجام می دهد و تصویر سیاه می شود )

پسرک با حالتی خسته و شکست خورده به راه خود ادامه می دهد...

روز - خارجی - در پارک
تصویر نیمکتی را در پارک که یک مرد با موهای جو گندمی و ظاهری آرام و پخته نشسته است ، نشان می دهد (مرد پایش را روی پای دیگر انداخته است و در حال خواندن کتاب است )
پسرک می آید و روی نیمکت با فاصله ای کنار مرد می نشیند. بعد از چند ثانیه از جیبش یک سیگار بیرون می آورد و بعد از روشن کردن شروع به کشیدن آن می کند.
در همین حال کتابی که در دست مرد است توجهش را جلب می کند. اما خود را بی توجه نشان می دهد. به طرف دیگر نگاه می کند. چند ثانیه بعد رو به رویش را نگاه می کند و باز کتاب نظرش را جلب می کند. بعد از کمی خواندن ، سرش را جلوتر می آورد. مرد که متوجه این عمل می شود کتاب را جلوتر می آورد تا با هم (به صورت مشترک) بخوانند. موبایل مرد زنگ می خورد و او به قصد جواب دادن به تلفن همراه خود کتاب را به پسرک می سپارد ، از جا بلند  و از کادر خارج می شود. پسرک که در بین انگشت ها سیگارش را در دست دارد کاملا توجهش به مطلبی که در کتاب است جلب می شود و با دقت و کنجکاوی آن را میخواند. هنگام ورق زدن چشمش به سیگار می افتد. به قصد کشیدن نزدیک دهانش می آورد ولی منصرف می شود. نگاهی به سیگارش می کند و آن را روی زمین می اندازد ، با پای چپش سیگار را له می کند ، روی پای راستش می اندازد و بعد از ورق زدن کتاب به خواندن ادامه می دهد ... تصویر سیگار له شده وسپس دوباره پسرک را روی نیمکت نشان می دهد
                                

                                                                                        پایان 


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, اهمال
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۸ساعت 23:44  توسط مدیر  | 

بخش اول فیلمنامه انگلیسی وال-ای



WALL-E



Written by

Andrew Stanton & Pete Docter

IMDB Rating: 8.5/10


Genre:

Animation

Adventure

Family




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۰۷ساعت 8:15  توسط معاون ارشد  | 

داستان کوتاه قول

داستان کوتاه : قول




نویسنده : فائزه محصولی 



مامان ... مامان ... مامان ...
چه کار کنم ؟ آخه تو که میدونی چقدر حرفت واسم حجته . تو که میدونی اگه بگی نه ،... تو رو به روح بابا قسم . تو رو به خودت قسم ، بذار برم ... قول میدم زود برگردم . بخدا فقط تویی که اینقدر حساسی . مجید و محمد هم که ماماناشونو میشناسی رضایت گرفتن . فقط تو راضی نیستی ... مامان !

مادر نگاهش به چرخ خیاطی بود و شلوار پاره حسین را میدوخت . . اخم کرده بود و میخواست نشان بدهد که اصلا حواسش به او نیست . اما تمام حواسش پیش او بود . کاش میتوانست یک جوری منصرفش کند . اما میدانست حسین وقتی تصمیم بگیرد ، دیگر چیزی جلودارش نیست .
حسین یک بند اصرار میکرد . مادر عصبانی شد :
-"خیلی خوب . هر کاری میخوای بکن . دیگه به من ربطی نداره!"
-"مامااان... یه جوری نکن که تا آخر عمرم پشیمون باشم . تو که میدونی نمیتونم نرم ... اینم میدونی که تا رضایت ندی نمیرم . تو رو به فاطمه زهرا بذار برم !"
اسم فاطمه را که شنید ، لرزید . اشکش ریخت روی شلوار پاره ...
-"آخه پسر چرا اینقده یه دنده ای ...!!!؟"
حسین فهمید مادر کمی نرم شده ...
_"مادر . میام . قول میدم !"
مادر نگاهش کرد . به ثمره 16 سال زحمتش ... حسین بغض کرده بود و با التماس به مادر نگاه میکرد . 
-"... برو . اما به خانم فاطمه زهرا مدیونی اگه برنگردی !"
حسین این را که شنید مثل پرنده از جایش پرید و مادر را در آغوش گرفت . هر دو در آغوش هم میگریستند . یکی از خوشحالی و دیگری از نگرانی ... 


***


مادر عکس حسین را گذاشت پیش رویش :
-"مادر قربونت بره عزیزم . الهی فدای ان چشمای قشنگت بشم . جان دلم عزیزم . خدا پشت و پناهت حسینم ...
صدای زنگ در را که شنید از جایش بلند شد . از بعد از رفتن حسین ، زمینگیر شده بود و با عصا راه میرفت . –"الان میام!" ... کمی طول کشید تا به در رسید . در را که باز کرد ، 2 مرد ریشدار را دید که لباس سپاه به تن داشتند .
-"سلام"
-"سلام علیکم حاج خانوم ... منزل آقای معرفت؟"
- "از حسینم خبر آوردین ؟؟؟"
یکی از آن 2 نفر به دیگری نگاه کرد و سرش را پایین انداخت .
-" بله ..."
-" حالش چطوره ؟؟؟ "
-"والا حاج خانوم ...."
- "تورو به خدا بگو چی شده پسرم ؟!"
-"حاج خانوم هول نکنین ...حسین آقا یه مقدار زخمی شدن ...."
-"یا فاطمه زهرا .." 
مادر پایش سست شد و روی زمین نشست ."الان کجاس ؟"
-" بیمارستانن ولی الان وقت ملاقات تموم شده . صبر کنین فردا ..."
-"من تا فردا طاقت نمیارم . پسرم خدا خیرت بده یه لحظه صبر کنی من سریع حاضر میشم ..."
- "آخه مادر ..."
مرد نمیدانست چه بگوید ... دوستش دستش را روی شانه او گذاشت و گفت "اشکال نداره . بذار بیان "
مادر خوشحال شد "خدا خیرت بده .الان میام ."
2 مرد به همدیگر نگاه کردند و آه کشیدند .


***


مادر محکم با چادرش رو گرفته بود و سعی میکرد صدای گریه اش بلند نشود . 
-"حاج خانوم ...حاج خانوم ...!"
مادر نقش زمین شد .
بهوش که آمد دید روی تخت بیمارستان است . پرستار بالای سرش آمد و گفت : "مادر بهترین ؟"
-"حسینم ... حسینم ... حسینم ..." 
پرستار نتوانست جلوی اشکش را بگیرد . 
یکی از پاسداران در زد و وارد شد . 
-" سلام علیکم حاج خانوم . تسلیت میگم ."
مادر نفسش تنگ شده بود..."شما با حسینم بودین ؟آره؟"
-"نه حاج خانوم . همه ی بچه های تخریب شهید شدن . از هیچکس چیزی نمونده فقط موندیم حسین تو اون انفجار چطوری بدنش سالم مونده..."
مادر دیگر چیزی نمیشنید . چشمانش رو بست و نفس کشید . "به قولت وفا کردی پسرم . خدا با فاطمه زهرا محشورت کنه ..."



+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۵ساعت 20:52  توسط معاون ارشد  | 

فراخوان مسابقه نگارش فیلمنامه کوتاه شهروند مسلمان ایرانی

فراخوان مسابقه نگارش فیلمنامه کوتاه شهروند مسلمان ایرانی

با بیش از 10 میلیون تومان جایزه نقدی

به گزارش شبکه ایران موضوعات پیشنهادی برای مسابقه به شرح ذیل است :
فرهنگ کار جمعی
رعایت حق همسایگی
فرهنگ رانندگی
فرهنگ آپارتمان نشینی
الگوی تفریح سالم
صداقت، دروغ
پرخاشگری بی مورد
تولید کیفی و محکم کاری در تولید
وجدان کاری
تجمل گرایی
مصرف گرایی
رعایت حقوق افراد در جامعه ، رسانه و فضای مجازی
تمامی مسائل مربوط به زندگی یک شهروند مسلمان ایرانی

برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر کلیک کنید.

دوستان عزیز فقط تا پایان اردیبهشت ماه فرصت دارید، پس هر چه زودتر دست به کار شوید.


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, مسابقه, فیلمنامه نویسی, شهروند مسلمان
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۲/۲۰ساعت 7:5  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه ترس و لرز

داستان کوتاه: ترس و لرز



نویسنده: شکراله ذبیحی



آسايشگاه ساكت است. همه خوابند و چند نگهبان وضع كامل كرده می روند بيرون و پشتشان سوز باد پائيزی داخل مي شود . از صبح دلم گرفته نمي دانم چرا همين جوری لرز گرفتم . دستم به هيچ كاری نمي رود.  نمي دانم چه موقع است كه خوابم می برد. هنوز چشمم گرم نيفتاده كه طرفهای دو نصف شب  پريش  از خواب بيدارم می كند:

 - تلفن داری ، زود باش شهرستانه
ترس تنم را مي لرزاند.هول كرده ام. نمی توانم از تخت پائين بيايم. يعني خواب ديشبی راست بود؟


***

اتاقها نامرتب و به هم پاشيده اند. مادر با عجله اينجا و آنجا سرك مي كشد. هر كسی چيزی را برداشته جا به جا مي كند. صداي مادر است كه با عصبانيت رو مي كند به من و مي گويد :
مگه نمي دوني الان مي آن.اتاقو تميز كن . بابات داره عروسي مي كنه.
گيج و منگم. به پدر نگاه مي كنم كه داماد شده است و كنج اتاق، همانجائيكه گرما بخاری هيمه ای مان سفيد كاری ديوار را تركانده نشسته و مثل هميشه كت قد يمی دست دومش را پوشيده و آن پيراهن كه خاله از مكه برايش آورده را توي همان شلوار سبز شهربانی پوشيده كه مدتی است باز نشست شده .
من ناراحتم يا او. نمي دانم اما خون تو رگهای پدر نيست. رو مي كنم به مريم و می گويم:

ـــ آبجي ، بابا چرا اينجور شده؟                                                                            

مريم هم حرفي نمي زند و راهش را مي گيرد و مي رود . داد مي زنم كه:

ـــ مرده ؟

مريم بر مي گردد و با جيغ زنانه اش خفه ام مي كند:

ـــ زبونتو گاز بگير.
به پدر نگاه می كنم ، ظاهرا صدايم را شنيده اما جواب نمی دهد. انگار نگاهش به نقطه ی دوری خيز برداشته باشد . به من نگاه مي كند.  نه امكان ندارد مردي كه در چشمانش چيزي نيست بتواند زنده باشـد . مطمئـنا .......... من درست فكر مي كردم .

زنگ در صدايش در مي آيد. عـروس و خانواده ی بزك كرده اش مي آيند داخل اطاق منتظر بابا مي شوند .
پدر هم مد تي بعـد كنارشان نشسته.


* * *
مطمئـنا من درست فكر مي كردم؛ كه  پريش  بالای سرم روی تخت آمده و تكانم مي دهد
ـــ چيه بابا
ـــ پا شو ، شهرستانه
يادم مي آيد كه بايد مي آمدم پائـين. دوباره به ذهنم مي آيد همين ها را، امشب خواب ديدم .
سمت گوشی تلفن مي روم كه رنگ قرمزش زير نور چراغ خواب سير تر شده.  گوشی را می گيرم، صداي هق هق آشنايی در گوشم صدا مي كند. آبجی مريم است كه گريه مي كند
ـــ داداش خودتی؟ زودتر بيا.......... بابا مرد.
گوشی را مي گذارم.  بوی خانه ای كه تا حالا می آمد قطع شده . اينجا بوی غربت،  بين سرباز هايی كه خوابند و خُروپُف می كنند پخش شده.
به خود كه می آيم مي بـينم  پريش  دستـش را گذاشته روی شانه و برگه ی تقاضای مرخصی را توی جيـبم مي گذارد .
تازه می فهمم مدتی است كه گريه می كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۵ساعت 21:33  توسط مدیر  | 

سرپناه امن


فیلمنامه کوتاه : سرپناه امن

                                   

نویسندهشکراله ذبیحی

(طـرح آزاد از قصه سرپناه امن نوشته هانریش بل)

 



صدای رعد آسمان در بارش شدید باران و عصر پاییزی در خیابانی که مردم به هر سویی ، سریع پراکنده می شوند .

خیابان ــ ادامه

مردی با لبا س  نه چندان نو که به انبوه چترهای فروشگاه چتر فروشی چشم دوخته است داخل می شود. از بیرون میتوان به نگاه نا امیدانه مرد از عدم توان خرید چتر پی برد ، در حالیکه هر چتری که انتخاب می کند را با ناراحتی سر جایش می گذارد .مرد پولی به فروشنده میدهد واز صاحب فروشگاه تنها چتر رنگی بچه گانه ای دریافت می کند  مرد  از ناراحتی آنرا سرجایش گذاشته و پولش را پس گرفته بیرون می آید . کنار چتر فروشی، فروشگاه موسیقی است که ازش صدای سخت و خشن گیتاری بیرون می آید که با بارش شدید باران در هم آمیخته است . مرد برای آخرین بار به ویترین چتر فروشی نگاه می کند و به ارامی درحالیکه لبه کتش را بالا کشیده زیر ریزش بارن و صدای خشن موسیقی می رود

 

عصر ــ خیابان

دوره گردی بساط دستفروشیش را روی زمین زیر آبچکانهای مغازه بسته ای پهن کرده و با فریادهایش عده ای را جمع کرده . داخل بساطش جز چند ماشین حساب ، چراغ قوه، چتر ، عینک آفتابی و مقداری خرت و پرت چیز دیگری پیدا نیست .

دردست فروشنده کیسه ایست که درونش کاغذهای شانس قرار دارد .

باران به شدت می بارد و مرد ابتدای داستان دست می کند داخل کیسه و کاغذی بیرون می کشد . پوچ بیرون می آید . دوباره مقداری پول به دستفروش داده ودست داخل کیسه می کند . نگاهی حسرت بار به چتر می اندازد و میان نگاه منتظرتماشاچیان این یکی هم پوچ در می آید . مرد که از بدست آوردن چتر ظاهرا نا امید شده خود را کنار می کشد . اما به اصرارفروشنده و یکی از اطرافیان دوباره دست داخل کیسه برده و شانسش را امتحان می کند .

کاغذی که رویش کلمه چتر به چشم می خورد بیرون می آید . تماشاچیان و حتا فروشنده خوشحالی می کنند .

 

عصر بارانی ــ خیابان

مرد چند قدم آنطرفتر از بساط فروشنده در حالیکه یقه کتش را به حالت اول برگردانده و خوشحالی از چهره اش پیداست چترش را باز کرده ؛در حالیکه عده ای هنوز زیر آبچکانها منتظر کم شدن شدت باران هستند می رود .

آنطرفتر، فروشنده فروشگاه چتر فروشی از پشت ویترین مغازه اش در حالی به مرد نگاه می کند که هیچ کس در فروشگاه نیست . مرد بی توجه به فروشگاه در حالی عبور می کند که دیگر از فروشگاه موسیقی صدای خشن و سخت موسیقی شنیده نمیشود و موزیک شاد و لایت طنین انداز است .

باران به شدت  ــ همچنان ــ می بارد و مرد در پناه چترش زیر باران دور می شود .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۶ساعت 12:38  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: ژیلت



فیلمنامه کوتاه: ژیلت!





نویسنده:
احسان ثقفی



خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
در ایستگاه مبدأ اتوبوس هستیم. پسر بچه ای حدوداً هشت، نه ساله با ظاهری شهرستانی و نه چندان مرتب با کارتنی که به زحمت در دست دارد از اتوبوس پیاده می شود و به کنار باجه ی بلیط فروشی می رود و کنار دیوار می نشیند. پیرمرد بلیط فروش او را زیر نظر دارد. پسرک به فکر فرو رفته است.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
پسرک در کنار جوانی حدوداً بیست و پنج ساله است و مرد جوان که خود ظاهری مرتب ندارد برای پسرک توضیح میدهد.
مرد جوان: ... بعد این فندکا و ژیلتارم می بری سمت مردا...
پسرک: چیارو ؟
مرد جوان: ژیلت!... بگو.
پسرک: ژیلت؟
مرد جوان: همون تیغه. ظهر میام دنبالت، بردار برو. (رو به بلیط فروش) کله اش خوب کار می کنه ولی هواش و داشته باش.
پیرمرد بلیط فروش دستی برایش تکان می دهد.

داخلی-اتوبوس-روز
پسرک به زحمت کارتن اجناس را داخل اتوبوس می آورد و جلوی قسمت خانومها می گذارد. می ایستد و کنجکاوانه لحظه ای به مسافرها خیره می شود و بعد یک سفره از کارتن بیرون می آورد و جلوی خانومها می گیرد.
پسرک(با صدای آهسته و لرزان): خانومها سفره دارم...سفره های ارزون!( واضح است که مبتدی است.)... سفره دو متری ... چهار متری ... سفره بدم.

پسرک نگاهی به مسافر ها می اندازد. کسی اعتنایی نمی کند. هر کسی به کار خودش مشغول است. سفره ها را جمع می کند و کارتن اش را به سمت آقایون می برد. چند عدد ژیلت و فندک از کارتن در می آورد و با همان لحن شروع می کند.
پسرک: فندک ... دو تا هزار تومن! فندک ... ژل!( آب دهانش را قورت می دهد!) تیغ ارزون دارم (مکث) فندک دارم ...
در این لحظه یکی از آقایون به او اشاره می کند. پسرک جلو میرود.
مرد: سفره ها چند نفره است؟!
نگاه متعجب پسرک.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-همان موقع
مرد جوان همراه پسرک، از بیرون اتوبوس او را دید می زند. وقتی می بیند پسرک از مرد پول می گیرد لبخندی روی لبانش می نشیند. 
 
خارجی-ایستگاه اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن به دست و متفکر از اتوبوس پیاده می شود و به سمت اتوبوس عقبی می رود. درنگی می کند و بعد سوار می شود.

داخلی-اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن اش را جلوی قسمت خانومها می گذارد، چند عدد فندک و ژیلت برمی دارد و ایندفعه کمی با اعتماد به نفس بیشتر شروع می کند،
پسرک: خانوما فندک دارم، دو تا هزار تومن... تیغ دارم ... فندک بدم، تیغ...
چند دختر جوان زیر زیرکی به خنده می افتند و پچ پچ کنان و زير چشمی پسرک را زير نظر می گيرند و می خندند. پسرک متوجه رفتار آنها می شود و سریع خودش را جمع می کند. زير چشمی نگاهی به آن ها می اندازد و کارتنش را بر می دارد و به سمت آقایون می رود. سفره ای را باز می کند و شروع می کند،
 پسرک(با صدای آهسته و لرزان): سفره دارم...سفره های دو متری و چهار متری! ... آقايون سفره دارم...
 ایندفعه صدای خنده ها آشکار تر می شود و چند مسافر ديگر نيز به جمع دختران اضافه می شوند و آشکارا به حرکت پسر بچه می خندند. صدای خنده ها انعکاس پیدا می کند و لبخند سردی که پسرک از سر ناآگاهی برلب می آورد.
صدای مرد جوان(خارج از قاب): هی! حواست کجاست؟!

خارجی-ایستگاه اتوبوس-زمان حال-روز
به صحنه ی اولیه ی فیلم بر می گردیم، یعنی چهره ی متفکر پسرک که لبخندی خفیف بر لب دارد. مرد جوان کنار پسرک نشسته. پسرک به خودش می آید.
مرد جوان(با خنده): کجایی؟
پسرک: سلام!... چرا نرفتی؟
مرد جوان(هنوز می خندد): می رم حالا... (دست در جیب پیراهن پسر می کند و پولی در می آورد) ایول! داری راه می افتی... مشکلی که نیست؟
پسرک نگاهی خیره به مرد جوان می اندازد و بعد ژیلتی از کارتن در می آورد.
پسرک: اسم اینا چی بود؟
مرد جوان(با خنده): ژیلت بابا! اسم جدید تیغه ... ژیلت...بگو!
پسرک به ژیلت نگاه می کند و زیر لب تکرار می کند " ژیلت!". سپس رو به مرد جوان می کند که هنوز در حال خنده است. از خنده ی مرد جوان لبخندی روی لبان پسرک می نشیند، و پس از لحظه ای،
پسرک: به چی می خندی؟!
مرد جوان(با تمسخر): هیچی! به خودم می خندم!... پاشو برو به کارت برس.
پسرک نیز پس از لحظه ای مکث کارتن اش را برمی دارد و به سمت اتوبوسی که تازه وارد ایستگاه شده است می رود. نگاه پيرمرد او را دنبال می کند.


 
پایان

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ساعت 0:9  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " دغدغه"


دغدغه

نویسنده: مرضیه میرزازاده





( خارجی - خیابان- روز)

صحنه از پشت- ماشین ها سریع از کنارش میگذرند. روی صندلی چرخدار نشسته در حالی که پای پنجه راستش را، که درون کتانی مشکی است به زمین میکشد و چند سانتی متر به جلو میرود. مردی که شبیه افغانی ها است در حال شست و شوی پیاده رو یک ساختمان سه طبقه است . ویلچر به پراید نقره ای که میرسد لحظه ای توقف میکند از کنارش پسر و دختر جوانی عبور میکنند. پسر در حالی که دست دختر را گرفته : دیگه این مانتو رو نپوش مگه نمیبینی...

پنجۀ پا به زمین کشیده میشود، صندلی چرخداربه جلو پراید نقره ای که میرسد . پسر و دختر جوان به سر خیابان رسیده اند. دو زن به همراه یک بچه از کنارش عبور ، زنی که دست بچه را محکم گرفته و او را به دنبال خودش در حالی که یک پای بچه در هوا و پای دیگر در زمین است: با این ماه، 5 ماه میشه که حقوقشو ندادن هر دوتامون....

آنها میگذرند و نمیبینند صندلی چرخداری که چند لحظه پیش از کنارش عبور کردند چرخ جلویش در چاله کوچکی افتاده او سعی میکند ولی بی فایده است. مردی با عجله در حالی که با موبایلش با عصبانیت و صدای بلند صحبت میکند: یعنی چی که فعلا نمیشه ترخیص کرد این همه ضرر رو کی باید ...
ماشین ها با سرعت از کنار او میگذرند و آن مردی که با عصبانیت از کنار او رد میشود ،به سر خیابان میرسد، ولی متوجه ماشینی که از سمت دیگر میاید نمیشود ، ماشین به او برخورد میکند .فقط صدای جیغ  وداد بلند میشود. مردم به سرعت از کنار ویلچر میدوند تا حادثه را از نزدیک ببینند. مردی که جلو ساختمان در حال شست و شو بود وسایلش را به داخل برده. صندلی چرخدار همچنان چرخش در چاله است در حالی که صدای مردم شنیده میشود که یکی میگوید: مرده. دیگری میگوید: بیچاره جوون بود ها. چند قطره باران آسفالت را خیس میکند مردم قدم هایشان را سریع کرده ولی ماشین ها با همان سرعت در حال گذرند، در حالی که صندلی چرخدار همچنان کنار ماشین توقف کرده و جمعیت زیادی سر خیابان جمع شده اند
.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲ساعت 18:24  توسط مدیر  | 

نیم ساعت برای زندگی

نیم ساعت برای زندگی

نویسنده: علی آقاپور


 

داخلی - درون منزل - روز

درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و

کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر می

دارد و در همان حال می گوید :

جمشید" : مامان؟ "

کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد

اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را

می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند .

مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :

مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "

جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا

که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .

جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای

مادر اندکی بلندتر می شود :

مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "

تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .

چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز

شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با

لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .

جمشید با لبخندی بر لب :

جمشید :" سلام "

مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .

مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "

جمشید:" همین الان "

مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :

مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "

جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :

جمشید :" هیچی "

و چند قدم جلوتر بر میدارد .

مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "

جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "

و خودش را روی کاناپه می اندازد .

مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و

می گوید :

مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "

جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت

آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز

می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .

قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی

کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .

جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر

که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به

پشتش می اندازد و او را می بیند .

مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می

کند .. در همان حال می گوید :

مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "

و منتظر او می ماند .

جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است

جمشید: " الان؟ "

مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را

به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن

می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .

جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد

جمشید: " مامان؟ "

مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید

مادر:" بله؟ "

جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد

جمشید: " این بازی چطوریه؟ "

و منتظر مادرش می ماند .

مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می

کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :

مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "

جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "

مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند

مادر:" 7000 دلار "

جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد

جمشید: " میارن جلو درمون؟ "

مادرش با لبخند پاسخ می دهد

مادر:" آره "

جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می

گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می

اندازد و دنبال چیزی می گردد .

اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی

زمین می افتد .

مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .

با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم

می زند و زیرش را خاموش می کند .

پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی

کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .

در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به

سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .

مادر (به جمشید):" صبر کن "

جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر

خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از

پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .

به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر

می دارد و می گوید :

مادر:" بله؟ "

کمی مکث می کند و می گوید :

مادر:" بفرمایید "

و در را باز می کند

مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :

مادر:" جمشید؟ "

صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به

مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :

جمشید:" بله؟ "

مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون

حرکت می کند .

صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می

گیرد .

شخص وارد منزل می شود :

مرد سمسار:" یا ا..."

مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :

مادر:" بفرمایید "

شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :

سمسار:" سلام حاج خانم "

مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "

و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .

مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :

سمسار:" بله . با اجازه "

و به سمت وسایل حرکت می کند .

مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد .

وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و

اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .

سپس کمی جلو می رود و می گوید :

مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "

مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :

سمسار:" باشه . مشکلی نیست "

مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی

او روی صندلی می نشیند .

مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .

جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی

نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .

سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی

حرکت می کند .

مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .

پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم

نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :

سمسار:" اونا هم هست؟ "

مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را بر

میگرداند و به آرامی می گوید :

مادر:" بله "

سمسار::" خیل خب "

و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :

سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "

و پشت سرش در را می بندد و می رود .

مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی

دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .

جمشید به طرفش می آید و می گوید :

جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "

مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :

مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "

جمشید با تعجب می پرسد :

جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "

و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .

مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "

و به جایی خیره می شود .

جمشید:"بابا هم میاد؟ "

مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "

جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ

می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می

کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .

صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .

مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .

مادر با صدای گرفته :

" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه

...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "

جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج

دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.

صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد .

کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .

دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..

نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .

به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود

تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ساعت 14:25  توسط مدیر  | 

فیلمناه کوتاه "دست های خالی"


فیلمنامه کوتاه
 دست های خالی



نویسنده:
امیر حسین حاجتی


داخلی – کافی شاپ – شب

دختری حدودا 26-25 ساله پشت میز کافی شاپ نشسته. غیر از او چند جوان که  تیپ هنرمندی دارند روی میز دیگر نشسته اند و حرف می زنند. دختر ناراحت و نگران است. نوعی ناباوری در صورتش دیده می شود. سرش را بین دستانش پنهان کرده. کیفش روی میز است و فندکی جلویش. گارسنی در آشپزخانه ی کوچک پشت دخل کار می کندو هر از چند گاهی نگاهی به دختر می اندازد. آسمان بغضش شکسته و زار زار می گرید و قطرات آن به شیشه ی مغازه اصابت می کند و به زمین می لغزد.دختر در حال خودش است که ناگهان تلفنش زنگ می خورد. در کیفش دنبال گوشی می گردد. دو جواب آزمایش و وسایل دیگر را از کیف بیرون می ریزد و گوشی را پیدا می کند. به اسم ذخیره شده در گوشی نگاه می کند. نوشته: بهزاد. حالت خود را عوض می کند و سعی دارد ناراحتی صدایش را پنهان کند.

                   صبا: سلام... مرسی، کجایی؟ ... آها ... خب همون خیابونو بگیر مستقیم بیا بالا یه صد متر، دویست متر که بیای بانکو می بینی. دقیقا روبروش یه کافی شاپه... باشه، خداحافظ.

گوشی را قطع می کند و وسایل را داخل کیف می ریزد و با بی حوصلگی به حالت ابتدایی بر می گردد.


خارجی- خیابان- شب

پسری 29- 28 ساله زیر باران راه می رود. در یک دست چتر و در دستی دیگر کیف دارد. با وجود پیاده رو روی خط کشی کنار خیابان راه می رود. خیابان شلوغ نیست و تک و توک ماشین از آنجا رد می شود. شدت باران زیاد است اما پسر سعی می کند در برابر باران ایستادگی کند.


داخلی- کافی شاپ- شب

دختر کلافه است. به ساعت موبایل نگاهی می اندازد. چند لحظه که می گذرد گویا ساعت را فراموش کرده دوباره به ساعت نگاه می کند. پشت سر او همان پسر از پشت شیشه به داخل نگاه می کند. وقتی دختر را می بیند، چترش را می بندد، تکانش می دهد تا آبش بریزد و وارد می شود.با صدا خوردن در دختر بر می گردد به طرف در و به محض دیدن او هر دو لبخند می زنند ولی دختر معلوم است که به زور لبخند می زند. صبا بر می گردد و سعی دارد حالت چهره اش را پنهان کند و عادی جلوه دهد. گارسن که سینی در دست دارد و به راحتی می توان حدس زد که سفارش چند پسر جوان است با دیدن چتر در دست پسر به او می گوید:

                   گارسن: ببخشید جناب...

پسر حواسش به او نیست.

                    گارسن (این بار کمی بلند تر) : می بخشید جناب...

                     بهزاد (تازه متوجه او شده) : جانم

                    گارسن: لطف کنید چترتونو تو اون سطل بذارید ( به سطل جلوی در اشاره می کند)

                    بهزاد ( با لبخند) : آها اون تو؟؟ باشه چشم
 
حالا دیگر صبا نیز به آن دو نگاه می کند. بهزاد به طرف سطل می رود و چتر را داخل آن می گذارد و به  طرف میز بر می گردد. نزدیک صندلی که می شود می گوید.

                    بهزاد ( با مهربانی) : سلام، خوبی؟

                     صبا: مرسی. اووو چقد خیس شدی

                    بهزاد: بارون خیلی شدیده ( در حالیکه گوشیش را از جیبش بیرون می آورد به صبا نگاه می کند)  من عاشق بارونم

                    صبا: اااا پس من چی؟؟

بهزاد با شنیدن این جمله لحظه ای دست از کار می کشد و عاشقانه به صبا نگاه می کند.

                   بهزاد: تو ( کشیده می گوید) نچ...
             
صبا وانمود می کند که از این حرف او ناراحت شده و رویش را بر می گرداند.

                   بهزاد: تو قشنگترین بارونی هستی که خدا بهم داده

                    صبا: بارونا همشون قشنگ و تمیز نیستن. خیلیاشون همه جا رو کثیف می کنن، خیلیاشونم

بهزاد میان حرف های او می آید.

                    بهزاد: چشای آدما دروغ نمیگن، چشات خوبیو فریاد می کنن

به یکدیگر لبخند می زنند. صبا کمی دلگرم شده است. بهزاد به در و دیوار کافی شاپ نگاه می کند.

                  بهزاد: اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

                   صبا: پاتوق دوران دانشگاست

                    بهزاد: هووووم. ( کمی مکث می کند) حالا چرا اینجا آخه. یه جایی می رفتیم که هم به خونه ی ما نزدیک باشه هم خونه ی شما

                    صبا: اومدم تجدید خاطره شه ( با شیطنت) اشکالی داره؟؟؟

                    بهزاد: نه، نداره.

گارسن در حالیکه در دستش سیگار و فندک است از کناز میز آن دو رد می شود و بیرون می رود.


خارجی- کافی شاپ- شب

دو مرد بیرون کافی شاپ زبر سقف در سیگارشان را روشن می کنند. یکی از آن ها صاحب کافی شاپ است و دیگری گارسن.

 
داخلی- کافی شاپ- شب

                 صبا: خب حالا چی می خوری؟

                    بهزاد ( در حالیکه منو را بر می دارد) چیا داره ( نگاهی به لیست می کند) اووو، صبا جان جای ارزون تر نبود ما رو بیاری. من چای می خورم.

                    صبا: خسیس جون من حساب می کنم

                    بهزاد: هوم... میلک شیک موز

                    صبا (رو به کسی که پشت دخل نشسته) : ببخشین جناب، دو تا میلک شیک موز

بهزاد منو را کنار میز می گذارد. لحظه ای سکوت به صبا نگاه می کند. سرانجام با لحنی خاص می پرسد.

                    بهزاد: خب دیگه چه خبر؟؟؟

صبا لحظه ای می خندد اما خنده اش مثل همیشه نیست. می داند که فرصتش فرا رسیده.

                    صبا: خبر...

سعی دارد ناراحتی درون چهره اش را پنهان کند. چند لحظه به بهزاد نگاه می کند و سپس نگاه از او می گیرد و به این سو و آن سو نگاه می کند.

                    بهزاد: چیه صبا، چرا اونج ( حرفش را می خورد) اتفاقی افتاده؟

                    صبا: بچه که بودم همش از اینو اون می شنیدم زندگی بالا داره پایین داره. غم داره غصه داره. حالم داشت از این حرف بهم می خورد. هر چی که می شد، هر اتفاقی می افتاد اینو می گفتن. خسته بودم از این حرف. واقعا نمی فهمیدم چی میگن. ولی حالا ه بزرگ شدم و فهمیدم چی به چیه، تازه می فهمم اونا چی می گفتن. بهزاد! آدما وقتی از شکم مادراشون میان بیرون به دنیا نمیان، وقتی با اولین سختی اساسی  زندگیشون مواجه می شن به دنیا میان. 
 
بهزاد می خواهد میان حرف او بیاید ولی صبا نمی گذارد.
 
                    صبا: تو ساکت باش. خودم همه چیزو می گم ( حالا دیگر اشک در چشمانش است) شاید این آخرین سکوتی باشه که از تو می شنوم، بذار کامل گوشش کنم   

در همین بین گارسن می آید و دو لیوان جلو آن ها می گذارد و می رود.

                    صبا: به چشام نگاه کن. انقد عاشقت هستم که هیچی جز تو توش نیست

                    بهزاد ( کلافه) : صبا اینا چیه میگی. این حرفا واسه چیه؟

                    صبا: یادته همیشه می گفتی من عاشق بچه ام؟

بهزاد سر خود را به علامت تصدیق تکان می دهد.

                    صبا ( سرش را پایین می اندازد) : ( مکث) دیگه ازدواجمون واست فایده ای نداره. من، نازام

بهزاد هاج و واج می ماند. گیج شده و هضم این قضیه برایش سخت است. صبا دست در کیفش می کند و یکی از جواب های آزمایش را در می آورد.

                    صبا ( سعی دارد گریه اش را کنترل کند) : رفته بودم دکتر. بهم گفت آزمایش بده. الان جوابو بردم پیشش ...

بقیه حرفش را نمی زند و سرش را تکان می دهد. کم کم گریه اش می گیرد ولی سعی می کند جلویش را بگیرد. بینشان سکوتی عجیب برقرار می شود. تنها صدای خوردن باران به شیشه و صدای گنگ چند جوان هنرمند می اید. چندین ثانیه سکوت بینشان حکمفرماست. بالاخره بهزاد کیفش را بر می دارد و می خواهد برود.

                    بهزاد ( بسار گنگ) : می رم شرکت، چند تا ترجمه دارم.

در همین بین پسر جوانی که چند فال در دست دارد وارد می شود و به طرف میز جوان ها می رود. جوان ها به صحبت کردن با او می پردازند. بهزاد از صندلی بلند می شود.

                    صبا: می ری؟

                    بهزاد ( بسیار ناراحت) : نمی دونم

صبا از کیفش جواب آزمایش دیگری بیرون می آورد و به بهزاد می دهد. بهزاد وقتی دو جواب آزمایش می بیند گیج می شود اما حالش بدتر از این است که پیگیری کند. به سمت در می رود و خارج می شود. چترش را نیز فراموش می کند بردارد. چند لحظه بعد پسرک بالاخره از میز جوان ها که داشتند با او خنده و شوخی می کردندبه طرف میز صبا می رود.

                 پسرک: خانم فال می خرین؟ فالش همش درسته ها. یه نیت کن بکش بیرون ( فال ها را به طرف صبا می گیرد)        

صبا که به طرفی دیگر نگاه می کرد پس از اندکی مکث به طرف پسرک بر می گردد. چشمانش پر از اشک است.

                   صبا ( با زهرخند) : دوسش دارم

و سرش را پایین می اندازد. پسرک به او نگاه می کند.


خارجی- خیابان- شب

بهزاد زیر باران راه می رود. بی هوای بی هوا. جواب آزمایش نیز در دستش است. صدای آمبولانسی از دور می آید که دور می شود و صدای بوق ماشین ها. آدم ها در حال رفت و آمدند. صندلی کنار خیابان است و بهزاد روی آن می نشیند و به جلو خیره می شود. مردی که سخت به چترش چسبیده از جلوی او رد می شود. بهزاد پاکت آزمایش را روبروی خود می گیرد و به اسم آن نگاه می کند. پاکت را باز می کند. آن را می خواند و ناگهان شوکه میشود. دوباره به اسم آن نگاه می کند و خود را می بازد.

                    بهزاد ( شوکه و خودباخته) : صبا محمدی سرطان خون

به همان راهی که آمده نگاه می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ساعت 20:4  توسط مدیر  | 

فرارسیدن عاشورای حسینی (ع) تسلیت باد


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ساعت 11:56  توسط مدیر 

مطالب قدیمی‌تر